سِکَندَریخوردن نوعی زمینخوردن است. نوعی هوا شدن و با سر به زمین آمدن، هنگامی که پا به هر دلیلی با استحکام روی زمین سفت قرار نمیگیرد. وقتی که زمین ناهموار و لغزان است یا کسی که راه میرود از تاب و توان افتاده است یا خطری تهدیدش میکند، ممکن است سکندری بخورد و چه بسا که با سر به زمین کوبیده شود.
همین سکندریخوردن اگر روی حرفزدن و کلام باشد؛ به آن لغزش زبانی گفته میشود. یعنی کلمه یا اصطلاحی اشتباه، نابهجا و بیتناسب با موقعیت و در واقع طعنهآمیز بهکار برده شود. بیشتر از یک قرن پیش، فروید در نظریهی مفصلی که علیرغم نقدها، تاکنون اعتبارش را حفظ کرده، نشان داد که این لغزشهای کلامی نه تنها هرگز تصادفی نیستند، بلکه معنادارند.
لغزشهای کلامی چیزهایی را فاش میکنند که ما اغلب تلاش میکنیم، پنهان کنیم. ممکن است مربوط به آرزوهایی باشند که برآورده نشدهاند یا خشم و حسادتی که نمیخواهیم یا قادر نیستیم آشکار کنیم؛ چون ممکن است به روابط ما با دیگران و یا جایگاه و موقعیت فعلیمان آسیب بزنند. پس برای اینکه چیزی را که سرکوب کرده و به پستوی ناخودآگاه خود راندهایم، به زبان نیاوریم و پنهان کنیم، حرف اشتباه دیگری میزنیم.
این نوع حرفزدن بخشی از کنش ناشیانه، آشفته و معیوبی است که پاراپراکسیس parapraxis نامیده میشود. پاراپراکسیسها ممکن است در ابتدا شرورانه و به قصد خرابکاری، آزار رساندن و عصبانیکردن دیگران ارزیابی شوند؛ اما در واقع نشانگر ناتوانی و علیلبودن کنشگری انسان در موقعیتهای دشوارند و با شوخی و بذلهگویی نیز متفاوت هستند.
پاراپراکسیس به دلیل قابل انکار بودن و امکان لاپوشانی سهوی واقعیت، ناخواسته بیشتر به کار کسانی میآید که نگران حفظ موقعیت مسلط و تداوم برتری خویشاند. از جمله سیاستمداران و مراجع قدرت.
کافی است نگاهی دقیق به واکنشها و رفتارهای دور و نزدیک سیاستمداران در زمین بازی رقابت بر سر قدرت سیاسی بیندازید. برای مثال در روزهای اوج تورم و از همگسیختگی اقتصادی و دشواری معیشت که مردم در زندگی روزمرهشان لمس میکنند و سازمان برنامه و بودجه از ممکن نبودن فروش حتی یک قطره نفت و وصول پول خارجی میگوید؛ ناگهان از جایگاه ریاستجمهوری آنهم با لبی خندان میشنویم که رشد اقتصادی ایران در جهان کمنظیرست! یا در مواجهه با نارساییها و مشکلات سیستم بهداشت گفته میشود: کادر درمان ایران هرگز ناتوان نمیشود! یا در مقابل سنگینترین فشار دیپلماسی و تحریمها گفته میشود: هیچ کشوری فکر نمیکرد که مردم و دولت بتوانند تحریمها را تحمل کنند و خم به ابرو نیاورند!
بیان جملاتی از این دست با همراهی شلیک خنده و تا این حد بیتناسب با واقعیتهای جاری نمونههایی از همین سکندریخوردن و بیراهگی در کلام سیاستمدار است. دور نیست که تداوم آن هزینههای سنگینی برای کشور به همراه داشته باشد.
ممکن است گمان بر این باشد این نوع وارونه سخنگفتن و بیراهگیها در کلام، ناشی از تفرعن و بیتوجهی سیاستمداران به وضعیت معیشت و سلامت مردم است. یا حتی شاید پایمالکردن و نادیدهگرفتن عمدی مردم و عصبانیکردنشان فرض شود. شاید هم از نگاه دیگری، سادهلوحی سیاستمدار، شعار توخالی دادن و حفظ بیمعنی ظاهر و پرنسیپ و محافظهکاری سیاسی به نظر برسد. همچنین ممکن است تصور شود، او به عمد جملاتی میسازد که به قولی دیپلماتیک حرف بزند و پاسخی واقعی به عملکرد خود و اطرافیانش ندهد و افکار عمومی را به جای دیگری نزد مخالفانش هدایت کند. حتی عدهای ممکن است در نهایت خوشبینی بهکار بردن این نوع کلام را جهت دلگرم و امیدوار کردن و بالا بردن تابآوری مردم لازم بدانند.
در عین حال که همهی مفروضات ذکرشده میتوانند بهرهای اندک از حقیقت داشته باشند؛ ولی به نظر میرسد شقّ بسیار مهم دیگری هم مفروض باشد که نباید از آن غفلت ورزید. این که سیاستمدار بیآن که بخواهد و بداند روی کلامش سکندری میخورد و دچار لغزش زبانی میشود، سپس تظاهر به بیدقتی در سخن گفتن و شوخطبعی میکند. به نظرم این آخری، نشاندهندهی خطرناکترین وضعیت ممکن است. لغزشهای مکرر زبانی نشان میدهند که در شرایط پرفشار و تهدیدکنندهی فعلی، سیاستمدار تا چه اندازه بهواقع پریشان و خطاپذیر شده است و سامان سیاسی تا چه اندازه لغزان و شکننده.
در این منظر، اعتبار سخن فروید همچنان صلابت دارد و پا برجاست که میگوید زبان و اندیشه دو روی یک سکهاند. پاراپراکسیسهای سیاستمدار کوه یخ پنهان زیر آب افکار او را آشکار کرده و فقط ناتوانی، آشفتگی و استیصال سیستم عصبی و امیال پنهانشده و بر آوردهنشدهی وی را برملا میکنند. در چنین وضعیت پرمخاطرهای، ما میتوانیم در شنیدن سخنان وی، نه به آن چه گفته شد؛ بلکه به آن چیزی که باید گفته میشد و گفته نشد توجهکنیم.
