شهرزاد نمادی است که توانست مهارت آگاهانهی لگام زدن انسان بر زبان را با اغواگری زنانه ترکیب کند. چیرگی او بر کلمات و روایتها در واقع دستیافتن به جعبه پاندورایی است که رشک و حسرت بسیاری از نویسندگان را برانگیخته است. آنها دریافتهاند چه بسا با دست یافتن به جادوی داستان میتوان مخاطب را بیدفاع کرد و با او به گفتگویی صلحآمیز نشست. مخاطب داستان در این گفتگو قادر خواهد بود؛ جهان و مکان خود را دوباره ارزیابی کند و حتی اگر بخواهد در آنها دست ببرد و خلاقانه تغییرشان دهد.
اینجاست که گفتگو با خود و دیگران به واسطهی داستان از سرگرمی و دفع ملال فراتر میرود و حتی منجر به «تصحیح تجربه» میشود. تصحیح تجربه نزدیکترین حسی بود که از خواندن یکی از آثار نجیب محفوظ مصری به من دست داد و باعث شد آثار دیگر او را در نوبت خواندن بگذارم. اثری به نام «هزار و یکشب، دنبالهی داستان شهرزاد قصهگو» که از ارتباط متقابل و متداخل قدرت و روایت میگوید. در حقیقت، اینکه نویسندهای بر روی پلهای لرزان شرق سنتگرا و غرب مدرن در زمانهی متلاطم گذار قرن بیستم فراغتی بیابد که بعد از فلسفه خواندن در دانشگاه بتواند شغل کوچک دولتیاش را تا پایان حفظ کند، از قهوهخانههای پاتوق مردم عادی پا پس نکشد و از آن چه میبیند و میفهمد روایتهایی مسحورکننده بسازد و بنویسد، باعث شگفتیام شد.
روایتهایی که گفتهاند ادبیات عرب را به قبل و بعد از خود تقسیم کرده و زبان حال معاصران بسیاری از سرزمین مصر شده است. در شرق چیرگی او برای بیان آنچه بودند شوق برانگیخت و در غرب باز شدن دریچهای به دنیای رمزآلود و وهمانگیز شرق.
ابتدا گمان کردم هزار و یکشبی که نجیب محفوظ در ادامهی داستان شهرزاد قصهگو نوشته و از شب بعد از هزار و یکم آغاز میشود، یکی از همان دست روایتهایی است که به مخاطب میگوید چه باید باشد یا چگونه باید رفتار کند. چیزی در سبک و سیاق قصههای کهن که به اندرزنامه و نسخه بیشتر شباهت دارند. اما یکی دو بخش که خواندم، آرامآرام وجهی به غایت مدرن و امروزی خودش را نشان داد. نویسندهی مصری با زیرکی از قالب Frame Story یا داستانی دربارهی داستان استفاده کرده است و به این ترتیب برای روایت خود یک راوی مبهم و غیر قابل اطمینان فراهم کرده تا همه چیز را به تعلیق ببرد. این ابهام و سرگردانی همان وجه مدرنی است که در همه جای متن خود را نشان میدهد. در حالی که به نظر میآید با الگویی کهن در داستانها تکلیف خوبی و بدی مشخص شده است؛ اما به واقع در کار محفوظ اینطور نیست:
«حقیقت، چون زنی حسود بر سر راه پویندگانش سنگ میافکند، از رشک و غیرت حقیقت همین بس که دائماً راه میبندد و سد میسازد تا دست کسی به آن نرسد. انسان را در کویر حیرت سرگردان میسازد و در دریای تردید غرق میکند. از آن کس که گمان میبرد به مقصد رسیده است، فاصله میگیرد و به آن کس که گمان میبرد، از آن دور شده، نزدیک میشود. حقیقت دست نیافتنی ناگزیر و گریزناپذیر است.»
او در قابهای تودرتویی از داستان که برای جانبخشیدن به شخصیتهای کهن استفاده میکند؛ بدون اینکه خود یا راوی خود را به چشم خواننده بیاورد، تصویری از سرگردانی انسان بین ارزشها و ضدارزشها ارائه میکند.
همچنین وجه بسیار برجستهای که در هزار و یکشب محفوظ پسندیدم، بازتاباندن ویژگیهای سیاسی و اجتماعی دوران معاصر جامعهی جهان سومی مصر است که در آن همهی داستانها در یک قاب بزرگ انسجام پیدا کردهاند. قابی که در آن مردم و حاکمان ستمگر همیشه در کشمکش و درگیریاند. عمل حاکمان، مستقیم یا غیرمستقیم بر زندگی مردم تأثیرگذار است و خواست مردم بر حاکمان. دیدن و روایت این رابطهی متقابل نشاندهندهی رویکرد جامعهشناسانهی نجیب محفوظ به داستانپردازی و نوشتار رمان است.
این نگاه در آثار دیگر او که دربارهی جامعهی امروزی مصر نوشته است، لابد جذابتر و خواندنیتر خواهد بود. جایی در پاسخ انتقاداتی که از هر دو سوی سنتی و مدرن و بالا و پایین جامعه نثار او میشد گفته است:
«ما نویسندهایم، سوداگر نیستیم. ما را با بیش و کمى منافع نترسانید. هم حقیقت، عزیز است و هم هنر محترم. لذا جایى براى معامله نیست.»
محفوظ از فرصت سخنرانیاش برای دریافت جایزهی نوبل هم استفاده کرده تا همین منظر جامعهشناسانه را به یاد مخاطبان بیاورد:
«شاید بپرسید این مرد جهان سومی چگونه توانست آن فراغ بال را بیابد و داستان بنویسد. سؤال بهجایی است... زیرا من از جهانی میآیم که بار وامهای خارجی کمرش را خم کرده و باز پرداخت آنها، آن را باگرسنگی و چیزی در حد آن تهدید میکند. از جهانی میآیم که گروهی از مردمش را سیل هلاک میکند و گروهی دیگر را در آفریقا از گرسنگی میکشد. در جنوب آفریقا، میلیونها آدم هستند که حس تحقیر و محرومیت از هر نوع حقوقی، آن هم در عصر حقوق بشر، هر روز شمار بیشتری از آنان را از میان میبرد. انگار که جزو آدمیان نیستند.
پس تماشاچی بیتفاوت فاجعههای ما نباشید. برشماست که نقشی متناسب با شأن خود در این میان داشته باشید. شما به خاطر وضع برتری که دارید از بابت آسیبی که در این جهان پهناور به هر گیاه و حیوانی وارد میآید- انسان به جای خود- مسئول هستید. سخن بسیار گفتهایم و اینک وقت آن است که عمل کنیم.»
همچنین او با هزار و یکشب خود در ناخودآگاه افراد محبوس نمیماند و حتی در احساسیترین منظرهای داستان، مدام ما را به ناخودآگاه جمعی ارجاع میدهد:
«-وزیر: إنه یحبک یا شهرزاد...(او تو را دوست دارد)
- شهرزاد: الکبر و الحب لایجتمعان فی قلب، إنه یحب ذاته اولا و اخیرا...( عشق و خودخواهی در یک قلب جمع نمیشوند. او فقط خودش را دوست دارد.)
- وزیر: للحب معجزاته ایضا...(عشق هم معجزاتی دارد.)
- شهرزاد: کلما اقترب منی تنشقت رائحۀ الدم...( اما هر بار که به من نزدیک میشود بوی خون را احساس میکنم.)»
این بخش از مکالمهی شهرزاد و پدرش به عمد به دو زبان در پانویس کتاب احتمالاً به قصد مقابله آمده است، میبینیم که این هراس و خوف در عمق جان همهی شخصیتهای داستان وجود دارد. کسی احساس امنیت نمیکند و حتی وزیر و شهرزاد و خود شهریار در عمق وجودشان حس ترس و ناامنی دارند. اینجا با ظرافت دنیایی جمعی را میبینیم که دیگری در عین ستمگری با ترس سلطنت میکند. این دنیایی است که سلطه و حقکشی فردی، اجتماع را برای همه ناامن میکند.
به این ترتیب با نویسندهای مواجهایم که هزار و یکشب را که به قول بورخس گنجینهای ادبی و فراملیتی است، دوباره جانی امروزی و مدرن بخشیده است.
اما جذابیتهای اقتباس نجیب محفوظ از فرم و محتوای هزار و یکشب به همین جا ختم نمیشود. شخصیتهای داستانهای درهم تنیدهی او در طول کتاب تغییر و تحول پیدا میکنند. این تغییر را آشکارا در گفتار و رفتار آنها میتوان دید. این پویایی و صیرورت انسانها هم وجه مدرن دیگری است که لازمهی روایتی امروزی و قابل باور برای انسان مدرن است. شاید این به زمینهی فلسفی تحصیلات او برگردد که همهچیز را مدام در حال تغییر میدید. از نظر او مفهوم زمان فقط با وجود همین تغییر برای انسان قابل درک میشود. چنین درکی از پیوستگی و متغیر بودن زمان و انسان بسیار مهم است و در غیاب آن اخلاقی بسته و ایستا و محدود به چهارچوبهای فراوان شکل میگیرد. این اخلاق، خدایان و حاکمانی لازم دارد که قواعد و چارچوبهای خود را بنشاند و دیگران را به رعایت آنها وادار کند.
اما با نگاه کلینگر و پیوسته در حال تغییر به انسان میتوان اسباب اخلاقی خلاق و گشوده و روادار بر زندگیها برچید که اهل پافشاری کردن و جزماندیشی نیست. با همین نگاه، محفوظ میتواند راهی اصیل از دل سنت به جهان مدرن باز کند و محبوس شدن در ابدیت گذشته و برزخ بلاتکلیفی جهان سومی را نفی کند.
