نوشتن در آستانه

تسلای خاطری ... عجیب، مرموز، چه بسا خطرناک و شاید رهایی بخش http://t.me/elhammrad

نوشتن در آستانه

تسلای خاطری ... عجیب، مرموز، چه بسا خطرناک و شاید رهایی بخش http://t.me/elhammrad

ببر سفید

به نظرم نُه یا ده ساله بودم، وقتی دور و بر کتابخانه‌ی پدرم می‌پلکیدم، یک کتاب جیبی با کاغذهای کاهی زرد شده، بیرون کشید و به دستم داد و گفت این یکی خیلی خوبست، ببر بخوان! کاری مثل از سر باز کردن به نظرم آمد. اگر به خودم بود ترجیح می‌دادم یکی از آن کتاب‌های بزرگ با جلد براق و کلفت را می‌داد. ولی آن موقع‌ها خیلی زود، سرم گرم بازیِ خواندن می‌شد. اسم آن کتاب نامه‌های پدری به دخترش بود. نامه‌هایی که جواهر لعل نهرو در زندان به دخترش ایندیرا نوشته بود. این از داستان اولین برخورد من با یک نویسنده‌ی هندی... بعدها از مهاجران هندی‌تبار مثل سلمان رشدی و جومپا لاهیری هم چیزهایی خواندم... ولی به نظرم اثری به واقع دل‌مشغول‌کننده از واقعیت «هند» در این کتاب‌ها نبود. هندوستان برای من همان تصویر رسانه‌ای پر از رنگ و مزه‌ها و بوهای تند و رقص‌های عجیب و سرزمین هفتاد و دو ملت باقی ماند. سرزمینی اسرارآمیز، بی‌خشونت و تا سر حد مرگ شاد و نورانی، تربیت‌شده با مشی مصلحانه‌ی گاندی‌ و با سینمای به شدت اغراق‌آمیز که البته حالا اقتصاد رو به رشدی دارد، پرجمعیت‌ترین دموکراسی دنیاست و کشوری مدرن و سکولار محسوب می‌شود.

چند وقت پیش در بحث با دوستی درباره‌ی اعتبار مهم‌ترین جایزه‌های ادبی دنیا، چشمم به یک نویسنده‌ی هندی افتاد که سال 2008، کتاب‌ها و نام‌های بزرگی را کنار زده و جایزه‌ی من بوکر را برده بود.

 این نویسنده، روزنامه‌نگار جوانی به نام آراویند آدیگا Aravind Adiga بود که با اولین کتاب خودش شناخته‌شده بود. زندگی‌نامه‌های عادی می‌گویند، نویسنده در هند سکونت دارد. بعد از اتمام تحصیلاتش چند سالی در کشورهای مختلف روزنامه‌نگار و گزارش‌گر مالی نشریاتی مثل ایندیپندنت و فاینشتنال تایمز اند مانی بوده است؛ ولی به نظرم لابد با چشم‌هایش چیزهایی می‌دید و چیزی در ذهن داشت و باید می‌نوشت که در قالب هیچ گزارش تحلیلی و اقتصادی حتی در رسانه‌های معتبر دم‌دستش نمی‌گنجیده است. به گفته‌ی خودش «ببر سفید» همان دفترچه‌ی ممنوع اوست که متواضعانه و بدون ادعا به شکل رمان منتشر شده است. کتاب را در ایران مژده دقیقی با رعایت ظرافت‌های زبانی ضروری ترجمه کرده است. پس کتاب در نوبت خواندنم قرار گرفت.

دفترچه‌های ممنوع جذابیت‌های خودشان را دارند. پر از حرف‌های مگو، راز و رمز‌های پنهان و حتی کمی نگران‌کننده و حدس‌های هوشمندانه نزدیک به واقعیت هستند. اما آدیگا زهر تمام این دشواری و تاریکی را با زبان و نثری طنازانه گرفته و تبدیل به یک رمان خواندنی کرده است.

این کتاب برگردانی از تجربه‌ی شخصی نویسنده در برخورد با ظلمت و تاریکی‌های هند در حال توسعه است؛ در عین حال نه شعار و بیانیه‌ی سیاسی و اجتماعی است و نه داستانی تخیلی. روایتی است که جامعه را آن‌گونه که می‌بیند یعنی در مرز پرتگاه فروپاشی انسانی توصیف می‌کند. او دوست دارد خوانندگانش ضمن سرگرم شدن به چیزهایی مثل فاصله‌ی طبقاتی، فساد در همه‌جا ریشه دوانده، انتخابات‌های دروغین و جایگاه لرزان طبقه‌ی متوسط بیندیشند.

 آدیگا شخصیت اصلی‌اش را از ترکیب آدم‌هایی که صبح تا شب در کوچه و خیابان، ایستگاه‌های قطار یا اتوبوس، در هم می‌لولند و مدام در حال شکایت از وضع زندگی خود هستند خلق کرده است. نوشتن این رمان به گفته‌ی خودش ثبت صدای همین آدم‌های به‌شدت معمولی است و همین است که روایت را مشروع و باورپذیر می‌کند. از نظر آدیگا تداوم وضعیتی که نتیجه‌ی سپردن سرنوشت میلیون‌ها انسان به دست سیاست‌مداران فاسد و بی‌اعتنا به مردم است نه زیباست و نه ممکن.

 او کسی است که تلاش کرده زیبایی‌های زندگی را ببیند تا بَرده نماند. به نظر او دنبال‌کردن رویای توسعه و سرمایه‌داری با این وضعیت، به فقر و فساد و بی‌اخلاقی بیشتری دامن‌ خواهد زد. او با نوشتن رمانش، کاری کرده است که خواننده‌ی امروزی حتی با مشاهده‌ی توسعه‌ی ظاهری جامعه‌ی هند، با اطمینان ارتباط همه چیز این تغییرات را با واقعیت‌های نمایان زندگی مردم هند می‌فهمد و متحیر می‌شود. نویسنده صادقانه به خواننده می‌گوید که کتاب او روی دیگر سکه‌ی هند زیبا و افسانه‌ای نیست؛ بلکه خود هند است.  