به نظرم نُه یا ده ساله بودم، وقتی دور و بر کتابخانهی پدرم میپلکیدم، یک کتاب جیبی با کاغذهای کاهی زرد شده، بیرون کشید و به دستم داد و گفت این یکی خیلی خوبست، ببر بخوان! کاری مثل از سر باز کردن به نظرم آمد. اگر به خودم بود ترجیح میدادم یکی از آن کتابهای بزرگ با جلد براق و کلفت را میداد. ولی آن موقعها خیلی زود، سرم گرم بازیِ خواندن میشد. اسم آن کتاب نامههای پدری به دخترش بود. نامههایی که جواهر لعل نهرو در زندان به دخترش ایندیرا نوشته بود. این از داستان اولین برخورد من با یک نویسندهی هندی... بعدها از مهاجران هندیتبار مثل سلمان رشدی و جومپا لاهیری هم چیزهایی خواندم... ولی به نظرم اثری به واقع دلمشغولکننده از واقعیت «هند» در این کتابها نبود. هندوستان برای من همان تصویر رسانهای پر از رنگ و مزهها و بوهای تند و رقصهای عجیب و سرزمین هفتاد و دو ملت باقی ماند. سرزمینی اسرارآمیز، بیخشونت و تا سر حد مرگ شاد و نورانی، تربیتشده با مشی مصلحانهی گاندی و با سینمای به شدت اغراقآمیز که البته حالا اقتصاد رو به رشدی دارد، پرجمعیتترین دموکراسی دنیاست و کشوری مدرن و سکولار محسوب میشود.
چند وقت پیش در بحث با دوستی دربارهی اعتبار مهمترین جایزههای ادبی دنیا، چشمم به یک نویسندهی هندی افتاد که سال 2008، کتابها و نامهای بزرگی را کنار زده و جایزهی من بوکر را برده بود.
این نویسنده، روزنامهنگار جوانی به نام آراویند آدیگا Aravind Adiga بود که با اولین کتاب خودش شناختهشده بود. زندگینامههای عادی میگویند، نویسنده در هند سکونت دارد. بعد از اتمام تحصیلاتش چند سالی در کشورهای مختلف روزنامهنگار و گزارشگر مالی نشریاتی مثل ایندیپندنت و فاینشتنال تایمز اند مانی بوده است؛ ولی به نظرم لابد با چشمهایش چیزهایی میدید و چیزی در ذهن داشت و باید مینوشت که در قالب هیچ گزارش تحلیلی و اقتصادی حتی در رسانههای معتبر دمدستش نمیگنجیده است. به گفتهی خودش «ببر سفید» همان دفترچهی ممنوع اوست که متواضعانه و بدون ادعا به شکل رمان منتشر شده است. کتاب را در ایران مژده دقیقی با رعایت ظرافتهای زبانی ضروری ترجمه کرده است. پس کتاب در نوبت خواندنم قرار گرفت.
دفترچههای ممنوع جذابیتهای خودشان را دارند. پر از حرفهای مگو، راز و رمزهای پنهان و حتی کمی نگرانکننده و حدسهای هوشمندانه نزدیک به واقعیت هستند. اما آدیگا زهر تمام این دشواری و تاریکی را با زبان و نثری طنازانه گرفته و تبدیل به یک رمان خواندنی کرده است.
این کتاب برگردانی از تجربهی شخصی نویسنده در برخورد با ظلمت و تاریکیهای هند در حال توسعه است؛ در عین حال نه شعار و بیانیهی سیاسی و اجتماعی است و نه داستانی تخیلی. روایتی است که جامعه را آنگونه که میبیند یعنی در مرز پرتگاه فروپاشی انسانی توصیف میکند. او دوست دارد خوانندگانش ضمن سرگرم شدن به چیزهایی مثل فاصلهی طبقاتی، فساد در همهجا ریشه دوانده، انتخاباتهای دروغین و جایگاه لرزان طبقهی متوسط بیندیشند.
آدیگا شخصیت اصلیاش را از ترکیب آدمهایی که صبح تا شب در کوچه و خیابان، ایستگاههای قطار یا اتوبوس، در هم میلولند و مدام در حال شکایت از وضع زندگی خود هستند خلق کرده است. نوشتن این رمان به گفتهی خودش ثبت صدای همین آدمهای بهشدت معمولی است و همین است که روایت را مشروع و باورپذیر میکند. از نظر آدیگا تداوم وضعیتی که نتیجهی سپردن سرنوشت میلیونها انسان به دست سیاستمداران فاسد و بیاعتنا به مردم است نه زیباست و نه ممکن.
او کسی است که تلاش کرده زیباییهای زندگی را ببیند تا بَرده نماند. به نظر او دنبالکردن رویای توسعه و سرمایهداری با این وضعیت، به فقر و فساد و بیاخلاقی بیشتری دامن خواهد زد. او با نوشتن رمانش، کاری کرده است که خوانندهی امروزی حتی با مشاهدهی توسعهی ظاهری جامعهی هند، با اطمینان ارتباط همه چیز این تغییرات را با واقعیتهای نمایان زندگی مردم هند میفهمد و متحیر میشود. نویسنده صادقانه به خواننده میگوید که کتاب او روی دیگر سکهی هند زیبا و افسانهای نیست؛ بلکه خود هند است.
به این ترتیب، بازدید بیتعارف و رودررو از واقعیتهای جاری در زندگی مردم از هر طبقه، باعث میشود دورنمای کلیشهای که در مجلات و گزارشها و آمارهای اقتصادی در مورد روندهای تجارت و اقتصاد مینویسند را شکسته و نه تنها آنها را جدی نگیرد، بلکه روایتی قابل نقد از آنها به دست دهد.
آدیگا با روایت خود نشان میدهد، تا چه اندازه تصویری که از پول و سرمایه، راههای موفقیت یکشبه وکارآفرینی اینترنتی و میلیونرهای خودساخته و استارتاپهای دانشبنیان و... در رسانههای جهان سوم تبلیغ میشود مزخرف و بیاساس است؛ چون میداند زندگی در واقعیت، بسیار دشوارتر و پیچیدهتر از این وعده و وعیدهای زرقوبرقدار است.