در داستان محفوظ شخصیتهای پاکسیرتی هستند که با یک اشتباه در ورطهی هلاکت میلغزند یا برخلاف انتظار مخاطب، نیکی را به حد اعلا نمیرسانند و در میانمایگی باقی میمانند. همچنین شخصیتهای مردد و ضعیفی که مسیر وقایع قدرت ارادهشان را به کار میاندازد و سرنوشت دیگری برایشان رقم میخورد. این نکتهای است که نویسندگان زیادی با غفلت از آن شخصیتها و قهرمانهایی تخت، صاف و کاریکاتوری برای داستان خود میسازند. شخصیتهایی که با وجود رخ دادن حوادث فراوان، ویژگیها و کنشهایشان از ابتدا تا پایان داستان یک شکل و یکنواخت و ایستا و از یک جنس باقی میماند و این موضوع دامنهی تأثیرگذاری روایت آنها را به شدت تضعیف میکند و کارشان را به نوشتهای متوسط و بیمایه تبدیل میکند.
فرم داستانی مورد استفاده در این کتاب پازلی از حوادث و خرده داستانها است که با نظمی دوستداشتنی یکدیگر را تکمیل میکنند. خبری از تکنیکهای بازی با زمان و مکان نیست. در واقع زمان و مکان هر دو وهمآلود است ولی چون شک کردن، درگیری و پرسش کردن در همه جای داستان حضور دارد و هیچکس بیدلیل خوب یا بد نیست، کنجکاوی خواننده به زبان شیرین قصه پیوند میخورد و من خواننده کتاب را یک نفس بدون زمین گذاشتن میخوانم.
مترجم کتاب عبدالرضا هوشنگ مهدوی که خود نویسنده، حقوقدان و دیپلماتی زبردست بوده است، در ابتدای کتاب توضیح داده که کتاب را از متنی که از زبان عربی به زبان فرانسه برگردانده شده بود به فارسی ترجمه کرده است. در مجموع به نظر نمیآید واسطهگری زبان فرانسه در ترجمه آسیبی به کلیت اثر زده باشد. چون جادوی شیرین زبان محفوظ در کتاب حس میشود.
در کل شگردی که در روایت کتاب بهکار رفته است یعنی قاببندی داستانی با داستانهای دیگر فضای مناسبی فراهم میکند که قابهای کوچک موقعیتها و حوادث و شخصیتها، هر لحظه در ذهن ما حاضر شوند و دانستهها و تجارب قبلی ما را به چالش بکشند. اما نکته اینجاست از آنجایی که ما در زمینهی ذهنی خود داستان گفتن و شنیدنش را کاری امن و بیخطر میدانیم که دشواری و زحمتی هم در کارش نیست، در مقابل این چالشها موضعی دفاعی نمیگیریم. واکنشهای احساسی و انتخابگر ما با استادی تمام نشانه گرفته میشوند و دوباره از خود میپرسیم «حقیقت» کجای این رنگینکمان ارزشها و واقعیتهای اجتماعی پنهان است؟
شناسهی کتاب: هزار و یکشب، دنبالهی داستان شهرزاد قصهگو/ نجیب محفوظ/ ترجمهی عبدالرضا هوشنگ مهدوی/ انتشارات مروارید
آیا چیزی مهلکتر از این هست که سلیقهها و انتخابهای دیگران بخواهند مسیر زندگی ما را مشخص کنند؟ پس چرا باید به واسطهی آثار ادبی گوناگون به دیدن دنیاهای متفاوتی رفت که نویسندگان از منظر خود خلق کردهاند؟
این پرسشی شجاعانه است که خواندن و دلمشغولی با ادبیات را هدف گرفته است و هر بار از سمتی متفاوت خودش را نشانم میدهد. اما بسیار زیباست که «خواندن» همواره پاسخی غافلگیرکننده و رهاییبخش به این پرسش دارد.
خواندن در حیطهی ادبیات فرایندی عمیقتر و پیچیدهتر از «دیدن» است. خواندن با گشتوگذار و عزیمت از جهانی به جهانی دیگر توانایی برکَندن از خویش و پیوستن متهورانه به دیگری را به ما میدهد. این زیرورو شدن، همان قوّت و پرمایگی روح است که انسان برای تاب آوردن پیچیدگیها و فراز و فرودهای زندگی به آن نیاز دارد. این همه علاوه بر لذّت بیحدی است که خواننده از زیبایی و گیرایی هنری متن میبرد.
ادبیات آلمان در روزگار پرتلاطم اروپای اواخر قرن هجدهم که رو به مدرنیته داشت، چهرهای بیقرار و تابناک در خود دارد. هاینریش فون کلایست Heinrich von Kleist نویسندهی نمایشنامه و نوولهایی که به واقع عجین شده با زندگی پر تبوتاب و طوفانی، اما کوتاه او هستند. به همت نیکوی محمود حدادی ترجمهای خوب و قابل اتکا از چند داستان او توسط نشر ماهی در دسترس ما قرار گرفته است.
عنوان کتاب چاپ شده از نام «میشائیل کلهاس» گرفته شده است که بلندترین و به نظر من پرمایهترین داستان کتاب است؛ چرا که با ظرافت و استادی تمام بنمایههایی فلسفی از تقدیر انسانی که ناچار است از خود فراتر رود و سیاسی شود را با روایت خود درآمیخته است.
توماس مان سومین برندهی آلمانی جایزه نوبل ادبیات، به مناسبت ترجمه و بازنشر آثار کلایست به زبان انگلیسی در نیمهی قرن بیستم، جستاری در مورد زندگی و آثار او نوشته است که در ابتدای این کتاب آمده است. مطالعهی آن کلید مناسبی برای ورود به دنیای هنرمند است. وی در این مقدمه کلایست را قیاسناپذیر در حیطهی روایت نامیده است و در هر حال بیهمتا و بیرون از چارچوب هر چه سنت و سرمشق است. همچنین کسی که پیوسته در کلنجار با «ناممکن» بوده است.
چنین توصیفی از نویسنده با شرحی مستند که از زندگی او آمده است، اشتیاقم برای خواندن را به مراتب افزونتر میکند؛ پس بیدرنگ به سراغ نخستین داستان میروم.
میشائیل کلهاس گویا پرآوازهترین آنها هم هست. روایت مردی شریف و درستکار و بیآزار که در عین حال بیآن که بخواهد بهتدریج هراسانگیزترین چهرهی روزگار خود میشود. تجسمی از مفهوم آشکارشدن رذیلت و شر در پس پردهی فضیلت. همین مفهوم در داستان البته با شیب ملایمی برای خواننده هم آشکار میشود:
«جهان بیشک از این مرد به نیکی یاد میکرد اگر که وی در دنبال کردن فضائل خود به راه افراط در نمیغلتید.»
این مهارت و توانایی روایتکننده است که مخاطب را با ابزارهای آشنای هنری به هیجان بیاورد، بدون این که موضع و قضاوت خود را آشکار کند. با این همه، هیجانی که کلایست بیدار میکند از این دست نیست. چیزی که او نوشته است به معنای واقعی نوول است. نوول در معنی لغوی به معنای خبری تازه، نو و بدیع است. هر قدر که در خواندن پیش میروم، تازه میفهمم که چرا کافکا گفته بود برای دهمین بار غرق در خواندنش شده و حتی نوشتن به فلیسه را برای شبی فراموش کرده بود. متن با تصویرسازی استادانه و از فراز نوشته شده است و باید بدون از دست دادن کلمهای خوانده شود:
«کوتوال با نگاهی نیمبر جواب داد: بیمجوز اربابی هیچ اسبفروشی حق عبور از مرز را ندارد. اسبفروش اطمینان داد تا به حال هفده بار در زندگیاش بیچنین جوازی از مرز رد شده است و تمام قوانین اربابی مربوط به حرفهی خود را میشناسد و چنین مطالبهای قطعاً اشتباه است. از این بابت درخواست بررسی دوباره دارد و نیز اینکه محض راه دراز در پیش رویش، بیش از این بیهوده در اینجا معطلش نکنند. اما کوتوال گفت که بار هجدهم قسر در نمیرود. این حکم تازه صادر شده است و او باید همینجا این جواز را تهیه کند و یا برگردد به همانجا که بود.»
چیزی که کلایست در داستان خود میگوید، بهراستی خبری نو و ناشنیده است و هیجانی که از خواندن آن به دست میدهد، چیزی عجیب و غیرمنتظره است. حسی آمیخته با نگرانی و وحشت! گویی با چیزی خوفانگیز مواجه شدهای که حتی محاسبات خلقت و آفرینش هم در آن دچار خطایی ناگزیر شده است. آشفتگی احساس، اسبفروش نجیب و بیمدعا و درستکار را یک تنه به برپا داشتن نظم و عدالت وا میدارد. در این مسیر او به جنایتکاری تبدیل میشود که میخواهد نظم را حتی اگر شده با قیمتی گزاف بر فراز پشتهای از اجساد و ویرانیها بنا کند.
اینجا بهروشنی قدرت کلایست در بهکارگیری ادبیات برای بیان منظری از حقیقت را میتوان دید. در روایت او گویی همه تصویرها و اندیشههای قطعی و نهایی دربارهی عقلانیت و فضیلت و انسان و جهان، با خاک یکسان شده است. خِرَد، آن هم در زمانهی روشنگری خوشبینانهی اروپا و جوانه زدن مدرنیته دچار گسستی مهیب شده است و پرداختن به همین مفهوم به تنهایی چیزی پیشروتر از زمانهی اوست. شاید به همین علت کلایست در طبقهبندی متعارف کلاسیک یا رمانتیک زمان خود نمیگنجید.