به این ترتیب، بازدید بی‌تعارف و رودررو از واقعیت‌های جاری در زندگی مردم از هر طبقه، باعث می‌شود دورنمای کلیشه‌ای که در مجلات و گزارش‌ها و آمارهای اقتصادی در مورد روندهای تجارت و اقتصاد می‌نویسند را شکسته و نه تنها آن‌ها را جدی نگیرد، بلکه روایتی قابل نقد از آن‌ها به دست ‌دهد.

 آدیگا با روایت خود نشان می‌دهد، تا چه اندازه تصویری که از پول و سرمایه، راه‌های موفقیت یک‌شبه وکارآفرینی اینترنتی و میلیونرهای خودساخته و استارتاپ‌های دانش‌بنیان و... در رسانه‌های جهان سوم تبلیغ می‌شود مزخرف و بی‌اساس است؛ چون می‌داند زندگی در واقعیت، بسیار دشوارتر و پیچیده‌تر از این وعده و وعیدهای زرق‌و‌برق‌دار است.

 کتاب در قالب نامه‌ها و گزارش‌هایی است که راوی داستان از زبان خود نوشته است. او این نامه‌ها را از دفترش در بنگلور هندوستان به نخست‌وزیر کشور آزادی‌پرور چین می‌نویسد تا او را در آستانه‌ی سفری که به هند خواهد داشت، با حقایق بنگلور آشنا کند. راوی، بالرام حلوایی است با نام مستعار ببر سفید؛ که خود را انسانی اندیش‌مند و کارآفرین موفق ساکن مرکز جهانی فناوری و تأمین خدمات تخصصی الکترونیک بنگلور معرفی می‌کند.خواننده از همین سطرهای اول که عناوین طرفین و نشانی‌ها و بستر داستان را می‌بیند، می‌فهمد با چه متنی سرشار از کنایه و تسخر روبروست ولی کنجکاو می‌شود.

او خطاب به نخست‌وزیر می‌نویسد: «قربان! من و شما هیچ کدام انگلیسی صحبت نمی‌کنیم، ولی بعضی حرف‌ها هست که فقط به انگلیسی می‌شود گفت. هر بار که اشخاص برجسته‌ای مثل شما به کشور ما سفر می‌کنند، نخست‌وزیر ما و وزیر امور خارجه‌ و نوچه‌های والامقامش طبق تشریفات بین‌المللی با حلقه‌های گل و ماشین‌های سیاه رنگ به فرودگاه می‌آیند و جلوی دوربین‌های تلویزیونی درباره‌ی معنویت و پرهیزکاری ملت هند برایتان داد سخن می‌دهند و کتابچه‌های رنگی از گذشته و آینده‌ی هند دست شما می‌دهند، مجبورم حرفم را به انگلیسی بگویم. در ضمن از اخبار رادیو شنیدم که شما می‌خواهید با چند تن از کارآفرینان هندی دیدار کنید و شرح موفقیت‌شان را از زبان خودشان بشنوید. قربان از قرار معلوم شما چینی‌ها از هر نظر از ما جلوترید فقط کارآفرین ندارید. و ملت ما، گو این که آب آشامیدنی و شبکه‌ی فاضلاب و وسیله نقلیه‌ی عمومی ندارد و از پاکیزگی و انضباط و وقت‌شناسی و ادب بویی نبرده است، کارآفرین باهوش دارد. هزاران هزارش را دارد و چه بسا عملاً کارآفرینان ما ایالات متحده را می‌چرخانند.»

این بریده‌ها ممکن است ما را به یاد ادبیات تحقیرکننده و خودزنی‌کننده‌ای بیندازد که می‌خواهد همه چیز را گردن ذات این هندی‌ها بیندازد؛ اما این طور نیست. ما با داستان جدیدی از یک شورش مواجه‌ایم. شورش در مقابل درباره‌ی همه‌ی دروغ‌هایی که تاکنون از هند شنیده‌ایم.

ببر سفید داستان پسرکی از خانواده‌ای مفلوک و نه لزوماً خیلی فقیر است که حتی فراموش کرده‌اند برایش اسمی بگذارند. پدرش به سختی مدت کوتاهی می‌تواند او را به مدرسه بفرستد و معلمش به ناچار اسمی برایش می‌گذارد. روزی که بی‌خبر بازرسی به مدرسه می‌آید و پسرک با هوشی غریزی می‌تواند جملات او را بی‌غلط از روی تخته بخواند: «ما در سرزمین پر‌افتخاری زندگی می‌کنیم. نور معرفت در این سرزمین بر دل سرور ما بودا تابید و به ما زندگی و برکت بخشید.» بازرس از او تمجید کرده، کتاب درس‌هایی از زندگی مهاتما گاندی را به او هدیه می‌دهد و می‌گوید نامه‌ای به بالا خواهد نوشت که از این پس به یک مدرسه‌ی واقعی برود. ولی در ظلمت، خبرهای خوب خیلی زود به خبرهای بد تبدیل می‌شوند. بین آن همه شلوغی و فلاکت، قانون جنگل تقدیرش را از چنگش درآورده است. بالرام در همین جنگل بزرگ می‌شود و با کار زیاد و تلاش و هوش کم‌نظیرش در نهایت خدمتکار و راننده‌ی یکی از آن بالایی‌ها می‌شود. در نهایت می‌فهمد که جز آغشته شدن به پلیدی فساد و جنایت راهی برای خلاصی از طبقه‌اش ندارد. او با خونسردی ارباب کارآفرینش را که بر خلاف تمام کلیشه‌های رایج نه یک هیولا، بلکه حتی آدم خوب‌سیرتی از کاست و طبقه‌ی خودش بود را می‌کُشد و با پول او تبدیل به یکی از آن کارآفرین‌های موفق می‌شود.