کتاب در قالب نامهها و گزارشهایی است که راوی داستان از زبان خود نوشته است. او این نامهها را از دفترش در بنگلور هندوستان به نخستوزیر کشور آزادیپرور چین مینویسد تا او را در آستانهی سفری که به هند خواهد داشت، با حقایق بنگلور آشنا کند. راوی، بالرام حلوایی است با نام مستعار ببر سفید؛ که خود را انسانی اندیشمند و کارآفرین موفق ساکن مرکز جهانی فناوری و تأمین خدمات تخصصی الکترونیک بنگلور معرفی میکند.خواننده از همین سطرهای اول که عناوین طرفین و نشانیها و بستر داستان را میبیند، میفهمد با چه متنی سرشار از کنایه و تسخر روبروست ولی کنجکاو میشود.
او خطاب به نخستوزیر مینویسد: «قربان! من و شما هیچ کدام انگلیسی صحبت نمیکنیم، ولی بعضی حرفها هست که فقط به انگلیسی میشود گفت. هر بار که اشخاص برجستهای مثل شما به کشور ما سفر میکنند، نخستوزیر ما و وزیر امور خارجه و نوچههای والامقامش طبق تشریفات بینالمللی با حلقههای گل و ماشینهای سیاه رنگ به فرودگاه میآیند و جلوی دوربینهای تلویزیونی دربارهی معنویت و پرهیزکاری ملت هند برایتان داد سخن میدهند و کتابچههای رنگی از گذشته و آیندهی هند دست شما میدهند، مجبورم حرفم را به انگلیسی بگویم. در ضمن از اخبار رادیو شنیدم که شما میخواهید با چند تن از کارآفرینان هندی دیدار کنید و شرح موفقیتشان را از زبان خودشان بشنوید. قربان از قرار معلوم شما چینیها از هر نظر از ما جلوترید فقط کارآفرین ندارید. و ملت ما، گو این که آب آشامیدنی و شبکهی فاضلاب و وسیله نقلیهی عمومی ندارد و از پاکیزگی و انضباط و وقتشناسی و ادب بویی نبرده است، کارآفرین باهوش دارد. هزاران هزارش را دارد و چه بسا عملاً کارآفرینان ما ایالات متحده را میچرخانند.»
این بریدهها ممکن است ما را به یاد ادبیات تحقیرکننده و خودزنیکنندهای بیندازد که میخواهد همه چیز را گردن ذات این هندیها بیندازد؛ اما این طور نیست. ما با داستان جدیدی از یک شورش مواجهایم. شورش در مقابل دربارهی همهی دروغهایی که تاکنون از هند شنیدهایم.
ببر سفید داستان پسرکی از خانوادهای مفلوک و نه لزوماً خیلی فقیر است که حتی فراموش کردهاند برایش اسمی بگذارند. پدرش به سختی مدت کوتاهی میتواند او را به مدرسه بفرستد و معلمش به ناچار اسمی برایش میگذارد. روزی که بیخبر بازرسی به مدرسه میآید و پسرک با هوشی غریزی میتواند جملات او را بیغلط از روی تخته بخواند: «ما در سرزمین پرافتخاری زندگی میکنیم. نور معرفت در این سرزمین بر دل سرور ما بودا تابید و به ما زندگی و برکت بخشید.» بازرس از او تمجید کرده، کتاب درسهایی از زندگی مهاتما گاندی را به او هدیه میدهد و میگوید نامهای به بالا خواهد نوشت که از این پس به یک مدرسهی واقعی برود. ولی در ظلمت، خبرهای خوب خیلی زود به خبرهای بد تبدیل میشوند. بین آن همه شلوغی و فلاکت، قانون جنگل تقدیرش را از چنگش درآورده است. بالرام در همین جنگل بزرگ میشود و با کار زیاد و تلاش و هوش کمنظیرش در نهایت خدمتکار و رانندهی یکی از آن بالاییها میشود. در نهایت میفهمد که جز آغشته شدن به پلیدی فساد و جنایت راهی برای خلاصی از طبقهاش ندارد. او با خونسردی ارباب کارآفرینش را که بر خلاف تمام کلیشههای رایج نه یک هیولا، بلکه حتی آدم خوبسیرتی از کاست و طبقهی خودش بود را میکُشد و با پول او تبدیل به یکی از آن کارآفرینهای موفق میشود.
اینجا با ادبیات متعهد و شعاردهندهی انقلابی یا با داستان کسلکننده و غمبار ظالم و مظلوم سر و کار نداریم. راوی مظلوم و سادهلوح و بیگناه نیست. یک مبارز انقلابی خشمگین نیست. هوش و استعداد و خلاقیت کافی دارد ولی حتی روشنفکری با اداهای متداول روشنفکرانه هم نیست. بالرام شخصیت رند کلبیمسلکی است که فقط میخواهد به هر قیمتی که ممکن است بازنده نباشد و تقدیر از دسترفتهاش را به چنگ بیاورد. هر چه باشد، بازرسی در مدرسه او را یک بار ببر سفید نامیده است. حیوانی که در کمتر جنگلی پیدا میشود و در هر نسل یکی بیشتر از آن به دنیا نمیآید.
او نه چیزی از شورش چپ و انقلابی میداند و نه چیزی از اصلاح ساختارهای اجتماعی و نه ایدئولوژی، ولی نمیخواهد زندگیاش فلاکتبار باقی بماند. نویسنده کاری کرده که ما ضمن آشنایی نزدیک با زندگی راوی در واقع علاقهای هم به همذاتپنداری با او نداشته باشیم و از این بابت روایتاش خلاقانه است.