به این ترتیب واژهها و تصویرها بیوقفه درون ما به کار میافتند و ذهن را کندهکاری میکنند. آنها به جان ما میافتند و نوری بر پهنهی فهم ما میاندازند یا دست کم تاریکیهای فهم ما نسبت به انسان خردمند را کمتر میکنند. از خود میپرسم این همان انسانی است که امروز هم هست؟ این ماییم، زمانی که با خواست حقیرانهی خود برای کسب لذت، قدرت، ثروت و محبوبیت و هر آنچه که حق خود میدانیم، انسانیت خودمان را بیاختیار و از سر ناخودآگاهی یا تعصب واگذار میکنیم.
به قول ویرجینیا وولف برای دریافت کردن و فهمیدن تمام هرچیزی که یک متن در خود دارد باید جسارت تخیل کردن هم داشت و به این اندیشید که آنچه که خواندم چه نسبتی با حالا و اینجا دارد؟ این، همان گسترش دادن دایرهی امکانات ذهن ماست که با خواندن ممکن میشود. کتاب کلایست بهراستی بازتاب دقیق چیزهایی است که نبوغ انسانی با الهامی کم و بیش به سامان پدید آورده است، هم جسارت تخیل با خود میآورد و هم اندیشیدن به اکنون و جایی که ایستادهایم. یعنی خاورمیانهی قرن بیست و یکم.
قهرمان او در داستانِ کلهاس، فردی کموبیش متفاوت از شورشکنندگان عادی و راهزنان جوانمرد و خیزشهای دهقانی انتقامجویانه است. جالب است که در نگاه این قهرمان، قانون اولین خشت بنای جامعه محسوب میشود. قانون برای کلهاس چیزی بیش از مصلحت و قراردادی اجتماعی برای حفاظت از نظم جامعه است و حتی به عنوان چکیدهی وجدان و عقل بشری حرمت و تقدس بالایی هم دارد.
به همین علت کلهاس حتی در اوج مبارزهی خود با ظلم حاکم و بیعدالتی روا شده به خودش دنبال مشروعیت و اخلاقی بودن عمل خود است. از نظر او دولت باید پاسدار حقوق افراد باشد و اگر در وظایف خود کوتاهی کرد، در واقع به فرد اجازه میدهد با زور بازوی خودش حقش را بگیرد. اما لغزش در مسیر همیشه در کمین انسان بوده و ممکن است. پس در همین حقستانی موجه و مشروع فرد، در چشمانداز بستری عمومی به ناگاه حقوق کسان دیگری پایمال شده و از بین میرود.
یعنی طبیعت خودکامگی بیحد و مرز خود را به رخ انسان میکشد و حتی حقخواهی به شکل افراطی او را در عرصهی اخلاق، فراتر از حریفان فاسدش میبرد. کلهاس همه چیز را پای ایمانش به عدالت قربانی میکند. پاسدار قانون خود قاتل قانون میشود و با استقبال از کیفر خود سرانجام شهید حقخواهی خود میشود. داستان کلایست ما را وا میدارد بپرسیم، آیا این کار ضروری است؟ حاصل پرسیدن، تردید و نقد نگاه بنیادگرایانه به هرچیزی حتی به عدالت آرمانی است.
این برخورد بین خصلتها و سرشتهای واقعیت انسانی درخشانترین نقطهی روایت کلهاس است. جالب است که در روایت او مذهب حتی در قامت اصلاحگرانهی لوتری با نظم سیاسی و قضایی حاکم کمال همکاری را دارد و حتی پشتیبان آن است. صحنههای برخورد و مباحثهی کلهاس با شخصیت متجسم مسیحیت که از اتفاق نامش هم دکتر مارتین لوتر است، به نظرم فرازهایی بسیار خواندنی از کار در آمده است. زبان کلایست به قدری دقیق و باریکبینانه است که تکتک جملهها را باید با وسواس خواند:
«در این شرایط دکتر مارتین لوتر بر آن شد کلهاس را به یاری سخنانی تسلیجویانه و به پشتوانهی حرمتی که مقامش در جهان ارزانیاش میکرد، دوباره به نظم انسانی برگرداند... پس دستور داد اعلامیهای با این مضمون خطاب به او در همه شهرها و روستاهای این امیرنشین به دیوارها بزنند:
کلهاس! ای تویی که دعوا داری فرستاده شدی تا شمشیر عدالت را به دست بگیری، این چه گستاخی است، ای بیشرم! که در غلبهی اندیشهای ضاله و احساساتی کور، تویی که نفحهی بیعدالتی همهی وجودت را از سر تا پا انباشته است، به آن دست میزنی؟ در حالی که امیر کشور تو، حق تو را از تو که زیردست اویی دریغ داشت، در نزاع بر سر زخارفی پوچ قیام میکنی ای خبیث نابکار و با شمشیر و آتش به اجتماع صلحآمیزی حمله میآوری که زیر چتر حمایت او زندگی میکند!
گمان میکنی ای گناهپیشه که در روز موعود میتوانی در پیشگاه خداوند سر بلند کنی؟
- جنگی که من با اجتماع میکنم، گناه و جنایت تا آن زمانی شمرده میشود که از این اجتماع چنان که شما به من یقین دادهاید طرد نشده بودم.
لوتر فریاد زد: طرد؟ کدام فکر ضالهای ذهن تو را تسخیر کرده است؟ چه کسی تو را از ساحت جامعهای که در آن زندگی میکنی طرد کرده؟
کلهاس در حالی که دست درهم میفشرد گفت: من مطرود، کسی را میخوانم که حمایت قانون را از او دریغ کرده باشند. چرا که من در رشدِ پیشهی صلحآمیزم به این حمایت احتیاج دارم. با پشتوانهی قانون است که مرا با آن چه دارم، به پناه اجتماع میکشاند و کسی که این پشتوانه را از من دریغ میکند، مرا به جمع وحوش بیایان میراند.»
داستانهای دیگر کلایست در این کتاب با عناوین «زلزله در شیلی»، «گنده پیر لوکارنو» و «مارکوئیز فون اُ» جهان هماهنگی را که ادبیات کلاسیک آرزو میکرد و میکوشید در آثار خود بپرورد، از همگسیخته و آشفته نشان میدهند. به نظر میآید اگر در روایتهای او برخورد میان فرد و مناسبات حاکم اجتماعی یا آرمان و واقعیت، برخوردی ناسازگار است به شرایط اجتماعی و تاریخی روزگار او هم برمیگردد. به واقع او عصارهی زندگی خود و اندیشهای فراتر از زمانهاش را در اثرش چکانده و رفته است.
در داستانهای کوتاهتر نیز همین برخورد صاعقهوار و حیرت ناشی از آن را با تمام وجود حس میکنیم. جهانی که در معرض ویرانگری تعصب است و عشق در چنبرهی ملاحظات اجتماعی گرفتار است و تبدیل به پیوندی مصلحتی شده است، هرج و مرج طبیعت هم ناگهان از راه میرسد و زندگی انسان را در خود میپیچد. قهرمانهای کلایست انسانهایی هستند با ویژگیهای زیاده انسانی.
در واقع جذابیتی که در روایتهای کلایست وجود دارد، ناشی از این است که فرد از یک سو با بینشی خوشبینانه به آرمانها چشم میدوزد و برای آنها تا پای جان میرود و از سوی دیگر واقعیتی پر از جزئیات و دقیق چنان استادانه طراحی شده است که ضربههای حادثه را مثل آواری بر سر شخصیت اصلی فرو میبارد. اما تمام حرف نه آن خوشبینی سادهنگرانه است و نه این تاریکاندیشی منتهی به پوچی. بلکه نمایش نوعی گمگشتگی و حیرت و بیپناهی انسان است که در نظام دستساختهی بوروکراتیکاش گرفتار میشود. دوباره کافکا در ذهنم ظاهر میشود.
خبر خوب اینکه درونمایهی داستان، در نهایت به هر گونه مطلقگرایی و تمامیتخواهی وابسته به آرمان شک میکند. این شک انسانی دستمایهی طنزی دلنشین در پایان روایتها هم میشود.
در نگاه کلایست انسان اگر چه از درک حقیقت ناتوان است، به جبران این نقصان توان دیگری در او سر برمیدارد که ذاتی اوست و حقیقت را به مانند رویا و گمان انسانی خوابگرد در ناخودآگاه او به تجلی درمیآورد. در روایتهای وی برای انسان، گریزی از این رویا نیست. خواننده چرخهی جنایتومکافات و تنهایی خود را در جهان مینگرد و در نهایت باز هم پناهگاهی جز خود ندارد.
اما زبان و متن روایتها به گونهای تودرتو است که تمرکزی خاص از خواننده میخواهد و مترجم به گفتهی خود تلاش کرده است، لحن او را که بخشی از ابزار بیان هنری نویسنده و درخور محتوا و یگانه هم هست، حین ترجمه کردن متن نگه دارد. لحن خاصی که حتی کافی نیست آن را لحنی تاریخی بنامیم. به نظر توماس مان اگر مترجمی شجاع به سمت او بیاید و توفیقی نصفهنیمه هم در انتقال زبانش بیابد؛ باید کارش را ستایشانگیز دانست. اگر موضوع داستانها چالش برانگیزند، زبان و شیوهی روایتشان هم کمتر از آن چالشجو نیست.