این‌جا با ادبیات متعهد و شعاردهنده‌ی انقلابی یا با داستان کسل‌کننده و غم‌بار ظالم و مظلوم سر و کار نداریم. راوی مظلوم و ساده‌لوح و بی‌گناه نیست. یک مبارز انقلابی خشمگین نیست. هوش و استعداد و خلاقیت کافی دارد ولی حتی روشنفکری با اداهای متداول روشنفکرانه هم نیست. بالرام شخصیت رند کلبی‌مسلکی است که فقط می‌خواهد به هر قیمتی که ممکن است بازنده نباشد و تقدیر از دست‌رفته‌اش را به چنگ بیاورد. هر چه باشد، بازرسی در مدرسه او را یک بار ببر سفید نامیده است. حیوانی که در کمتر جنگلی پیدا می‌شود و در هر نسل یکی بیشتر از آن به دنیا نمی‌آید.   

او نه چیزی از شورش چپ و انقلابی می‌داند و نه چیزی از اصلاح ساختارهای اجتماعی و نه ایدئولوژی، ولی نمی‌خواهد زندگی‌اش فلاکت‌بار باقی بماند. نویسنده کاری کرده که ما ضمن آشنایی نزدیک با زندگی راوی در واقع علاقه‌ای هم به همذات‌پنداری با او نداشته باشیم و از این بابت روایت‌اش خلاقانه است.

«من هم باید داستانم را با حمد و ثنای خدایی شروع کنم ولی کدام خدا ؟ تعدادشان خیلی زیاد است. ما هندوها سی‌وشش میلیون خدا داریم. بعضی‌ها هم هستند که مثل شما کمونیست‌ها معتقدند که خیلی‌هاشان وجود خارجی ندارند و ماییم و اقیانوسی از ظلمت پیرامون‌مان. من نه فیلسوفم و نه شاعر؛ از کجا بدانم حقیقت چیست؟ نمی‌گویم برای آن‌ها احترام قائل نیستم آقای نخست‌وزیر! هرگز چنین فکری را به جمجمه‌ی زردتان راه ندهید. کشور من از آن کشورهاست که صرف می‌کند آدم دودوزه بازی کند. کارآفرین هندی در عین متقلب بودن باید درستکار هم باشد. هم به سخره بگیرد و هم اعتقاد داشته باشد. هم آب‌زیرکاه باشد و هم صادق. می‌دانید آقای نخست‌وزیر، هر روز هزاران خارجی با هواپیما به کشور من می‌آیند تا دل‌شان به نور معرفت روشن شود. به کوه‌های هیمالیا یا بنارس یا بوده‌گایا می‌روند. در حالت‌های عجیب و غریب یوگا قرار می‌گیرند، حشیش می‌کشند، با یکی دو تا سالک روی هم می‌ریزند و خیال می‌کنند نور معرفت بر دل‌شان می‌تابد. هِه هِه!»

اما باز هم بالرام یک قاتل معمولی نیست:« قضیه‌ی عجیبی است یکی را می‌کشی و نسبت به زندگی‌اش احساس مسئولیت و حتی مالکیت می‌کنی او را بیشتر از همه می‌شناسی... حالا فقط تو می‌توانی داستان زندگی‌اش را به سرانجام برسانی.» 

آدیگا قصد ندارد کتابی دشوار برای عده‌ای خاص بنویسد، از این‌رو دیدگاه‌های انتقادی آدیگا به زبانی ساده و گیرا از زبان راوی گفته‌ می‌شود:« مهم‌ترین چیزی که طی ده هزار سال تاریخ از این مملکت بیرون آمده است قفس مرغ و خروس است. دیده‌اید مرغ و خروس‌ها چطور در قفس تنگ همدیگر را نوک می‌زنند و روی هم می‌رینند و همدیگر را هل می‌دهند تا بلکه جایی برای نفس کشیدن باز شود؟... قفس عظیم مرغ و خروس هند... ما در هندوستان حکومت دیکتاتوری نداریم. پلیس مخفی هم نداریم. اصلاً قابل اعتماد بودن خدمتکارها اساس کل اقتصاد هند است. دلیلش این نیست که هندی‌ها آن‌طور که در کتابچه‌ی نخست‌وزیر نوشته شریف‌ترین آدم‌های روی زمین‌اند، دلیلش این است که قفس مرغ و خروس داریم. در تاریخ بشر سابقه نداشته که تعداد قلیلی آدم تا این اندازه مدیون تعداد کثیری باشند. در این مملکت یک مشت آدم، 99درصد باقیمانده را که از هر نظر به همان اندازه نیرومند یا بااستعداد و باهوش‌اند، چنان تربیت کرده‌اند که در بندگی ابدی زندگی کنند. این رابطه‌ی بندگی ابدی چنان محکم است که ممکن است کلید آزادی یک نفر را توی دستش بگذارید و او ناسزایی بگوید و آن را پرت کند توی صورت‌تان.

حالا در ذهن انسان اندیشمندی مثل شما دو سوال مطرح می‌شود؛ چرا این قفس کارایی دارد و این همه آدم را یک‌جا گیرانداخته است؟

و آیا کسی می‌تواند از این قفس فرار کند؟ من به جای شما جواب می‌دهم، قربان!