«من هم باید داستانم را با حمد و ثنای خدایی شروع کنم ولی کدام خدا ؟ تعدادشان خیلی زیاد است. ما هندوها سیوشش میلیون خدا داریم. بعضیها هم هستند که مثل شما کمونیستها معتقدند که خیلیهاشان وجود خارجی ندارند و ماییم و اقیانوسی از ظلمت پیرامونمان. من نه فیلسوفم و نه شاعر؛ از کجا بدانم حقیقت چیست؟ نمیگویم برای آنها احترام قائل نیستم آقای نخستوزیر! هرگز چنین فکری را به جمجمهی زردتان راه ندهید. کشور من از آن کشورهاست که صرف میکند آدم دودوزه بازی کند. کارآفرین هندی در عین متقلب بودن باید درستکار هم باشد. هم به سخره بگیرد و هم اعتقاد داشته باشد. هم آبزیرکاه باشد و هم صادق. میدانید آقای نخستوزیر، هر روز هزاران خارجی با هواپیما به کشور من میآیند تا دلشان به نور معرفت روشن شود. به کوههای هیمالیا یا بنارس یا بودهگایا میروند. در حالتهای عجیب و غریب یوگا قرار میگیرند، حشیش میکشند، با یکی دو تا سالک روی هم میریزند و خیال میکنند نور معرفت بر دلشان میتابد. هِه هِه!»
اما باز هم بالرام یک قاتل معمولی نیست:« قضیهی عجیبی است یکی را میکشی و نسبت به زندگیاش احساس مسئولیت و حتی مالکیت میکنی او را بیشتر از همه میشناسی... حالا فقط تو میتوانی داستان زندگیاش را به سرانجام برسانی.»
آدیگا قصد ندارد کتابی دشوار برای عدهای خاص بنویسد، از اینرو دیدگاههای انتقادی آدیگا به زبانی ساده و گیرا از زبان راوی گفته میشود:« مهمترین چیزی که طی ده هزار سال تاریخ از این مملکت بیرون آمده است قفس مرغ و خروس است. دیدهاید مرغ و خروسها چطور در قفس تنگ همدیگر را نوک میزنند و روی هم میرینند و همدیگر را هل میدهند تا بلکه جایی برای نفس کشیدن باز شود؟... قفس عظیم مرغ و خروس هند... ما در هندوستان حکومت دیکتاتوری نداریم. پلیس مخفی هم نداریم. اصلاً قابل اعتماد بودن خدمتکارها اساس کل اقتصاد هند است. دلیلش این نیست که هندیها آنطور که در کتابچهی نخستوزیر نوشته شریفترین آدمهای روی زمیناند، دلیلش این است که قفس مرغ و خروس داریم. در تاریخ بشر سابقه نداشته که تعداد قلیلی آدم تا این اندازه مدیون تعداد کثیری باشند. در این مملکت یک مشت آدم، 99درصد باقیمانده را که از هر نظر به همان اندازه نیرومند یا بااستعداد و باهوشاند، چنان تربیت کردهاند که در بندگی ابدی زندگی کنند. این رابطهی بندگی ابدی چنان محکم است که ممکن است کلید آزادی یک نفر را توی دستش بگذارید و او ناسزایی بگوید و آن را پرت کند توی صورتتان.
حالا در ذهن انسان اندیشمندی مثل شما دو سوال مطرح میشود؛ چرا این قفس کارایی دارد و این همه آدم را یکجا گیرانداخته است؟
و آیا کسی میتواند از این قفس فرار کند؟ من به جای شما جواب میدهم، قربان!
دلیل گیرافتادن ما در این قفس، افتخار و عزت ملت ما و منشأ عشق و وفاداری ما یعنی خانواده است. خانوادهی هندی.
دوم این که فقط کسی که حاضر است نابودی خانوادهاش یعنی گیرافتادن آنها به دست اربابها را ببیند، میتواند از قفس مرغ و خروس فرار کند. این کار از آدم عادی بر نمیآید. کار یک آدم عجیبالخلقه و لابد ذاتاً گمراه است. در واقع کار یک ببر سفید است.»
پس راوی داستان یک شورشی به سبک خودش است یا میشود. او خوب میداند زورش نه به اربابها میرسد نه به قانون نه فرهنگ و سنت و نه حتی به خانوادهی خودش، پس فقط سعی میکند موقعیت خودش را تغییر دهد، او تصمیم میگیرد به یکی از اربابها تبدیل شود یا به زبان سرمایهدارانه به یک ارباب کارآفرین تا تقدیر خودش را عوض کند و له نشود. هر چند هیچ وقت شبیه یک ببر سفید نبوده باشد.
شناسه کتاب: ببر سفید / آراویند آدیگا / مژده دقیقی / انتشارات نیلوفر
جامعهای که زبالهگرد دارد نمیتواند نسبت به عدالت بیتفاوت باشد. حتی وقتی که میدانیم انسانها از حیث ویژگیهای طبیعی مثل هوش، سلامت و توازن عاطفی برابر نیستند، عدالت را میخواهیم. هنوز وقتی حقی نادیده گرفته میشود از خود میپرسیم این عادلانه است؟ بهراستی چرا همچنان در مقابل هر تبعیض و البته نه هر تفاوتی میگوییم؛ این منصفانه نیست؟
این پرسشها فقط از اردوگاه چپ بر نمیخیزند. امروز جهان لیبرال سرمایهداری هم به خوبی میداند که اگر رشد اقتصادی و توسعه چشم بر عدالت ببندد، پابرهنگان پاتیلاش را عاقبت دَمَر میکنند. پس دستور کار حرفزدن دربارهی عدالت چنانکه گفته شد، تغییر کرده است. عدالت حتی برای لیبرالهای شیفتهی رشد اقتصادی و توسعه هم تبدیل به مسأله شده است.
اما چگونه ممکن است همزمان، با آزادی رشد اقتصادی و عدالت کنار آمد؟ این کتاب با محور قرار دادن این پرسش به بررسی آراء و نظریات طیفی از فیلسوفان سیاسی لیبرال پرداخته است. طیفی گسترده که در یک سو به این پرسش، پاسخی منفی میدهد؛ اما درسوی دیگر دنبال سازوکارهای تنظیمکنندهای بین حفظ ارزشهای بنیادی لیبرالیسم و نیمنگاهی به عدالت است. پیش از آن باید البته به مفهوم عدالت پرداخت. عدالت چیست؟ تا چه اندازه قابل تحقق در جامعهی انسانی است؟ تا چه اندازه میتوان شکافها و بحرانهای ناشی از لیبرالدموکراسی را با مفهومی از عدالت رفو کرد؟
در دوران مدرن، فرض بر این است که سازماندهی زندگی اجتماعی محصول عمل انسان است. انسانها قدرت شکلدادن به زندگی دستهجمعی را دارند و میتوانند پدیدههای اجتماعی را کنترل، اصلاح یا دگرگون کنند، پس نظریههای مربوط به عدالت در پی توجیه نابرابریهای موجود یا اصلاح نهادهای اجتماعی برای برقراری عدالت بر میآیند.