اگر چه کلایست اقبالی نداشت که معاصرانش مثل گوته و شیلر با نوشتههایش تفاهم چندانی داشته باشند و به او اعتنا کنند؛ اما چیزی که بهراستی گوهری در خود داشته باشد؛ حتی اگر آفرینندهاش را هم نومید کند و سالها پنهان و دور از چشم بماند، سرانجام نسلی خواهد یافت که ارزش آن را تشخیص دهند. او در حالی که تقدیرش این نبود که درخشندگی ادبی و هنری کارهایش را در زمان زنده بودنش ببیند، با شتاب عرصههای دیگر را هم آزمود؛ سیاست و حتی نظامیگری. جایی به نامزدش نوشت:«باید کاری کنم که حکومت از من میخواهد. بدون اینکه در درستی آن چه از من خواسته شده چونوچرایی بکنم. باید برای اهداف مبهم چنین حکومتی صرفاً یک ابزار باشم و من قادر به چنین کاری نیستم.» عاقبت پس از ناکام ماندن تلاشهای بسیارش برای ورود و پذیرفته شدن در سطوح نخبگان ادبی همعصرش، حتی نتوانست بر رنج ناشی از کمالگرایی هنری خودش غلبه کند؛ به زندگیاش پایان داد و به خواهرش نوشت: «حقیقت آن است که روی زمین از هیچ چیز، کمکی برای من برنمیآید.»
در این اشتیاق جنونآمیز و خشم خودخورانهی نویسنده نسبت به معاصرانش که او را نادیده میگیرند، البته مضحکهای غریب و نامجویانه هم به چشم میخورد که به روح او آسیب میرساند و عاقبت او نمیتواند از طغیان دوران جوانی خود عبور کند.
هر چه هست آثار او به شایستگی میتواند از گنجینههای ادبیات آلمان و جهان باشد. چنین دریافتی از کتاب برای من شاید مقولهای ناخودآگاه باشد. اما این یکی از کتابهایی است که پس از خواندن مرا رها نمیکند و بدون آن که اراده کنم ناخودآگاه به سمتم برمیگردد و به مثابهی چیزی شناور، در مکانی متفاوت از ذهنم جای میگیرد.
شناسهی کتاب: میشائیل کلهاس/ هاینریش فون کلایست/ محمود حدادی/ نشر ماهی
منتشر شده در مجله هنری تحلیلی کافه کاتارسیس
ادبیات روسیه تاکنون در قلههای بسیاری درخشیده است؛ نویسندگان روس دربارهی فضیلت، عدالت، زیبایی، معصومیت و شرارت و امیال هولناک انسان شاهکارهای بیبدیلی نوشتهاند. حرفی نیست؛ اما زندگی پیش پاافتاده و مبتذل مردم عامی به طور معمول راهی به این قلهها نداشت، تا زمانی که نیکلای گوگول در اوایل قرن نوزدهم با ذوق و قریحهی استثنایی خود دست به قلم برد.
این استفاده از طنز بود که نخستین بار نیروی هولناکِ زندگی فاقد معنویت و بلکه مهمتر، ریشههای اجتماعی آن را آشکار کرد. تضادهای اخلاقی را نشان داد و با زبانی گزنده مورخ راستین روزگار خود شد. امروز اگر بخواهیم بدانیم مردم روسیه در قرن نوزدهم چگونه و به چه چیز فکر میکردند، چه آرزوهایی داشتند، داستانها و نمایشنامههای گوگول یکی از بهترین راههاست.
سالها بعد در اوایل قرن بیستم چنین حقایقی نیاز به گردگیری داشتند تا فراموش نشوند. این بار میخاییل زوشنکو Mikhail Zoshchenko، گوگول زمانهی خود شد و با داستانها و نوشتههای طنازانه، نفس گرم خود را بر آینهی غبار گرفتهی اجتماع انسانی روسیه دمید تا تصویر تضادهای واقعی خود و سرخوردگی «آدمهای اضافی» را در آن ببینند؛ بلکه فرصتی برای بازنگری پیدا کنند.
زوشنکو قدرت شگفتانگیز طنز را دریافته بود و با نوشتههای خود آن لبخند اشکآلود را به صورت مردم هدیه داد و روح انتقادی را به سادهترین شکل ممکن میان آنها زنده کرد. مردم بهترین منتقدان هر جامعهای هستند. آنها خوب میفهمند که کدام نوشتهها را باید بخوانند و حتی چند بار بخوانند. به همین دلیل زوشنکو با زبان طنزپردازانهی خود به محبوبیت زیادی دست پیدا کرد. خوانندگان آثارش، او را نویسندهی خود میدانستند و حتی افراد شرور و مقامات بیکفایت را تهدید میکردند که دربارهشان به زوشنکو نامه خواهند نوشت تا آنان را با قلمش افشا کند.
زوشنکو به گفتهی خودش در زمانهای باورنکردنی زندگی میکرد و همیشه این «مردم کوچک» بودند که توجه و همدردی او را بر میانگیختند. با اینکه او خود در خانوادهای اشرافی و با اصلونسب ولی فقیر به دنیا آمده بود؛ ولی همیشه در همهی لایههای جامعه و میان مردم عادی، به دنبال راههای جدیدی برای فهمیدن واقعیتهای زندگی میگشت. «مردم کوچک» همان کسانی هستند که در پایینترین سلسله مراتب اجتماعی جای دارند و همین مسأله ویژگیهای روانی و رفتار اجتماعی آنان را رقم میزند. نوعی خودکمبینی آمیخته با احساس بیعدالتی و غرور جریحهدار. «آدمهای اضافی» ادبیات روسی هم کسانی هستند که نمیتوانند استعدادهای خود را در راه درست بهکار ببندند و بیآن که بخواهند، در تضاد با جامعه قرار میگیرند.
«حمامها و آدمها» مجموعهای از سی و پنج داستان کوتاه اوست که آبتین گلکار با زبان و لحنی متناسب از زبان روسی به فارسی ترجمه کرده است. همهی داستانها مضمون شیرین «انسان کوچک» و «خندهی اشکبار» را در خود دارند و میتوانند چشمان باز و بینای نویسنده را با قدرت به رخ بکشند.
ابداع و نوآوری زوشنکو در نوشتن، این بود که قهرمانش نه یک پیشرو و انقلابی و نه آگاه به زمان، بلکه یکی از همین انسانهای کوچک یا آدمهای اضافی بود که به زبان محاوره حرف میزند. این قهرمان آدمی معمولی و متوسط است که نه از سیاست سر در میآورد و نه برای آرمانهای والا مبارزه میکند؛ بلکه فقط فرصت دارد برای حل مشکلات روزمرهی خودش ایستادگی کند یا در نهایت کلکی سوار کند. این قهرمان همیشه با مشکلات معمولی خودش سرگرم است، وقتی هم کمی سروسامان میگیرد، باز مشکلات دیگری مثل کمی مساحت خانه و شلوغی تراموا و حساب و کتاب ازدواج گریبانش را میگیرد ... تا جایی که گاهی حتی خود راوی هم فوری «میزند به چاک و از غائله دور میشود.» راوی که خودش هم آدمی متوسطالحال، باکلّه، ولی نیمهروشنفکر و اهل دم به خمره زدن است.
البته این قهرمان آن قدرها هم عامی نیست، گاهی پایش به اماکن فرهنگی و هنری هم باز میشود؛ ولی به هر حال نمیتواند به دلیلی با این جریانها همراه شود؛ چون گویا این چیزها برای او ساخته نشدهاند.
در کل این آدم نسبت به هر گونه ابراز احساسات متعالی و تمجید از آرمانهای والا بدگمان است:«همهی این چیزها، چه میدانم زیبایی و اینها در حرف قشنگ است؛ ولی وقتی پای عمل وسط میآید همهاش یک جوری چرندیات میشود.»
قهرمان زوشنکو نمایندهی اکثریت مردم روسیه است. قرنها زیر ستم بوده و به همین دلیل بیفرهنگ است. این نه گناه، بلکه بدبیاری اوست. او برای تحولات اجتماعی افراطی، آمادگی ندارد و بدتر از آن برای ساختن جامعهای جدید بر اساس آرمانهای والای انتزاعی. حال این آرمانها هر اندازه هم که انساندوستانه و زیبا باشند.
البته کار طنز راستینی که زوشنکو به کار میبرد، فقط هجو و خندیدن به این مردم نیست، چنان که بسیاری در زمان ما میکنند. در چنین مواقعی نویسنده با قهرمانش همدلی نشان میدهد و کمکش میکند که از آن ویژگیهای زشت اخلاقی خلاص شود. پیشنهاد او هم این است که بیایید همه با هم و با شور و حرارت با عیبهای بشر مبارزه کنیم. ولی در عین حال میداند که هر برنامه و ایدئولوژیای که بخواهد به سرعت انسان را بازپروری کند حقه و فریب است: «این فریب آخرین چیزی است که این تن فانی ما را ترک میکند.»
او در زندگینامهاش که در ابتدای کتاب آمده، نوشته است:«کلاً نویسنده بودن خیلی کار سختی است . مثلاً به خاطر همین ایدئولوژی. الان از نویسنده انتظار میرود ایدئولوژی داشته باشد ... این برای من خبر بدی است. بفرمایید ببینم چه ایدئولوژی دقیقی از من در میآید، وقتی حتی یک حزب نمیتواند مرا به سمت خودش جلب کند؟ من از دید آدمهای حزب آدم متعهدی نیستم. باشد خودم هم دربارهی خودم میگویم: من نه کمونیستم. نه اِس اِر. نه سلطنتطلب. فقط یک آدم روس هستم. تازه شعور سیاسی هم ندارم. خیلیها به خاطر همین از دست من ناراحت میشوند (میگویند بعد از سه تا انقلاب هنوز شعور درست و حسابی ندارد) ولی واقعیت همین است. این بیخبریها واقعاً مایهی خوشحالی من است. من نسبت به هیچکس احساس نفرت ندارم. این همان ایدئولوژی دقیق من است. از این هم دقیقتر؟ بفرمایید. من قوم و خویشی خونی را قبول ندارم و در مورد روسیه هم از روسیهی نتراشیده و نخراشیده خوشم میآید.»