دلیل گیرافتادن ما در این قفس، افتخار و عزت ملت ما و منشأ عشق و وفاداری ما یعنی خانواده است. خانواده‌ی هندی.

دوم این که فقط کسی که حاضر است نابودی خانواده‌اش یعنی گیرافتادن آن‌ها به دست ارباب‌ها را ببیند، می‌تواند از قفس مرغ و خروس فرار کند. این کار از آدم عادی بر نمی‌آید. کار یک آدم عجیب‌الخلقه و لابد ذاتاً گمراه است. در واقع کار یک ببر سفید است.»

پس راوی داستان یک شورشی به سبک خودش است یا می‌شود. او خوب می‌داند زورش نه به ارباب‌ها می‌رسد نه به قانون نه فرهنگ و سنت و نه حتی به خانواده‌ی خودش، پس فقط سعی می‌کند موقعیت خودش را تغییر دهد، او تصمیم می‌گیرد به یکی از ارباب‌ها تبدیل شود یا به زبان سرمایه‌دارانه به یک ارباب کار‌آفرین تا تقدیر خودش را عوض کند و له نشود. هر چند هیچ وقت شبیه یک ببر سفید نبوده باشد.

شناسه کتاب: ببر سفید / آراویند آدیگا / مژده دقیقی / انتشارات نیلوفر

طوطی فلوبر

این کتاب‌ها کفر آدم‌‌ها را در می‌آورند. آدم متشخص آسوده‌خاطر و حاضری‌پسندی که کتابی را خریده و می‌خواهد با خواندن داستانی سرگرم‌کننده و باب روز هم دستی به آمار مطالعه‌اش ببرد و هم لذتی برای خودش را در نظر بگیرید، پاک از خواندن این یکی کلافه و مأیوس می‌شود. در عین حال گاهی همین کتاب‌ها برای ادراک خود ذهن‌های ورزیده را به مبارزه می‌طلبند و بی‌قرار می‌کنند. «طوطی فلوبر» از این دست کتاب‌هاست، در حین خواندنش گاهی تا سر حد نفس بریدن باید با کتاب گلاویز شد. اما نتیجه درخشان است.

ظاهراً رمان درباره‌ی پزشک اهل ذوق و نویسنده‌ای است که همسرش اِلن را در موقعیتی شبیه اِما بوواری، به تازگی از دست داده یا حتی شاید ناخواسته کشته است. او از سر علاقه و کنجکاوی برای تحقیق درباره‌ی زندگی گوستاو فلوبر و یافتن حقایقی از زندگی نویسنده‌ی فرانسوی قرن نوزدهمی، راهی زادگاهش در روآن و کرواسه‌ی فرانسه می‌شود. مردی عزلت‌نشین در کرواسه با سبیل آویزان که گفته‌می‌شود سال‌ها پیش تندترین واقعیت‌ها را در قالب رمان به صورت مخاطب حیران خود کوبیده است. همین! پیدا کردن طوطی خشک‌شده‌ای که مدت کوتاهی همدم نویسنده بوده، فقط بهانه‌ای برای پا گرفتن روایت و کندوکاو اصلی نویسنده است. چنانکه ماجرای پرنده را در ابتدای داستان رها می‌کند و حتی تا پایان خبری از طوطی نیست. طوطی کدام موزه متعلق به فلوبر بوده است؟ مگر مهم است؟

 در اصل کار نویسنده و ماجرای روایت شده از زبان راوی شبیه یک سؤال بزرگ بشری است که پاسخ دادن به آن ناممکن به نظر می‌آید. او چیزی را می‌خواهد که نمی‌داند چیست و از چیزی گریزان است که باز هم منشأ اصلی آن را نمی‌داند. نویسنده می‌خواهد از زبان فلوبر بگوید، آدمی هیچ نمی‌داند، با این حال فکر می‌کند که همه چیز را می‌داند و همین می‌تواند فاجعه‌بار باشد.

البته که قضیه فقط دانستن نیست. حتی در نظر فلوبر قرن نوزدهمی، یک احمق مدرن می‌تواند چیزهایی را بداند که در گذشته فقط نوابغ آن‌‌ها را می‌دانستند؛ با این حال این دانستگی چیزی از حماقت او کم نمی‌کند.

ولی چرا باید طوطی فلوبر و از آن مهم‌تر خود فلوبر را خواند؟ این قضایا چه نسبتی با اوضاع امروز ما دارند؟ به ‌یاد بیاورید قرن فلوبر قرن لامارتین و بالزاک و هوگو بود یک سرش رمانتیسیسمی که همه چیز را گل و بلبل می‌دید و سر دیگرش سمبولیسم پند و اندرزگو. این‌ها بیشتر از یک جریان ادبی حسرتی بودند بر آرزوهای از دست‌رفته‌ی مردم در حوادثی که بعدها بهار مردم نام گرفت. شورش‌هایی که برای نابودی فئودالیسم اروپایی در سراسر اروپا شروع شد و البته به جایی نرسید. سرخوردگی و یأس در مقابل آن چه که قرار بود محقق شود و نشد، برخی از نخبگان را به سمت تخیل و بریدن از واقعیت برد، برخی را به سمت گذشته‌گرایی و برخی را به سمت فردیت و انزوا. در چنین زمانه‌ و حال و هوایی که شباهت‌های عجیبی با جامعه‌ی امروز ما دارد، فلوبر برای بیدار کردن انسان از خواب و بی‌عملی مأیوسانه، پا روی زمین واقعیت کوفت و ترجیح داد اتفاقات جهان را آشفته و دیوانه‌وار بداند تا این که با قطعیت حکم به حماقت، سبعیت و نابخردی بشر بدهد. فلوبر با نوعی جاه‌طلبی که شاید امروز کمی هم ساده و دهاتی‌وار به نظر برسد، اصرار دارد که مشاهده با دقت فراوان مهم‌ترین کار ماست، نباید که همه چیز را شاعرانه کرد.