به همین ترتیب، چنانکه گفتم توجه و کوشش لیبرالها برای توجیه یا اصلاح وضعیت فعلی، طیف وسیعی از نظرات را در بر میگیرد. در این سوی طیف لیبرالهایی هستند که عدالت را سرابی پوچ میدانند که فقط مایهی رسوایی است و در آن سوی طیف، دیگرانی که معتقدند میتوانند عدالت را به مثابهی ضرورتی منصفانه با لیبرالیسم آشتی دهند.
در کتاب «لیبرالیسم و مسأله عدالت» یازده مقالهی مهم و معروف از سراسر طیف نظریهپردازان لیبرالیسم و نمایندگان فکری آنها گردآوری و توسط گروهی از مترجمان، ترجمه و منتشر شده است. به این ترتیب با مطالعهی آن میتوان دورنمایی از مسألهی عدالت در زمینهی لیبرالی را بهدست آورد. مبنای انتخاب و گزینش نظریهها، مقالهای از جیمز کانو James Konowاست با نام «منصفانهترین کدام است؟ تحلیلی اثباتی از نظریات». کانو مدرس کرسی اقتصاد و اخلاق در دانشگاه kiel آلمان است که با استفاده از چهار مفهوم، این نظریهها را دستهبندی میکند: نیاز، کارآمدی، مسئولیت فردی و زمینه.
نظریههای مربوط به نیاز، با اخلاقی وظیفهگرا، در پی بهروزی و مساوات همهی انسانها در نیازهای اولیهاند و میخواهند حتیالامکان به شکل برابری برطرفشان کنند. مثل جان رالز.
نظریههای کارآمدیمحور، میخواهند بیشترین فایده و سود را برای بیشترین افراد ممکن فراهم کنند، اینجا اخلاقی حاکم است که بیشتر معطوف به نتیجه است. مثل آمارتیا سِن.
در سومین گروه، مسئولیت فردی در نهایت عدالت را برقرار خواهد کرد. پس میتوان در مجموع عدالت را رها کرد، تا با قوانین خودانگیختهی زندگی برقرار شود. مثل هایک.
در نهایت، کسانی هم عدالت را زمینهمند میدانند و معتقدند در هر زمینه و بستری از اجتماع روش متفاوتی برای برقراری عدالت باید فهم و تجویز کرد. مثل مکاینتایر.
البته به نظر میرسد دستهبندی کانو، سراسر طیف نظریات مربوط به عدالت را با ریزبینی و دقت کافی در بر نمیگیرد. چون حداقل در یازده مقالهی انتخابشده برای همین کتاب، برخی مقالهها را به سختی میتوان در گروهی کنار هم جای داد.
کتاب با مقالهای از انتهای رادیکال طیف آغاز میشود. فردریش فون هایک با «ارث آباء و اجدادی عدالت اجتماعی» موضعی تند و تیز در مقابل عدالت اجتماعی گرفته و عدالت را صرفاً کلیشهای میانتهی مینامد که ارزش پرداختن ندارد. او میگوید طیف وسیعی از مردم از الگوی فعلی ناراضیاند؛ اما در واقع هیچ یک از آنها نمیدانند چیزی که عادلانه مینامند کدام است؟ شاید این گرایش آنها به عادلانه بودن نسخهای غریزی است که فقط مناسب جوامع ابتدایی و غریزی بوده و برای تمدن امروزی ما مناسب نیست. او ادامه میدهد این نابرابری، اعتراضی نیست که به بازی وارد باشد زیرا موفقیت در بازی تا حدی به مهارتها و وضعیت خاص هر فرد و تا حدی هم به بخت و اقبال وابسته است. به لطف همین بازی و در کار نبودن توزیعکننده است که مردم توانستهاند تا همینجا رشد کنند.
سپس مقالهای از رابرت نوزیک را میخوانیم که میگوید باید عدالت را رها کرد تا مسئولیت فردی انسانها به آن سر و سامانی بدهد. دولت کمینه بزرگترین دولت توجیهپذیر است، هر دولت بزرگتری حقوق مردم را نقض میکند.
جان رالز با مقالهای بر مبنای نظریهی آشتیجویانهی «عدالت به مثابهی انصاف» تلاش میکند با ایدههای نظری خود برقراری عدالت در دل نظامی از آزادیهای فردی را ممکن جلوه دهد. از این جهت رالز برقراری عدالت لیبرالی را ممکن و نیاز اجتماعی انسان میداند.
آمارتیا سن در مقالهی شگفتانگیز «برابری چه؟» با رویکردی انضمامی، تلاش میکند موضوع را معطوف به این پرسش کند؛ عدالت میخواهد برابری را در کدام شاخصهها برقرار کند؟ برابری در ثروت؟ در آزادیها؟ در فرصتها؟ درآمدها؟ دستاوردها؟ یا حقوق؟ هر نظریهی سازماندهی اجتماعی اگر بخواهد از آزمون زمان سربلند بیرون آید، باید روشن کند که برابری در چه چیزی را اقتضا میکند. در واقع برابریطلبی نظریهای متحدکننده نیست و انتخاب حوزهی برابری از اهمیت ویژهای برخوردار است. تا حدی که مطالبهی برابری در حوزهای، احتمال دارد ما را به مخالفت با برابریطلبی در حوزهی دیگری تبدیل کند. آمارتیا سن تأکید میکند معمول است که موضع اشخاص در قبال گرایش به تضاد دوگانهی آزادی و برابری نگرشهای سیاسی او را تعریف و روشن کند. چون تاکنون اهمیت برابری در مقابل اهمیت آزادی قرار داده شده است. اما چنین نگرشی در اساس اشتباه و زیانآور است. برابری و آزادی گزینههای جایگزین یکدیگر نیستند. آزادی یکی از زمینههایی است که میتوان برابری را بر آن اعمال کرد و برابری یکی از الگوهای توزیع آزادی است. پس مطالبهی برابری بدون بیان ماهیت برابری مطالبهای تهی است. در واقع نمیتوان از برابری در حوزهای به راحتی به حوزهی دیگری گذر کرد؛ مثلاً از برابری در درآمدها به برابری در آزادیها. این سادهانگاری نتیجهی حذف تنوع میان افراد است و بهای سنگینی دارد.