برای نوشتن طنز جسورانه و قدرتمند طوری که به آزادسازی تنشهای اجتماعی بینجامد، همین خشم و چشمان اشکآلود نویسنده لازم است و برای مهار این خشم و آفریدن خندهی اشکبار است که باید با زبان گزندهی طنز از تضادها و واقعیتهای پنهان نوشت. بیجهت نیست که چنین طنز گستاخی را برانگیزانندهی ابداع و آفرینش دانستهاند که امکان میدهد نگاهی تازه به جهان بیفکنیم و دریابیم هر آن چه وجود دارد تا چه اندازه نسبی است و یک نظم جهانی سراپا متفاوت تا چه اندازه امکانپذیر است.
زبان تند و تیز و شرافتمندانهی زوشنکو در نوشتههایش اگر چه بین مردم محبوبش میکرد ولی تلخکامی هم برایش داشت. منتقدان میخواستند او برای شکوه روسیه بنویسد، نه برای زندگی پیش پاافتادهی مردم ... به نظر آنها او دورنمای اجتماعی نداشت. خردهگیریها به اندازهای زیاد شد که او به همراه آنا آخماتووای شاعر محکوم شد. اتهام او تمسخر اهالی روسیه بود. او را تفالهی ادبیات نام نهادند و خواستند که سر عقل بیاید؛ ولی استقلال و مهارناپذیری او به اندازهای بود که باعث هراس حکومت میشد. او را از اتحادیهی نویسندگان اخراج کردند ولی نتوانستند بر قلم و ذهن او چیره شوند. همین نشان میدهد که طنز چگونه با اتکا به قدرت کلمات همواره با نظام حاکم در ستیز پیدا و پنهان است و رازهای ناگفتهای را برملا میکند.
زوشنکو در نامهای به ماکسیم گورکی مینویسد:«شاعران ما اشعاری دربارهی گل و پرنده میسرودند؛ ولی در کنارشان انسانهایی بدوی، جاهل و حتی هراسانگیز زندگی میکردند. اینجا چیزی به شکلی وحشتناک از نظر دور مانده بود.»
ولی ادبیات ابداعی زوشنکو دو کلیشهی رایج در زمان خود را با قدرت هر چه تمام شکست، ابتدا اینکه روسها آدمهای خشکی هستند و مهمترین ویژگی ادبی آنها خودنکوهشگری و بدگمانی است و دیگر کلیشهی امکان تربیت و بهوجود آوردن «انسان نو» در شرایط تاریخی جدید بود که اوایل قرن بیستم در روسیه بسیار رایج بود. او نشان داد انسان موجود بسیار پیچیدهای است و طبیعت تکاملیافتهای ندارد. شخصیت هر کس همواره دارای جنبههای تیرهای هم هست که در پرخاشجویی، حسابگری، بیاعتمادی به اطرافیان و ... نمود مییابد. در دورههای سراسر حادثه هم که انرژی عظیم درونی جامعه آزاد میشود، انسان در بسیاری اوقات به صورت علنی به سوی این خصوصیات سوق داده میشود.
با این حال، او به شکل تحسینبرانگیزی به انسان عشق میورزد و توصیف کاستیهای انسان، هدف نهایی او نیست؛ بلکه او انسان را با خنده و زیرکی دعوت میکند با تیزبینی بیشتری به خود بنگرد و درون خود تکیهگاههای اخلاقی بیابد و در برابر ضربات سرنوشت مقاومت کند.
شناسه کتاب: حمامها و آدمها / میخاییل زوشنکو/ ترجمهی آبتین گلکار / نشر ماهی
آخر آدم از کجا بداند؟ واقعاً از کجا بداند که آخرین روز کی فرا میرسد؟ کسی که در مقابل این پرسش مهیب منفعل بماند، تبدیل به شر میشود حتی اگر شرور نباشد.
جی.ام.کوتسی John Maxwell Coetzee در رمان «استاد پترزبورگ» با چیرهدستی از شگردی ادبی استفاده میکند که نشان دهد چگونه انسان فقط با انفعال خود، بیآن که بداند میتواند انسانیتش را به هیچ واگذار کند. انسان نه از سر انگیزههای شرورانه بلکه حتی از سر ملال میتواند وسوسههای جنونآمیزش را عملی کند و به دامن شرّ بیفتد.
انسان هرگز آن چیزی که میاندیشد هست، نیست و این چیزی است که به تازگی درآغاز دوران مدرن فهمیده است. او همواره آرزومند جهانی است که در آن خیر و شر آشکارا تشخیصدادنی باشند؛ حق با یک نفر باشد و تکلیف روشن.
این آرزو تنها یکی از آن وسوسههای جنونآمیز شرّ بر سر راه انسان است. قضاوتکردن پیش از فهمیدن، ماندن در سطح و به دنبال آن ناتوانی در تشخیص این که همهی چیزهای اساسی در زندگی بشر نسبیاند.
رمان در کنار علم و فلسفه یکی از راههایی است که میتوان با آن به عقلانیتی برای مصون ماندن از شر، دست یافت که همان خرد «تردید در یقین» است. رمان در تاریخ درخشان خود نشان داده است هنری است که میتواند در هر قدم، جزئی ناشناخته از هستی انسان را کشف کند و انسان را از فراموشی، قضاوت سطحی کردن و منفعل بودن بدون فهمیدن مصون بدارد. رمان از نسبیت هر چیز و دشواری دانستن میگوید و اگر غیر از این باشد از تاریخ خود بیرون افتاده و به مسیر پُرگویی و داستانسرایی محض و بیثمر افتاده است.
کتاب، در اکتبر 1869 ما را همراه با مردی ریشو و جاافتاده در حوالی بازار دستفروشان پترزبورگ از درشکه پیاده میکند. مرد با نامونشانی جعلی برای فهمیدن علت مرگ پسر جوانش به اینجا آمده است. بعد میفهمیم که او همان داستایوفسکی معروف است. داستان اعتراف یک پدر ستمکار است که نسبت به پسرش مهربان نبوده و حالا میخواهد جبران کند، اما هیچ راه جبرانی وجود ندارد؛ چون پسرش مرده است و مرگ فرصت هرگونه جبرانی را از او گرفته است. الان آنچه هست فقط حسرت است.
کوتسی پسر 23 سالهاش را در اتفاقی مشکوک از دست داده است. فقدان و نیستی در واقعیت زندگی نویسنده چنان مهیب و رنجبار و سوزاننده است که قادر به لمس آن نیست. ولی او میخواهد متهورانه با این مسأله روبرو شود.
از آنجایی که پسران آن صدای مخالفی هستند که درون پدران وجود دارند، کوتسی دست به خطر زده است. او باز هم با نوشتن، صدای مخالف درون خود را برمیانگیزد تا با آن صدا سخن بگوید. اما اگر صدایی در کار نباشد چه ؟ اگر صدا با انفعال او در مقابل واقعیت جهان از دست رفته باشد چه؟
برای نزدیکی به این خلاء سوزاننده او با هوشمندی از دستپوشی استفاده میکند تا بلکه بتواند به آن دست بزند. آن دستپوش نقشمایهها و مضامین متعددی است که از نبوغ و زندگی واقعی فئودور میخاییلویچ داستایوفسکی گرفته است.
او به خوبی میداند که داستایوفسکی هنوز تمام نشده است. نبرد روشنایی خرد با تاریکی حماقت هنوز ادامه دارد و انسان حتی اگر التفاتی به نیروهای تاریکی نداشته باشد به سهولت میتواند به اسارت آنها در بیاید و وجود پرشکوه خود را در اختیار شیاطین بگذارد تا تودهها را به واسطهی او بفریبند. حتی در چنین حالتی او لزوماً شرور نیست بلکه منفعل است.
کوتسی با خلق یک مادر داستان یا Frame story جذاب، خِرَد رمان را از داستایوفسکی وام گرفته و با مصالحی از واقعیتهای زندگی خود و جامعهاش در زمانهی خود آن را میپرورد. او هم از تحرکات پنهان روح آدمی و روند غیرمنتظرهی تاریخ مینویسد و قهرمان منفعل خود را به شدت تنبیه میکند تا بدون کوچکترین انگیزههای شرورانه بزرگترین گناه ممکن را انجام دهد. پس آیا میتوان گفت که فقط شگردهای ادبی داستایوفسکی را تقلید کرده است؟ شاید، نه! تکنیکی که کوتسی جسورانه به کار گرفته است نوعی حرکت خلاف جریان است. حال که ما داستایوفسکی و نبوغ او در بهکار گرفتن ابزار رمان را میشناسیم، کوتسی رمانی دربارهی رمان نوشته است. دربارهی اینکه چهطور داستایوفسکی، داستایوفسکی شد؟ او با استفاده از تکنیک نوشتن دربارهی نوشتن با نبوغ خود به ما فرصتی زیبا میدهد که دربارهی خود سؤالات هم، سؤال کنیم. این انکار حقیقت نیست، نسبی بودن فهم ماست. این یعنی چند صدایی در رمان. یعنی منفعل نبودن حتی در برابر سؤالات ازلی و ابدی.
بنیاد نوبل دلیل برگزیدن او در سال 2003 را اینطور میگوید: کسی که به شکل بی حد و حصری مشارکتهای خارجی شگفتآور را نمایش میدهد. او نویسندهای است که همواره آثارش از سوی نویسندگان مورد بحث و تجزیه و تحلیل قرار خواهد گرفت و ما فکر میکنیم او باید به میراث ادبیاتمان تعلق گیرد.
کوتسی حاضر است تن به هر تغییری در فرم نوشتهاش بدهد تا بتواند چیزی را بگوید که گفته نشده یا نصفه نیمه شنیده شده است. حتی میخواهد با رمان چیزی بسازد که وارد رقابت با تاریخ شود و از آن اسطورهزدایی کند. انسان اقلیت، زخمخورده و به حاشیه رانده شده را به صحنه آورده و با سرسختی از او در مقابل نظام دیکتاتور و اسطورهساز ایدئولوژی حاکم دفاع کند. به این ترتیب حتی اگر این انسان حاشیهای در مبارزاتش، مغلوب نظام سلطه و قدرت شود، انسانیتش از دست نمیرود.