از نظر فلوبر غرور، ما را وا می‌دارد آرزومند یافتن راه‌حلی برای مسائل باشیم، یک راه حل یک هدف؛ یک علت غایی؛ اما هر چه کیفیت تلسکوپ بهتر می‌شود ستاره‌های بیشتری هم ظاهر می‌شوند. نمی‌شود بشریت را تغییر داد؛ تنها می‌توان آن را شناخت.

جولین بارنز Julian Patrick Barnesدر رمان طوطی فلوبر به دنبال رئالیسم آیرونیک و انتقادی فلوبر به راه می‌افتد و مثل یک مستندساز برای به چنگ‌آوردن واقعیت‌های زندگی او تلاش می‌کند و داستان خودش را هم می‌گوید. در این مسیر انسان و دستاوردهایش و از جمله خود فلوبر را هم به انتقاد می‌گیرد؛ ولی در نهایت درمی‌یابد نویسنده‌ای که در جهان خود نمی‌گنجید چنان تکثیر و از زمان و مکان رها شده که باید در همه جای جهان و در تمام زمان‌ها راه افتاد و او را یافت. 

در جهانی که کلیشه‌های داستانی و شخصیت‌های رسانه‌ای کتاب خواندن را مسموم کرده‌اند، باید بر سر در کتاب بارنز با خط درشت نوشت: هشدار ... این کتاب حاوی حقایق است! خوب، بعد از خواندن این کتاب غرق شادی نخواهید شد؛ حتی ممکن است آرامش امروزی‌تان ترک بردارد؛ ولی دنیایی را کشف کنید که تاکنون برایتان پنهان و نامکشوف بوده است. دنیایی خاص و بدنام ولی واقعی. انتخاب با شماست.

 می‌توانید با این خاطره کمی دلگرم شوید. سال‌ها پیش پسری کتاب‌خوان از مادرش اجازه می‌خواهد، کتاب رمانی خاص و بدنام را بخواند مادرش می‌گوید اگر پسر کوچولویش حالا چنین کتاب‌هایی بخواند وقتی بزرگ شود چه خواهد کرد ؟پسرک با زیرکی می‌گوید داستان‌شان را زندگی خواهم کرد! این جمله در تاریخ باقی ماند و حالا بهتر است بدانیم که آن پسر ژان پل سارتر بود و آن کتاب مادام بوواری !

حال آیا جهان رو به جلو می‌رود؟ یا فقط مثل قایق‌های تفریحی می‌رود و بر می‌گردد؟ وقتی از دانستن بهترین چیزها خسته می‌شویم، دنبال دانستن بدترین چیزها می‌رویم... سه داستان درون این کتاب با هم رقابت می‌کنند. داستان زندگی خود راوی که از همه ساده‌تر و سرراست‌تر است، داستان همسرش الن که کمی پیچیده ولی ضروری است و داستان دیگری درباره‌ی فلوبر آن هم با رویکردی سقراطی. ماجرای طوطی و سفر تحقیقی راوی را دوباره به یاد بیاورید. داستان اول برای هدایت خواننده به این سمت است که چه چیزی از گذشته ارزش فهمیدن دارد؟ داستان دوم برای روشن شدن این است که اصلاً چرا نویسنده به این بررسی مشغول است و آخرین داستان درباره‌ی دانستن این که بالاخره جدی گرفتن زندگی باشکوه است یا احمقانه؟

حال چه چیزی به ما کمک می‌کند؟ چه چیزی را باید بدانیم؟ البته که لازم نیست همه چیز را بدانیم. دانستن همه چیز که گیج‌مان می‌کند و صراحت زیاد هم همین‌طور. دوره‌ی نویسنده‌هایی که جای خدا می‌نشستند، به آخر رسیده. همه چیز کامل نیست. پس رمان هم نباید کامل باشد. البته خداگونگی نویسنده‌های کلاسیک فقط یک ابزار برای تاثیرگذاری بیشتر بوده است. چه بسا کامل نبودن نویسنده‌ی مدرن هم شگردی بیش نباشد. در هر حال نویسنده لازم نیست خودش را زیادی نشان مخاطب بدهد. هنرمند نباید در اثرش ظاهر شود. بعضی نویسنده‌ها در ظاهر با این اصل موافقند؛ اما وسط داستان، دزدکی از در پشتی وارد می‌شوند و با اسلوبی بسیار شخصی و خاص خواننده را با چماق له و لورده می‌کنند. اما بقول فلوبر عبارت دقیق و جمله‌ی بی‌نقص داستان همیشه جایی آن بیرون است. نویسنده وظیفه دارد هر طور که می‌تواند پیدایش کند.

جولین بارنز و کتابش تنها نکته‌ای که در پس سه داستان می‌خواهند بگویند این است: حق با فلوبر بود! 

شاید به همین دلیل، فصلی که به شکل کیفرخواستی فرضی علیه فلوبر تنظیم شده و او را در جایگاه متهم نشانده از همه جذاب‌تر و پربارتر در آمده است. بیایید دفاعیه‌ی بارنز در مقابل برخی اتهامات به نویسنده‌ی محبوبش را از متن کتاب مرور کنیم.

1-    او از بشریت متنفر بود! بله همیشه همین را می‌گویید. البته او عاشق دوستانش بود و چند آدم خاص را تحسین می‌کرد. از نظر من همین کافی است. می‌خواستید چه کار کند؟ عاشق بشریت باشد و هندوانه زیر بغل نوع بشر بگذارد؟ شما که می‌گویید عاشق بشریت هستید، مطمئنید که انگیزه‌ی این عشق خودستایی یا تأییدگرفتن از دیگران نیست؟ ترجیح می‌دهم بگویم بشریت اصلاً برایش جالب نبود. آیا حق نداشت؟ بیایید ادامه بدهیم. دیگر وقتش است کمی دقیق‌تر حرف بزنید.