مارتا نوسبام و سوزان مولراوکین در ادامه با مقالات خود دیدگاه اخلاقی رالز و نوزیک و آمارتیا سن را نقد کردهاند. آنها روی هم رفته به گروه دوم نظریهها یعنی کارآمدمحوران تعلق دارند. نوسبام با الهام از آمارتیاسن برابری در قابلیتها را مناسبترین شکلی از برابری میداند که باید به سوی آن حرکت کنیم. او نیز زبان قابلیتها را قدرتمندتر از زبان حقها میداند. او با اشاره به شکافهای برابری در تعریف حقوق بشر، به گروههایی از فرودستان مثل زنان اشاره میکند و میگوید زنان ترجیحات سازشپذیرانهتری از خود نشان میدهند. به این دلیل که قابلیتهای تحقق نیافتهی بیشتری دارند و این ترجیحات آنها، اغلب به علت اوضاع ناعادلانه و قابلیتهای تحقق نیافته شکل گرفته است. در نتیجه این ترجیحات به نفع وضع موجود تأثیر میگذارد.
اکنون به انتهای دیگر طیف نزدیک میشویم. مایکل والزر در مقالهی «هنر تفکیک و لیبرالیسم» نشان میدهد که سنت لیبرالیسمی با بهکار بردن هنر تفکیک بین حوزههای مختلف اجتماع دیوار کشیده است. دیوار میان کلیسا و دولت، بین زندگی عمومی و خصوصی و بین دولت و دانشگاه و ...لیبرالیسم جهانی از دیوارهاست، دیوارهایی که هر یک البته آزادی جدیدی میآفرینند. محدودسازی قدرت هم دستاورد تاریخی همین دیوارهای لیبرالیسمی است. اما مشکل اینجاست که این دیوارها بیطرف نیستند. هنر تفکیکگری لیبرالیسم به منافع اجتماعی خاصی خدمت میکند. این دیوارها واقعاً ضروری است که بیطرف باشند؛ اگر هم بیطرفی آرمانی و ناممکن به نظر برسد، حداقل باید دایرهی گستردهتری از منافع را شامل شوند. سوسیالیسم باید از غنای هنر تفکیک لیبرالیسم درس بگیرد و آن را گسترش دهد.
مقالات السدیر مکاینتایر و یون الستر در ادامه به نوعی تلاش میکنند تا با توجه به زمینهها و شرایط بخصوص هر موقعیت، مسألهی عدالت را فهم و تبیین کنند. این سه مقاله مهمترین جبههی نقادی از جان رالز را تشکیل میدهند.
دو مقالهی آخر کتاب از جرالد کوهن و جان رومر در انتهای کمتر دیدهشدهی طیف لیبرالیسم و در تقابل روشنی با هایک قرار دارند. میتوان آنها را مارکسیستهای تحلیلی خواند که تلاش میکنند با قرابت به مارکسیسم و ترکیب آن با فلسفهی تحلیلی، ادعاهای مخالف برابریطلبی را به چالش بکشند.
در انتها خوانندهی کتاب میتواند به مختصاتی هر چند محدود، از نظریههای مربوط به عدالت در میان لیبرالیستهای معاصر دست پیدا کند. اما هنوز جای دیدگاههای مهم کسانی مثل نانسی فریزر و آنتونی بارنز اتکینسون و ...در کتاب خالی است. ترجمهی متن مقالات اگر چه ویرایشگر مشترکی دارند، به یک اندازه روان و یکدست نیستند. به نظر میآید ترجمهی پنج مقاله از هایک، رالز، آمارتیا سن، والزر و الستر درمجموع قابل فهمتر، روانتر و کمنقصترصورت گرفته است. با این همه، کتاب در نشان دادن و کنجکاو کردن خواننده برای آشنایی با دیدگاههایی که تلاش میکنند بنیانهای غیرسوسیالیستی برای مقولهی مهم عدالت فراهم کنند، موفق است.
شناسه کتاب: لیبرالیسم و مسأله عدالت / رابرت نوزیک، آمارتیا سن، مایکل والزر، جرالد کوهن، جان رالز، مارتا نوسبام، السدیر مکاینتایر، فردریش هایک، یون الستر، جان رومر و سوزان مولراوکین/ ترجمهی گروهی از مترجمان/ گزینش و ویرایش محمد ملاعباسی/ انتشارات ترجمان علوم انسانی
رخداد چیست؟ رخداد آن چیزی است که امکانی را که نامرئی بود آشکار میکند... در اصل نشان میدهد امکانی وجود دارد که تاکنون نادیده گرفته شده بود. در یکی دو سال اخیر مردم توانستهاند، چنین امکانهایی را خلق کنند. در حالی که ساختار قدرت برای سرکوب و غلبه برآنها ناچار شد، هزینهی سنگینی پرداخت کند.
به تحلیل رفتن آشکار سرمایهی اجتماعی و مجموعهی رخدادهای 96 و 98 باعث شده است که اصلاحطلبان به تکاپو افتاده و به لحاظ نظری دچار بحران عمیقی شوند. بنابراین این روزها مجموعهای از قوای رسانهای و تئوریک خود را به کار گرفتهاند که رخدادهای نو را از آن خود کنند. در حالی که هستهی مرکزی اصلاحات کمابیش طی دههها سیاستورزی علیل، نشان داده است که فقط به کار نامگذاری و مصادرهی رخدادها میآید.
جماعتی که بقول آلن بدیو پسارخدادیاند، پس از چند دهه همکاری نزدیک با سامان سیاسی حاکم و نشاندن ژنهای خوب بر سرسفرهی انقلاب، آشفته و نگران از این که مبادا سهم و سفره برچیده شود و حساب و کتابی در کار باشد و ورقی برگردد، تلاش میکنند باز هم آرایش جدیدی از گفتمان فعلی ترتیب دهند.