قهرمان آشنای داستان استاد پترزبورگ حتی با وسواسهای فکری پایان ناپذیرش، کشاکش دائمیاش با تنگدستی، گرایشهای اغماضناپذیرش به جنس مخالف، حساسیت به خصوصش به دختران نوجوان و ابتلایش به صرع هرگز نمیخواهد تسلیم شود.
به این دیالوگ داستایوفسکی پدر با ماتریونا دخترک صاحبخانه نگاه کنید:
« - دقیقاً چه اتفاقی برای پاول افتاد؟ تو میدانی؟
- فکر میکنم ... فکر میکنم خودش را تسلیم کرد.
- خودش را تسلیم چه کرد؟
- تسلیم آینده. تا بتواند یکی از شهدا باشد.
- شهدا؟ شهید چیست؟ کسی که خودش را تسلیم میکند. در راه آینده.»
نقطهی اوج رمان، روبرو شدن نماد انسانی در مقابل نماد ایدئولوژی غاصب آینده است. داستایوفسکی با نچایف روبرو میشود. نچایف از منابع الهام انقلاب اکتبر روسیه و شخصیتی نیهیلیست است که گفتهاند پسرش پاول با او سروسرّی پنهان داشته است. او همه چیز را مجاز میداند. حتی مرگ پاول را برای برافروختن شعلهای در انقلاب. صداهای پرشور و برانگیزانندهی نچایف در سراسر رمان شنیده میشود:
«مردم میدانند دشمنشان کیست و وقتی دشمنانشان به انتهای خط برسند هیچ اشکی برایشان نخواهند ریخت! و ما، ما دستکم میدانیم که چه بایدکرد و داریم انجامش میدهیم. ما نازکنارنجی نیستیم. گریه نمیکنیم و وقتمان را با حرفهای صد من یک غاز روشنفکری هدر نمیدهیم دربارهی یک سری چیزها میشود حرف زد و دربارهی یک سری چیزها نه، آنها را فقط باید انجام داد ما نه حرف میزنیم نه اشک میریزیم و نه مدام اما و اگر میآوریم. ما مرد عمل هستیم.»
اما صدایی در مقابل، از زبان داستایوفسکی به او میگوید :
«بسیار هم عالی! گیریم شما مرد عمل! اما دستورالعمل را از کجا میگیرید؟ آیا این صدای مردم است که شما از آن اطاعت میکنید یا صدای خودتان است که کمی عوض شده و لازم نمیبینید آن را به جا بیاورید؟»
پوچی برآشفته و منفعل از زبان نچایف در پاسخ میگوید:
« باز هم سوالات روشنفکرانه! باز هم اتلاف وقت! ما از این روشنفکربازیها ذلّه و خسته شدهایم. نفس این روشنفکربازیها به شماره افتاده است. یکی از چیزهایی که میخواهیم از شرّشان خلاص شویم همین روشنفکر بازیها ست. به زودی روز مردم عادی فرا میرسد. مردم عادی روشنفکر نیستند. فقط میخواهند کار انجام شود و وقتی کار انجام شد همین مردم عادیاند که تصمیم خواهند گرفت چه اتفاقی بیفتد و معلوم هم نیست آیا اصلاً اجازهی وجود روشنفکر بازی را خواهند داد یا نه؟»
اینجاست که رمان به قول میلان کوندرا بازتابی از خندهی خدایان میشود. راستی چرا خداوندی اگر باشد از دیدن انسانی که میاندیشد و ایدهپردازی میکند به خنده میافتد؟ زیرا انسان هر چه میاندیشد، به حقیقت پی نمیبرد و دریغا اگر این پی نبردن را ببیند و بداند و در برابرش بیتاب نشود:
«چیزی را که نشود در یک صفحه گفت ارزش گفتن ندارد. بعد هم چرا باید یک سری آدم در ناز و نعمت بنشینند و کتاب بخوانند در حالی که بقیهی مردم حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارند؟ ... دانشگاه جایی است که به شما یاد میدهد بحث کنید تا عملاً هیچ وقت نتوانید دست به کار دیگری بزنید... بحث کردن تلهای بیش نیست. فکر میکنند با حرف زدن و بحث کردن دنیا را جای بهتری میکنند. نمیفهمند هر چیزی برای آن که بهتر شود اول باید بدتر شود.»
نچایف ضد قهرمان داستان است و گفتگوهای حقبهجانب او با داستایوفسکی ماهیت رقتانگیز و همزمان هولآور او را عریان کرده و به خواننده نشان میدهد:
«کسی که تظاهر به خواب میکند نمیتوان بیدار کرد شما کودکان گرسنه را در زیرزمین میبینید اما از دیدن چیزی که موجب این وضعیت شده است سرباز میزنید. چطور به این میگویید دیدن؟ همین کودکان معصوم اگر نمیدانستند که شما آن قدر قدرت دارید که پسشان بزنید، به شما حمله میکردند و مثل یک موش بدنتان را تکه تکه میجویدند. اما شما ترجیح میدهید این چیزها را نادیده بگیرید. اگر هستند کسانی که رنج میبرند عدالتی در کار نخواهد بود؛ مگر آنکه همه رنج ببرند و آن وقت همه چیز شتاب میگیرد. اگر امروز دست به عمل بزنیم آینده پیش از آنکه بفهمیم در دستان ما خواهد بود.
پس جعل مجاز است. همه چیز مجاز است. چرا که نه؟ این که چیز تازهای نیست؟ به نام آینده همه چیز مجاز است... حتی تعجب نمیکنم اگر این در کتاب مقدس هم آمده باشد.»
جای دیگری در جزوهای موسوم به دانستنیهای یک انقلابی از نچایف نقل میشود:
«فرد انقلابی انسانی از دست رفته است. نه علایقی دارد و نه احساساتی، نه وابستگی و نه حتی نامی. در او همه چیز وقف شوری یگانه و فراگیر شده است: انقلاب در عمق وجود خویش! فرد انقلابی جملگی پیوندها با نظم مدنی، قانون و اخلاق را بریده است. اگر او به زندگی درون جامعه ادامه میدهد، تنها از آن روست که ویرانش کند. انقلابی امید کمترین شفقتی ندارد و هر روز مرگ را انتظار میکشد.»
این همان صدای مخالفی در درون نویسنده است که کوتسی با واسطهگری برشهایی از زندگی واقعی خودش و داستایوفسکی بیرون میکشد و در مقابل چشمان ما با آن گفتوگو میکند.
کوتسی در روزگاری که همه فکر میکنند به حقیقت دست پیدا کردهاند و به حقانیت خودشان و اعتقاداتشان ایمان دارند نه حرف میزند و نه سکوت میکند. او راه سومی را یافته است: گفتوگو با نوشتن! مردی که بارها جوایز ادبی معتبر دنیا را برده است از رسانهها دوری میکند. او نه برای دوبار برندهی بوکر شدن به لندن رفت و نه بعد از برنده شدن نوبل ادبیات حاضر به مصاحبه با رسانهها شد. مردی گوشهگیر و آرام هلندیتبار اهل آفریقای جنوبی که اکنون آرامش آدلاید استرالیا را برای زندگی انتخاب کرده است.
زمانی که رسانهها با تمام قوا، پیچیدهترین مسائل و مفاهیم بشری را به گونهای سطحی و کلیشهوار در سراسر جامعه پخش میکنند و مشغول یکشکل کردن آدمها در شبکههای اجتماعی هستند. حتی وقتی افراد روحیات و سلیقههای مشترک مییابند و میکوشند هر چه بیشتر یک شکل باب روز و همرنگ جماعت شوند؛ کوتسی در هماهنگی با روح و خرد واقعی رمان با اثرش به خواننده میگوید: چیزها پیچیدهتر از آنند که تو فکر میکنی!
تلاش نویسندهای مثل او این است که شور و شوق شناختن و دانستن و پرسیدن را به تکتک انسانها یادآوری کند و برای این مهم نه نیازمند رونمایی و جشن امضا در بنگاههای تجاری نشر است، نه لایکبازی در شبکههای اجتماعی و نه حتی سخنرانی در مراسم بزرگترین جوایز ادبی. او قدرت و روح قلم را به تسخیر خود در آورده است؛ ولی به تأسی از فلوبر که میگفت نویسنده باید در پشت اثر خود ناپدید شود، هرگز شومن رسانهها نمیشود و اعتقادی به جوایز ادبی ندارد.
ناپدید شدنی که فلوبر از آن حرف میزد، ارجاع دادن مخاطب به متن اثر و چشمپوشی کردن از سلبریتی شدن و وجیهالمله شدن نویسنده است. امروز این کار آسانی نیست. رسانهها با تمام قوا، متن اثر را پشت خالق آن پنهان میکنند و با هیاهو محتوای آن را به خطر میاندازند. با نگاه سطحی، خالی از معنا کردن و ابتذال. کوتسی به خوبی چنین ابتذال شری را میشناسد و با هشیاری از آن دوری میکند.
درست در روزگاری که مبتذلترین، پوچترین و بیمایهترین کارها با گذشتن از دالان به شدت روشنشدهی رسانههای اینترنتی و در معرض دیدها قرار گرفتن مهم میشود و ارج پیدا میکند، رمانی از جنس آن چه کوتسی نوشته است، هنوز انسان را با گرمای اندیشهی خود وفادارانه همراهی میکند و هنوز میتواند بذری در روح انسان تنها بکارد.