2-     او از دموکراسی متنفر بود! بله ... فلوبر در نامه‌ای دموکراسی موجود  راLa démocrasserie   یعنی دموکراسی به اضافه‌ی چرک و کثافت نامیده است! کدام را ترجیح می‌دهید: بوگندوکراسی؟ گه‌کراسی؟ یا بَبوکراسی؟ درست است. او از دموکراسی خوشش نمی‌آمد. فلوبر فکر می‌کرد دموکراسی تنها مرحله‌ای از تاریخ حکومت است. به عقیده‌ی او یک حکومت محتضر بهترین نوع حکومت است. چون با نابودی خودش راه پیدایش چیز دیگری را هموار می‌کند. او می‌گفت کل رویای دموکراسی عبارت است از ارتقای پرولتاریا به سطح حماقتی که بورژوازی به آن دست یافته است. بورژوازی با اطمینانی نیم‌بند به برتری خود حیله‌گرتر و مکارتر شده است. اسم این را می‌شود گذاشت پیشرفت؟

3-     او به پیشرفت اعتقاد نداشت! بله می‌شود به جنگ‌ها و دیوانگی‌های بشر در قرن بیستم استناد کرد.

4-     او به اندازه‌ی کافی به سیاست روز علاقمند نبود! به اندازه‌ی کافی؟ پس دست‌کم قبول دارید که علاقمند بود. می‌شود با سنجیدگی گفت به چیزی که از سیاست می‌دید علاقه نداشت و در دام بهبودگرایی فریبنده، خموده و بی‌حوصله‌ی روشنفکران زمانش نیفتاد و تا پایان لیبرالی خشمگین باقی ماند. در ضمن این ادبیات است که سیاست را در برمی‌گیرد و نه بر عکس. نویسنده‌ای که تصور می‌کند رمان، راه کارآمدی برای مشارکت سیاسی است، نه تنها نویسنده‌ی بدی است بلکه ژورنالیست بدی هم هست و نیز سیاست‌مدار بدی.

5-     او وطن پرست نبود! اجازه بدهید فقط خنده‌ی کوتاهی سر دهم.

6-      او خودش را درگیر زندگی نمی‌کرد! منظورتان ازدواج است ؟ آیا ازدواج نسبت به تجرد رمان‌های بهتری پدید می‌آورد؟ می‌شود آمار و ارقام‌تان را ببینم؟ بهترین زندگی برای نویسنده این است که به او کمک کند بهترین کتاب‌هایی که می‌تواند را بنویسد.

7-     او کوشید در یک برج عاج زندگی کند! شاید. اما نتوانست:« همیشه سعی کرده‌ام در برج عاجی زندگی کنم، اما امواج گُه مرتب به دیوارهایش می‌کوبند و تهدید به ویرانی‌اش می‌کنند.» بگذارید روشن‌تان کنم. نویسنده در حد توان خود درگیر شدن در زندگی را انتخاب می‌کند. انتخاب فلوبر پنجاه پنجاه بود. «این دائم الخمر نیست که ترانه‌ی نوشیدن را می‌نویسد.» فلوبر از این نکته آگاه بود؛ از سوی دیگر می‌دانست که سرودن ترانه‌ی نوشیدن کار کسی نیست که لب به شراب نزده است. نویسنده باید به درون زندگی بپرد، چنان که آدم به درون دریا می‌پرد؛ اما فقط تا ناف در آن فرو رود. ما اگر مدام بگوییم چرا این کار را کرد یا نکرد؟ در واقع می‌خواهیم او را شبیه خودمان کنیم، در این صورت او هم یک خواننده می‌شد نه نویسنده. قضیه به همین سادگی است.

8-     او بدبین بود! می‌فهمم با خود می‌گویید کاش کتاب‌هایش کمی شادتر بودند ... کمی بیشتر زندگی را راحت می‌کردند؟ چه نظر عجیبی درباره‌ی ادبیات دارید؟ خودش راست می‌گفت که عموم مردم خواستار آثاری هستند که با آب و تاب از توهماتشان تعریف و تمجید کند.

9-     او هیچ فضیلت پسندیده‌ای را آموزش نمی‌دهد! پس باید بر اساس فضیلت‌های پسندیده نویسندگان را قضاوت کرد؟ بسیار خوب پس خلاصه کنم. فلوبر به شما می‌آموزد به حقیقت خیره شوید و پیامدهایش را هم با چشمان باز تماشا کنید. او بهتان یاد می‌دهد سر بر بالش شک بگذارید. واقعیت را به اجزای سازنده‌اش تشریح کنید و ببینید که طبیعت آمیزه‌ای از همه‌ی ژانرهاست. او دقیق‌ترین نحوه‌ی استفاده از زبان را به شما یاد می‌دهد و می‌گوید که در جست‌وجوی قرص‌های آرام‌بخش اخلاقی و اجتماعی به سراغ کتاب نروید. ادبیات که کتاب دارو نیست. او برتری حقیقت، زیبایی احساس و سبک واقعی زیستن را به شما می‌آموزد. به شما درس شجاعت، دوستی، خویشتن‌داری، رواقی‌گری، هوشمندی، شکاکیت و شوخ‌طبعی می‌دهد. حماقت وطن‌پرستی سطحی، نفرت از دورویی، بی‌اعتمادی به نظریه‌پردازان و نیاز به رک‌گویی را نشان‌تان می‌دهد.