حتی به نظر میرسد با تمام امکانات در حال عبور از استراتژی توصیهشدهی «آرامش فعال» به «فعالیت تمام قد» هستند. چرا که آرامش فعال ضرورتی نمیدید اصلاحطلبان وارد حوزهی خطرناک اقتصاد و معیشت مردم شوند. با همین رویکرد در در رخدادهای اعتراضی پیشین به هشدار دادن و هیس هیس کردن بسنده کرد. اما امروز در راستای فعالیت تمام قد، مشغول گشودن گرههایی هستند که خود زدهاند. برای مثال سعید حجاریان تازه به یاد آورده است که مدتهاست زبان قدرت جای قدرت زبان را گرفته است. او در یادداشت«برج بابل» به نخبگان مورد نظرش به عنوان یک برنامهی عملیاتی توصیه میکند، در مقطع کنونی باید تاریخ به نفع سیاست کنار گذاشته شود و با این راهبرد گروههای سیاسی بر سر برنامههای توسعهای و میهندوستانه توافق کنند و آنها را سنگبنای گفتوگو قرار دهند. تاریخ، خصوصاً گذشتهی اصلاحطلبان را باید به تمامی کنار گذاشت و برای آینده لابد تدبیر کرد. او با مردم پریشان و فراموششده اساساً کاری ندارد و با آنها گفتوگو نمیکند؛ فقط از باب توصیه به اهالی قدرت، احوالات «خشمگین از امپریالیسم، ترسان از انقلاب» خود را به مردم تسری داده و ادعا میکند مردم فرسوده شدهاند و اساساً میل به خروج از منزل از بین رفته است چه رسد به خروج بر حاکمیت!
علیرضا علویتبار بهصورت سریالی از ضرورت نوسازی و بازسازی تشکیلاتی میگوید و معتقد است در صورتی که تولید گفتار سیاسی مناسب و طراحی راهبردها و خطمشیهای جدید، انجام بگیرد جای امید هست. یعنی اصلاحات میتواند با نفس مصنوعی هم که شده به صحنه برگردد.
محمدرضا تاجیک از ضرورت پرداختن اصلاحات به «چه میتوان کرد؟» و دست شستن از «چه باید کرد؟» مینویسد.
محمدرضا جلاییپور در یک مانیفست 29 صفحهای در پی سیاستزدایی از برابریطلبی است. گویا برابریطلبی نه خواست مردم، بلکه نیاز فوری برای اصلاحات است. در نوشتهای با نام «بهسوی اصلاحطلبی دادخواه و سوسیال دموکرات» به دوستان سر سفرهی خود یادآوری میکند که پرچم عدالتخواهی گم و گور شده است. حال مسأله این است که تا خیلی دیر نشده اصلاحطلبان باید آن را پیدا کرده و به دست بگیرند.
اما این استراتژیها و راهنما به راست و چپ زدنها، فقط شعبدههایی برای چنگ انداختن به ایدئولوژی هستند که بقای اصلاحطلبان در ساختار را تضمین کنند. قدرتی که سرکار است از ما نمیخواهد که بپذیریم همهی کارها را به بهترین شکل انجام میدهد. حتی اپوزیسیونی هم هست که میگوید به بدترین شکل انجام میدهد؛ اما اصلاحطلبان میخواهند قبول کنیم که این تنها شکل ممکن است.
در حالی که حق و مسألهای بنیادیتر از این که مردم سرنوشت و مسئولیت خودشان را برعهده بگیرند، وجود ندارد؛ این حق در هیاهوی نخبگان اصلاحات تماماً به حاشیه رفته است. پس باید گفت حقوق تنها وقتی ما مردم برایشان با توسل به امر سیاسی جنگیده باشیم و آنها را برده باشیم حقوق ما هستند یعنی وقتی تبدیل به حقوق ما شوند. تحقق امر سیاسی در مواجههی مردم و صاحبان قدرت است.
اصلاحطلبان گاهی تلاش کردهاند وانمود کنند صحنهی این تضاد بین اشخاص درون حاکمیت است. گاهی نیز همصدا با حاکمیت، تضاد اصلی را بین ایران و تمام جهان تصویر کردهاند یا بین داخل و اپوزیسیون پراکنده و علیلی که سردرگم و ناکارآمد است. در شرایط این چنینی است که وضعیت مبهم و شکنندهی فعلی پدیدار می شود. احتمال جنگ و صلح به یک اندازه وجود دارد، نیروی نظامی وجود دارد، امنیت برترین ارزشها تلقی میشود، ولی سیاست وجود ندارد. امر سیاسی یا به زبان دیگر «خواست مردم» غایب است.
آنتوان چخوف: بشر زمانی بهتر خواهد شد که به او نشان دهید چگونه است.
چرا انسان اطاعت و تملّق را ترجیح میدهد؟ چون انسانهای مطیع و متملّق شانس بیشتری برای بقا داشتهاند؛ ژنهای آنها بیشتر تکثیرشده و بنابراین امروز اکثریت با اطاعتپذیرها و تملقگوهاست.
در حاشیهی این نگاه، میتوان با این متن در دو محور وارد گفتوگو شد.
محور اول: محتوای متن ناظر بر نابسندگی منظر جامعهشناسی در موضوع مورد بحث است. اما پاسخ روانشناسی تکاملی را دربست میپذیرد و در پایان پرسشی از منظر فلسفهی اخلاق طرح میکند. اینجا باید روشن کرد که فرایندهای ذهنی، لازم است در چند سطح تحلیل شوند و با ابزارهای معرفتی گوناگونی بررسی شوند. از حیث نابسندگی، علوم و حوزههای مختلف معرفت بشری شاید اولویت چندانی بر یکدیگر نداشته باشند. در نهایت، هیچ حوزهای از معرفت به نفع حوزهای دیگر کنار نمیرود، بلکه حتی انتظار میرود در فرایند تحلیل، ناخواسته وحدتی میان آنها کشف شود که در این متن جایش خالی است. درحالی که روانشناسی تکاملی در کنار علوم دیگری مانند ژنتیک رفتاری و عصبپژوهی و علوم ذهنی قادر بوده است، همین پل ارتباطی میان زیستشناسی و سیاست و جامعه شناسی و فلسفه را برقرار کند.