محمدرضا ترکتتاری عکاسی علاقمند به ادبیات است که در دومین تجربهی ترجمهاش به خوبی از عهدهی انتقال ایدهی کوتسی در این کتاب برآمده است. سپاس ریوندی هم مؤخرهای غنی و قابل توجه برای درک بهتر نکات کتاب نوشته است.
استاد پترزبورگ را بخوانید! بگذارید دل این آسمان بترکد، این همه درنگ را چه سود؟
شناسه کتاب: استاد پترزبورگ/ جان ماکسول کوتسی/ ترجمهی محمدرضا ترکتتاری/ نشر ماهی
وقتی این کتاب را خواندم حیرتزده بودم، از خودم پرسیدم خواستهی اصلی ادبیات و رمان چیست؟ واقعی بودن یا گریختن از واقعیت؟ تا میخواستم غرق داستانی شوم که یکضرب و محکم با یک قتل فجیع شروع شده بود، یکباره وارد دنیایی میشدم که در آن انگار همه چیز رقیقتر یا همه چیز متراکمتر و غلیظتر از واقعیت شده بود. تا میخواستم قوانین این دنیا را بفهمم، ماجراها شکل عجیب و طنازانهای به خود میگرفت و سایهای از واقعیت کمی دورتر خودش را نشان میداد. ولی اشتیاقی قوی به خواندن ادامهی ماجرای کتاب وادارم میکرد. رها کردنی نبود، نمیخواستم مغلوب تلاطمهای داستان شوم. البته که چنین تأثیرگذاری متناقض و تودرتویی با هر کتابی اتفاق نمیافتد.
داستان اگر گزارش واقعیت باشد که رمان نباید تفاوتی با گزارش خبری مستند داشته باشد و اصلاً به هنر نمیماند؛ اگر هم گریختن از واقعیت و بیاهمیت جلوه دادن آن باشد که پای انسان را از زمین زندگی خواهد کَند و او را غرق در اوهام و خیالات بیثمر خواهد کرد.
اما رابطهی ادبیات با واقعیت حالا از نظر من به شکل بازتابی و متقارن و با تناظر یک به یک نیست. واقعیت در متن هنر رمان هست؛ اما مثل پرتو نوری در آب یا بلور شکسته میشود، حتی محو میشود؛ ولی به شیوهی دیگری بازآفرینی و فهمیده میشود. این شیوهی دیگر، چه بسا امتحانکردن راه دیگری برای درک بهتر واقعیتها و واکنش مناسبتر به آن باشد. بازتاب مستقیم واقعیت اجتماعی در ادبیات، به قول تروتسکی نشان نوعی ناپختگی و کاری انفعالی و مکانیکی است. گویا اثر ادبی به آینه یا ضبطصوت تبدیل شده باشد، در صورتی که هنر اگر چه بازتاب جهان عینی و برگرفته از واقعیت است، اما دست به ابداعی خلاقانه در نحوهی بازتابش هم میزند. از این رو علاوه بر عنصر زیبایی، تنوع و تکثر منظرهای معرفتی و انواع فهم را با خود به همراه میآورد. به این ترتیب، روایتها و سبکهای مختلف نوشتاری در رمان پدید میآیند.
پس اگر نویسندهای بتواند دست خواننده را در متن یک روایت واقعگرایانه بگیرد و با چفتوبست محکمِ یک داستان جنایی، ذهن او را به دنیایی فانتزی ببرد و سپس دوباره با موفقیت و بصیرتی تکاندهنده روی پاهایش به واقعیت برگرداند، لابد نویسندهی توانایی است.
به نظرم فلن اوبراین به خوبی و با خلاقیتی درخشان، در رمان«سومین پلیس» از پسِ این کار برآمده است. البته این یکی از چندین اسم مستعاری است که برایان اونولان Brian O'Nolan برای خودش گذاشته بود؛ چون برای دولت کار میکرد و نمیتوانست چیزی با نام خودش منتشر کند. اونولان در سال 1911 در ایرلند و در خانوادهی پرجمعیت و معمولی یک کارمند دولت به دنیا آمده بود. در فضای جنگ و التهاب آن سالها فهمیده بود که تنها راه نشاندادن وضعیت آشوبناک و وحشت ناشی از واقعیتها، این نیست که از آن رونویسی کنیم. راههای دیگری را هم میتوان آزمود.
این بود که مرد ایرلندی دست به آزمودن زد و این کتاب را حوالی سیسالگیاش در سالهای آغاز جنگ جهانی دوم نوشت. در زمان حیات او، هیچ ناشری به دلیل چیزی که حالوهوای بیش از حد فانتزی و اسرارآمیز داستان مینامیدند، چاپش نکردند. خوشبختانه همسرش یک سال بعد از مرگش نسخهی دستنویس آن را پیدا کرد و بیستوهفت سال بعد از نوشتهشدنش منتشر کرد. اوبراین وقتی زنده بود با طنز خاص خودش ادعا کرده بود در مسافرتی، پنجرهی قطار باز بوده و باد ورقههای داستانش را با خود برده است.
سومین پلیس در دههی هفتاد دوباره کشف شد. در حالی که نویسنده در زمان زندگی خودش شناختهشده نبود و علاوه بر این که مجبور بود برای گذران زندگی خانوادهاش تمام وقت کار کند از دست رد ناشران، سرخورده شده بود و تا بیست سال پس از سومین پلیس با اسامی مستعار دیگری جز مقالات طنز پرطرفدار برای مطبوعات، چیزی نمینوشت.
حال و هوای گروتسک و فضای مدرن رمان و رفت و برگشت خلاقانهاش بین ژانرهای مختلف ادبی، گویی جلوتر از زمان خود بود و به دههها زمان نیاز داشت تا فهمیده شود. کتاب سالها بعد از انتشار، مورد تحسین منتقدان و چهرههای ادبی قرار گرفت و نویسندهاش را به عنوان یکی از سه ستون ادبیات ایرلند در کنار ساموئل بکت و جیمز جویس قرار داد. جویس و بکت در ایران شهرت زیادی دارند و شناخته شدهاند؛ ولی زبان و لحن و جهان خاص اوبراین را با ترجمهی همین کتابش توسط پیمان خاکسار میشناسیم. کارهای دیگرش هنوز ترجمه نشدهاند.
داستان سومین پلیس دربارهی مردی با یک پای چوبی است که فقط میدانیم در کودکی توسط پدر و مادرش در مزرعهی خانوادگیشان رها شده و بعد به یک مدرسهی شبانهروزی رفته است. او در مدرسه با آثار فردی به نام دوسلبی آشنا و شیفتهاش میشود. پس از بازگشت به خانه با هدایت و همدستی کارگر مزرعه، دست به قتل پیرمرد پولداری به نام مترز میزند. فقط برای اینکه پول لازم برای چاپ کتابی که در شرح و تفسیر عقاید دوسلبی نوشته را فراهم کند.
نویسنده از زبان همین مرد داستانش را روایت میکند. به شیوهی رمانهای مدرن فقط چیزهایی ضروری را میگوید که برای شکلگیری داستان لازم هستند بدون یک کلمه حرف حاشیهای و شخصیت اضافی. هر جمله و اشارهای یک جا به کار مضمون داستان آمده است و مثل پیچ یا مهرهای مفصلهای آن را به هم محکم کرده است. مهمتر از آن راوی در کنار ما و با ما صریح و صادق است:
«زندگیام در مدرسه خیلی اتفاق مهمی نیست. البته به جز یک چیز. آشنایی با دوسلبی. کتابی از او بود به اسم ساعات طلایی، دو صفحهی آخرش هم کنده شده بود. وقتی نوزده سالم شد و تحصیلاتم تمام، دیگر آگاه شده بودم که کتاب ارزشمند است و به همین خاطر دزدیمش. باید بگویم که بدون ذرهای عذاب وجدان، کتاب را در کیفم انداختم و اگر الان هم به گذشته برگردم باز هم این کار را خواهم کرد. اولین خطای جدی من به خاطر دوسلبی بود و به خاطر او هم بود که بزرگترین گناه زندگیام را مرتکب شدم.»
صداقت و بلاهت تسخرآمیز او را همهجا حتی در مورد خودش میتوان دید:
«بعد از مدرسه یکراست برنگشتم خانه. چند ماه در جاهای دیگر سر کردم و ذهنم را وسعت بخشیدم و ته تویش را درآوردم که مجموعه آثار دوسلبی چقدر برایم خرج برمیدارد. در یکی از جاهایی که ذهنم را وسعت میدادم، یک شب اتفاق بدی برایم افتاد. پایم از ششجا شکست یا اگر شما دوست دارید شکستندش و وقتی این قدر بهتر شدم که راه بیفتم یک پایم از چوب بود. میدانستم که بیپولم و زندگی ساده نخواهد بود؛ ولی اطمینان داشتم که اگر قرار باشد اسمم در آینده بیاید در کنار اسم دوسلبی خواهد بود.»
این دوسلبی کیست؟ دانشمند فیزیکدان و فیلسوف و نظریهپردازی خیالی که نویسنده قامتی جدی و خلاقانه برایش تراشیده است.
سومین پلیس در گذر تودرتو از واقعیت به فانتزی و بالعکس دو روایت موازی را با هم پیش میبرد. یکی روایتی است که در زیرنویسها و پاورقیهای مفصل کتاب، از عقاید عجیبوغریب دوسلبی دربارهی زمین و زمان و آدمها میخوانیم و دیگری داستانی که از زبان راوی اول شخص دربارهی ماجرای خودش آمده است. راوی بعد از کشتن پیرمرد جعبهی پولهای او را پیدا نمیکند و به پاسگاه پلیس میرود که از ربایندهی جعبه شکایت کند. بعد از ملاقات با دو پلیس در پاسگاه، در همراهی آنها درگیر ماجراهایی عجیب میشود؛ به جستوجوی مرزهای خیال و واقعیت میرود، تا زمانی که سومین پلیس را میبیند و ...در نهایت اوست که راوی را متوجه واقعیت میکند.