10-   او با زنان رفتاری حیوانی داشت! زن‌ها عاشقش بودند. از هم‌صحبتی با زنان لذت می‌برد و آن‌ها هم از هم‌صحبتی با او. مبادی آداب و اهل خوش و بش بود و با زنان در می‌آمیخت، گرچه حاضر نبود با آن‌ها ازدواج کند. دست کم در روابط جنسی‌اش با آن‌ها صادق بود.

11- اعتقاد نداشت که هنر هدفی اجتماعی دارد! نه نداشت. اگر از هنر، شفاجویی می‌جویید سراغ او نروید. اگر دلتان می‌خواهد هنر حقیقت را بگوید، بروید دنبال فلوبر و البته تعجب نکنید اگر بیاید و از روی پایتان رد شود. چون از نظر او شعر باعث رخ دادن چیزی نمی‌شود.


در پایان‌بندی کتاب، طوطی اصلی که بالاخره شاید یکی از آن‌ها بود، حال مهم نیست کدام. ولی سبک خلاقانه‌ی کتاب در آمیختن داستان و زندگی‌نامه و نقد برای من جذابیت و تازگی بسیاری داشت. البته از آن دست کتاب‌هایی نیست که بازکرد و یکسره خواند و بست و تکلیفش را یکسره کرد. شاید بهتر باشد خواننده‌اش پیش از خواندن این کتاب، اگر نه تربیت احساسات و نامه‌های فلوبر، حداقل رمان مادام بوواری‌اش را خوانده باشد و اِما بوواری را که فلوبر می‌گفت خود اوست، اندکی بشناسد. از سوی دیگر کتاب با ترجمه‌ی دیگری هم توسط نشر چشمه منتشر شده است. برای من امکان مقایسه بین دو ترجمه وجود نداشت، ولی روی هم رفته ترجمه‌ی الهام نظری را قابل قبول و کم‌‌نقص یافتم.


شناسه کتاب : طوطی فلوبر / جولین بارنز / ترجمه‌ی الهام نظری/ نشر ماهی

  

چرا ادبیّات؟

لابد بسیار دیده‌اید، در غالب گفتارها و برنامه‌هایی که مناسبتی و بیشتر از باب نوعی نمایش التزام به فرهنگ‌دوستی، تبلیغ کتاب و کتاب‌خوانی می‌کنند، سخنران‌ها و قلمزن‌های مأمور و معذور به دنبال این پرسش هستند که مردم چرا کتاب نمی‌خوانند؟ تیراژ کتاب چقدر پایین آمده است؟ یا متداول است که بپرسند چرا آمار کتاب‌خوانی ما فلان است و مال فلان کشور بهمان است؟ یا حتی از این توسل مضحک به عدد و رقم هم بی مایه‌تر این که، ای علمای اعلام! چه نشسته‌اید که غول اینترنت و فضای مجازی است که باعث شده کتاب نخوانیم و اوضاع کنونی تقصیر همین گوشی‌های هوشمند و کامپیوترهاست. گویا پیش از آن مثلاً کتاب از دستمان نمی‌افتاد.

برخی از اهالی سخن‌پراکنی و صاحبان دفتر و دستک هم که جایگاه رفیع‌شان را در تحقیر و به حاشیه راندن ادبیات می‌دانند. آن قدر کارهای مهم دارند که حاشا و کلا، اگر به عمرشان کتاب ادبیات و رمانی دست گرفته باشند. این مفتشان فکری، حتی رمان را برای پرورش اخلاق و رفتار و فرهنگ اجتماعی خطرناک می‌دانند و البته در این مورد کاملاً بر حق‌اند. این هنوز هم برای ما ماجرایی ناتمام است و اگر به انصاف حرف بزنیم ما این‌جا هنوز روشنایی بعد از ادبیات را ندیده‌ایم. هم‌چنان عادت داریم مسئولیّت هر شری که خودمان برپا می‌کنیم را به گردن ابلیسی بگذاریم و تمام.

من همیشه با خودم گفته‌ام، این قبیل حرف‌ها را چرا نباید با یک پرسش صریح‌تر جایگزین کرد؟ پرسش از این که ما چرا کتاب بخوانیم؟ این پرسش به مراتب بنیادی و اصیل‌تر است؛ چون پاسخش ما را به نقطه‌ای فراتر از توجیهِ جایی که اکنون ایستاده‌ایم یا به واقع درمانده‌ایم، خواهد برد.

 فایده‌ی خواندن چیست؟ فایده‌ی ادبیات چیست؟ خواندن آن چه که دیگری در مکان و زمان دیگری نوشته و تجربه‌ی ذهنی و شخصی اوست به چه کار ما می‌آید؟ در برابر این پرسش‌ها بسیاری از درخشان‌ترین نویسندگان میراث مکتوب بشر، بی‌تفاوت نبوده‌اند. از جمله روسو، منتسکیو، ولتر، شکسپیر، اورول، کالوینو، امبرتو اکو، پروست و ... ماریو بارگاس یوسا.

چه کسی می‌تواند غیر از یک شورشی اهل آمریکای جنوبی هم تمام زندگی‌اش را صرف گشت و گذار در قله‌های ادبیات کند و هم قلم بردارد و چنین دفاعیه‌ی پرشوری از ادبیات بنویسد؟ زمانی که بالاخره در سال 2010 جایزه نوبل ادبیات را گرفت، از یوسا به عنوان خالق آثاری نام برده شد که در آن وی به «ترسیم پیکره‌های قدرت» پرداخته و نگاه نافذی به «مقاومت، طغیان و شکست فردی» دارد.