باید توجه داشت که واقعیت، فرایندی هستیشناختی و ساختنی است. آرنت نیز در یافتن ریشههای اتوریته و اطاعتپذیری به این موضوع یکسر بیتوجه نبوده است. او در آثار خود نشان داده است که برای انسان، امکان فراتر رفتن از یک تجربه و در نتیجه واقعیتِ ذاتی متصل به آن، در شرایطی متفاوت وجود دارد.
بعد از آرنت نیز جدالهای نظری در خصوص میزان عاملیت انسانی و ساختارهای اجتماعی و اعتبار دوگانگی مفروض بین آنها همچنان ادامه دارد. پس موضوع نه تنها از منظر جامعهشناسی سیاسی فیصله یافته نیست؛ بلکه فلسفهی سیاسی از چپ و راست معاصر، برای به آغوشکشیدن علوم زیستی و از جمله روانشناسی تکاملی بازو گشاده است. واقعیتهای زیستشناختی در حال ورود به بحثهای جدی فلسفهی سیاسیاند. باور چپ سیاسی به این که ذات انسان را میتوان با اراده تغییر داد و باور راست به این که حفظ اخلاقیات در گرو تأیید به روحی متافیزیکی است که از خدا یا طبیعت به ما اعطا شده باورهایی است که در پرتو علم در حال بازنگری اساسی است. پس این گونه نیست که اندیشهی سیاسی تاب ذاتی بودن هیچ استعدادی درگونهی انسانی را نداشته باشند. از دههی هفتاد که جامعهگراها و ساختگراها به ژن خودخواه داوکینز و سوسیوبیولوژی ویلسون حمله کردند، نیم قرن گذشته است. بنابراین علومی مانند روانشناسی تکاملی راهگشای سیاستی است که واقعگرا و برخوردار از آگاهی زیستی است.
اما محور دوم: دستکم گرفتن تفاوت معنیدار جوامع مختلف در ظهور اطاعتپذیری و تملق چه تبعاتی دارد؟ میان علوم گوناگون، تا امروز توافق این است که هر رفتاری نتیجهی بر همکنش میان ذات با محدودیتهای زیستشناختی و محیط است. حتی در مورد رفتارهای توارثپذیر هم یک فرایند تکوین طی میشود؛ بنابراین حتی در چنین مواردی هم محیط اجتماعی و ساختارها یکسره بیتأثیر نخواهد بود.
اما باید در مورد تردیدها و سوءتفاهمهای آزاردهندهای که نگاه ذاتگرایانه با خود به همراه داشته هم گفت. برای مثال اگر مفروض این باشد که تملق و اطاعت نامشروع انسان تقصیر ژنهاست؛ ابهامهایی از این دست بلافاصله نمایان خواهند شد:
آیا قرار نیست انسانها مسئول رفتار خود باشند؟
در این صورت آرمان اصلاح و پیشرفت اخلاقی انسان و جامعه چه میشود؟
و دیگر این که اگر هر چه در ذات بشر طبیعی است را خوب و مشروع بیانگاریم، با خودخواهی و تبعیض و نابرابری ذاتی انسان چه بر سرمان میآید؟
این است که هراس از مسئولیتگریزی، اصلاحناپذیری و عواقب طبیعتگرایی رمانتیک، فلسفه و علوم اجتماعی را به واکنش واداشت. در بیان این هراس لطیفهی معروفی هست. در راهنمای طبقات یک آسایشگاه روانی آمده است: طبقهی اول تقصیر مادرم بود. طبقهی دوم تقصیر پدرم بود و طبقهی سوم تقصیر جامعه بود .... حال گویا طبقهی دیگری به این آسایشگاه باید افزود: تقصیر ژنها بود.
شاید اینجاست که علوم اجتماعی و فلسفهی اخلاق باید در پی رفع نگرانیها و تاباندن نور به نقاط تاریک باشند. نخست اینکه، چه این رفتارها مربوط به ساختار مغز و تکامل باشد چه تأثیرات رسانه و خانواده و چه مربوط به ژنها باشند، توضیح را نباید با توجیه اشتباه گرفت. روانشناسی تکاملی در پی تبیین و توضیح است. در مقابل هراس از این که پذیرش ذات انسان به لغو مفهوم مسئولیتپذیری فردی بینجامد، فلسفهی سیاسی همچنان مسئولیت مدنی را پیشنهاد میکند و در این مسیر میتواند از روانشناسیتکاملی برای تخمین توزیع بازدارندگیهای حقوقی استفاده کند.
درست است که برخی از استعدادهای ذاتی انسان را به اطاعت و تملق مجهز میکنند؛ اما استعدادهای دیگری هم هستند که به ما همدلی و عزت نفس میدهند. برای این ویژگیها هم یک بنیان ژنتیکی و یک تاریخ تکاملی وجود دارد. بعید است که شرارت به تمامی در یکسو و فضیلت به تمامی در سوی دیگر سکنی گزیده باشد.
در ضمن این یک مغالطهی رسوا است که آن چه در طبیعت رخ میدهد، خوب است و هر چه که از نظر تکاملی موفق است حتماً یک مطلوب اخلاقی است. گسترش دایرهی اخلاقی نیازمند آن نیست که نهاد آدمی به تمامی خیر و نیک باشد؛ بلکه اخلاق میتواند از تعامل میان فرایند خودخواهانهی تکامل و قوانین نظامهای پیچیده بهدست آید.
اما در مورد مهمترین مأموریت فلسفهی اخلاق شاید بتوان صورت دیگری از مسأله را طرح کرد. مسأله این نیست که آیا میتوان رفتار انسان یا نهاد ژنی انسان را تغییر داد یا نه؟ مسأله آن است که به چه قیمتی؟
بنابراین تمام فلسفهها باید مراقب باشند که مبادا مواضعشان در حال نادیدهگرفتن واقعیتها باشند. هر آرایش اجتماعی و اخلاقی باید سائقهای انسانی و محدودیتهای تراژیک انسان در خرد و فضیلت را در نظر بگیرد. نباید هرگز فراموش کرد که در طول تاریخ، شوق بازسازی ذات انسان است که رهبرانی را به مستبدانی تمامیتخواه غرق در ابتذال شر تبدیلکرده است.