متن اصلی کتاب، به گفتهی خوانندگان انگلیسیزبان در سایت گودریدز، دشوار ولی شیرین و پر از بازیهای زبانی است که گفته میشود باید با هشیاری و ظرافت لهجهی ایرلندی خوانده شوند. پس قابل درک است که چرا خاکسار گفته است، ترجمهاش به قدری دشوار و طاقتفرسا بوده که چند بار نزدیک بوده ترجمه را نیمهکاره رها کند. البته که توانمندی او در ترجمه و تساهلش در انتخاب الفاظ معادل، باعث شده ما نثر روان و قابلفهمی به زبان فارسی داشته باشیم و مضمون داستان را متوجه شویم؛ ولی لابد ظرایف زبانی زیادی از لحن و نثر اوبراین از دست رفته است.
همانطور که فلن اوبراینِ نویسنده تسلیم دشواری و پیچیدگی واقعیتهای زندگی و فرم ترکیبی داستان درون ذهنش و غربت شخصیتهایش نشده و پیمانخاکسارِ مترجم هم تسلیم سختی متن اوبراین نشده است؛ اگر خواننده هم با دقت و صبوری کتاب را بخواند، در پایان پاداش آن را خواهد گرفت. بعد از خواندن، تازه متوجه خواهد شد که چرا سومین پلیس، کتاب بسیار مهمی در تاریخ ادبیات جهان است.
دنیایی که اوبراین خلق کرده، ابزورد است. ما را به ملاقات پوچی میبرد؛ اما ناامید رها نمیکند. در دنیای او همیشه برای به وجود آمدن جهانی بهتر امید هست. حتی بعد از ملاقات سومین پلیس که درمییابیم که همراه راوی و شخصیتها سرِ کار بودهایم و او تنها کسی است که همه چیز را میداند و راه گریزی برای راوی قاتل نیست، همچنان امیدواریم.
نویسنده با منطق و کلمات علمی، نظریاتی شبهعلمی از زبان دوسلبی نقل میکند و آنها را استادانه به شکل قطعاتی از یک کولاژ مدرن در بخشهای مختلف داستان جا میکند. ما به سادگی متوجه چرند بودن نظریهها میشویم، در عین حال نمیتوانیم ردشان کنیم. این یعنی برای هر رطبویابسی میتوان دلیلی به ظاهر منطقی تراشید و نباید فریب ظاهر عقاید را خورد. اگر بپرسید پس خاصیت مزخرفاتی که از طرف دوسلبی به خورد داستان میرود چیست؟ میتوانم بگویم شاید مثل متافیزیک، فلسفه و مذهب میتوانند کمک کنند، مصیبتها را راحتتر تحمل کنیم و با این فکر که خیلی هم احمق نیستیم تسلای خاطری هم پیدا کنیم:
«لطف خواندن یک صفحه از آثار دوسلبی در این است که به طور گریزناپذیری هرکسی را به این باورِ خوشحالکننده رهنمون میشود که در مجمع ابلهان، ابلهترین فرد نیست.»
اعتراف میکنم، اعترافِ کمنظیری است، دربارهی خیلی از کارهایی که میکنیم.
نویسنده با ساختن ابدیتها و بهشتهایی در جهان داستان خود، بیهودگی وعدههای متافیزیکی و الهیاتی را در مقابل ما مینهد. انسان در طول زندگیاش سرگرم و دلخوش با آرزوی ابدیت و جاودانگی است و در بیکاریاش به کار تکراری خلق هیچ میپردازد. برای مثال جعبههای باظرافت و بسیار زیبایی که یکی از پلیسها میسازد و تو در توی هم قرار میگیرند، مسحورکنندهاند؛ اما آخرین جعبهها آنقدر کوچکاند که با چشم انسان و حتی ذرهبین قابل دیدن نیستند. پس چه سود از زیباییشان؟ بهراستی آن ابدیت تکراری به چه کاری میآید جز کش دادن زمان؟
«- این ابدیته؟ چرا به این میگین ابدیت؟
مککروسکین لبخند مرموزی زد و گفت: به غبغب من دست بزن! برای این که ما اینجا پیر نمیشیم. وقتی از اینجا خارج میشی دقیقاً همون سنی رو داری که موقع ورود داشتی.
- از کجا مطمئنین که اینجا پیر نمیشین؟
- خیلی ساده. اینجا اصلاً ریش رشد نمیکنه و گرسنهات نمیشه. پیپت تموم روز دود میکنه و توتونش تموم نمیشه و لیوان ویسکیات هر چقدر هم ازش بخوری باز هم پره و مهم هم نیست چقدر بخوری چون از وقت هشیاریت مستتر نمیشی. بعد مغرورانه گفت نظرت دربارهی اینکه آدم هیچوقت مجبور نباشه صورتش رو اصلاح کنه چیه؟ تجربهی بینظیری نیست؟»
در اثنای داستان، نویسنده به عمد طبقهبندیهای رایج در زبان و اشیاء و آنچه از جهان میدانیم را به شکل رادیکالی به هم میریزد و پس از آن در فضای غریب و ترسناکی که ساخته است، واقعیتهایی را نشانمان میدهد که در فضای رئالیستی شاید کمتر قادر به دیدنشان هستیم و بقول راوی شاید زیباتر از اونی هستن که بشه راجع بهشون حرف زد. با طنازی خاص خودش نشان میدهد که هیچ چیز ارزش خیلی جدی گرفتهشدن را ندارد و ما خیلی کمتر از چیزی که فکر میکنیم میدانیم. خواننده میتواند تناقض بین درک انسان از واقعیت و خود واقعیت را در دو جملهای که از دوسلبی و شکسپیر در ابتدای کتاب آمده است ردیابی کند. دوسلبی از وجود انسان توهمی گفته است که عاقلانه نیست حتی دلواپس توهم اعظمی مثل مرگ باشد. اما شکسپیر از بدترین اتفاقاتی گفته که در انتظار انسان است و باید به آنها بیندیشد:
«با این تصور که روند زندگی عادی وهمی بیش نیست، طبیعی بود که دوسلبی توجه زیادی به مصیبتهای زندگی نشان ندهد و هیچ راهی هم برای روبرو شدن با آنها ارائه نکند.»
موضع نویسنده آشکار نیست، پایش تا پایان نمیلغزد؛ ولی هر دو سوی تضاد را هنرمندانه مقابل چشمان خواننده میآورد. گاهی مثل شخصیت راوی به دوسلبی نزدیکتر است و گاهی به شکسپیر. مهارت او در جابجایی زاویهی دیدش در داستان، معرکه است.
دوچرخهای که مثل یک شخصیت کمیک پرقدرت، در قلب داستان و روی جلد کتاب حضور دارد ابزاری ساختهی دست انسان است که ادامهی وجود انسان شده است. با استفاده از آن آدمها روزبهروز دوچرخهتر و دوچرخهها روزبهروز آدمتر میشوند. اوبراین سالها قبل از اوژن یونسکو فضای کرگدنی او را بین دوچرخه و انسان خلق کرده است. این فضا میتواند نقدی بر جنون ماشینیسم انسان در مسیر صنعتی شدن باشد. میبینید که به واقع، رمان سومین پلیس دههها فراتر از زمان نوشتهشدنش بود.
با خواندن رمان با خود فکر میکنم چیزی که من میبینم واقعیت دارد؟ یا چیزی که از قبل یادگرفتهام و دیدهام و اکنون میدانم؟ راوی اولی را ترجیح میدهد و با قصهی پرکششی که تعریف میکند، مرا هم با خود همراه میکند و نشان میدهد که برداشتهای من چه اندازه میتوانند دور از واقعیت باشند؟ در حالی که ظاهر بیعیب و نقصی هم دارند. به نظرم این بیرونکشیدن رئالیسم ناب از دل فانتزی است که کار اوبراین را خاص و فوقالعاده کرده است.
«تصمیم عجولانهای گرفتم مبنی بر این که به آنچه در برابر چشمانم بود اعتماد کنم نه به حافظهام... ذهنم دوباره برگشت مزرعه و از مترز پرسیدم خیله خوب چرا همیشه جواب میدین نه؟ خندیدم که به حرف زدن ترغیبش کنم... اینایی که داره میگه خیلی با ارزشن..
جواب داد: نه نسبت به آره کلمه بهتریه.
فکر کردم دوباره برگشتیم به نقطهی اول و پرسیدم منظورتون چیه؟ گفت: مردم اگه بدونن که فقط یه جواب در انتطارشونه دیگه به خودشون زحمت سؤالکردن نمیدن. افکاری هم هیچ شانسی برای موفقیت ندارن اصلاً خودشون رو به دردسر نمیندازن که به ذهن آدم خطور کنن.»
شما هم یاد رمان فوقالعادهی هرمان ملویل و شخصیت بارتلبی افتادید؟
از نظر اجرای تکنیکهای داستانی میشود به دیالوگهای پرمایه و خیلی قوی بین شخصیتها اشاره کرد که با ریتم تند و جملات کوتاه جای پرگویی و شرح و تفصیلهای کسلکننده را گرفتهاند و این از جذابیتهایی است که رمان اوبراین را بسیار خواندنی میکند. در اثنای خواندن، همه جا صدای معصومانه و پر از صداقت راوی در دنیای دیوانهی دیوانه و نیز پایانبندی معرکهی داستان شما را شیفتهی خود خواهد کرد. این داستانی کاملاً غیرمعمول دربارهی معمولیترین آدمهای دنیاست که به چندباره خواندن هم میارزد.
شناسه کتاب: سومین پلیس/ فلن اوبراین/ ترجمهی پیمان خاکسار/ نشر چشمه