به نظرم علاوه بر آثار دیگرش، جستار «چرا ادبیات؟» او را باید دقیقاً از همین دیدگاه خواند. عبدالله کوثری این مقاله را به همراه دو مقاله و یک گفتگوی رودررو با یوسا با در قالب یک کتاب در کمال نیکویی ترجمه کرده است. مقاله‌های دیگر کتاب با نام‌های فرهنگ آزادی و آمریکای لاتین: افسانه و واقعیت نیز ما را با نگاه نویسنده به زمینه و زمانه‌ی خود آشنا می‌کنند. آن گفتگوی خواندنی هم در سرخوشی و کمال پایان کتاب، ما را به سفری در قعر ماجراجویی‌‌های یوسا با نوشتن می‌برد.

ولی کتاب در بهترین جستارش با حرارت و زیبایی و بسندگی استدلال می‌کند که چرا به خواندن نیاز داریم ...پس رشته‌ی کلام را باید به ایده‌ها و مضمون‌های نویسنده سپرد.

ما در دوران تخصصی شدن دانش زندگی می‌کنیم، دانش به شاخه‌ها و بخش‌های بی‌شمار تقسیم می‌شود و این روند به احتمال زیاد شتاب هم خواهد گرفت و غنای دانش و ژرف‌کاوی‌های بیشتری را به همراه خواهد داشت. اما در عین حال همین گرایش به تخصص است که باید به موقع از آن بر حذر هم بود: آن قدر مفتون شاخ و برگ نشو که فراموش کنی این‌ها پاره‌ای از درخت هستند و آن قدر مفتون درخت نشو که فراموش کنی درخت پاره‌ای از جنگل است. این آگاهی از وجود جنگل است که در کنار دانش برگ و شاخه مانع پراکندگی و خودخواهی معرفت انسانی می‌شود و احساس تعلق و کلیت به انسان می‌دهد و از بیگانگی و تبعیض می‌کاهد.

در میان تفاوت شیوه‌های زندگی، موقعیت جغرافیایی، فرهنگی، شغل‌ها و احوالات شخصی، ادبیات به تک‌تک انسان‌ها امکان می‌دهد از خود فراتر بروند و به همین جهت فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود.

این مجموعه‌ی پیچیده‌ی حقایق متضاد به قول آیزایا برلین، چکیده‌ی وضعیت بشری است که در ادبیات نهفته است. این نگرش وحدت‌بخش و کلیت‌بخش نه در فلسفه یافت می‌شود نه در تاریخ و نه در هنر و نه بی‌گمان در علوم اجتماعی و علوم دیگر؛ که مدت‌هاست به پاره پاره شدن تن داده‌اند و به صورت بخش‌های جداگانه‌ی فنی در آمده‌اند که کلام و واژگانشان از دسترس مردمان عادی به دور است.

این احساس اشتراک در تجربه‌ی جمعی انسانی در درازای زمان و مکان والاترین دستاورد ادبیات است. ادبیات با تلاش یک نفر به وجود نمی‌آید، در واقع زمانی هستی پیدا می‌کند که دیگران آن را به عنوان بخشی از زندگی اجتماعی پذیرا می‌شوند.

 ادبیات خوب به یمن خوانده شدن، بدل به تجربه‌ای مشترک برای تمام انسان‌ها می‌شود و البته نه به دلیل تیراژ چاپ‌ها و لایک‌ها و فیگور گرفتن با کتاب‌ها در پست‌های تصویری.

جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد یا خواننده‌ی ادبیات مکتوب ندارد؛ حرف‌هایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتری می‌زند، تازه آن‌ هم اگر بتواند حرف خودش را بزند. هم چنین جامعه‌ای که نمی‌خواند یا کم می‌خواند یا پرت و پلا می‌خواند یا بدتر از همه ادای خواندن در می‌آورد بی‌گمان اختلالی در بیان دارد. این جامعه بسیار حرف می‌زند اما اندک می‌گوید؛ چون واژگان رسا و بسنده ندارد.

اما کاش مسأله فقط محدودیت در کلام بود؛ مسأله‌ی فقر تفکر نیز هست؛ چون افکار و مفاهیمی که برای درک وضعیت‌مان نیاز داریم از کلمات جدا نیستند. با کلمات است که ما آمادگی بیشتری برای تفکر، آموختن، آموزش، گفتگو، خلاقیت، رویاپروری و حس‌کردن می‌یابیم. کلماتی که با خواندن در وجود ما ته‌نشین می‌شوند به گونه‌ای پنهانی در همه‌ی کنش‌های ما انعکاس می‌یابند.

 اگر ادبیات نباشد، ذهن انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادی است، لطمه‌ای جدی خواهد خورد. از آن روست که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسش‌هایی اساسی درباره‌ی جهان زیستگاه ما پیش می‌کشد. ادبیات خوب و اصیل همواره ویران‌گر، تقسیم‌ناپذیر و عصیان‌گر است. چیزی است که هستی را به چالش می‌خواند.

در اغلب موارد بی‌آن که تعمدی در کار باشد به ما یادآوری می‌کند که این دنیا، دنیای بدی است و آنان که خلاف این را وانمود می‌کنند یعنی قدرتمندان، به ما دروغ می‌گویند و نیز به یاد می‌آورد که دنیا را می‌توان بهبود بخشید و شبیه دنیایی کرد که دوست داریم در آن زندگی کنیم.

برای شکل بخشیدن به شهروندان اهل نقد، که بازیچه‌ی دست حاکمان نخواهند شد و از تحرک روحی و تخیلی سرشار برخوردارند، هیچ راهی بهتر از مطالعه‌ی ادبیات خوب نیست. حتی غیرواقعی‌های ادبیات، محملی سودمند برای شناخت پنهان‌ترین واقعیت‌های انسانی است.

ادبیات خوب در عین تسکین موقت ناخشنودی‌های انسان با تشویق نگرشی انتقادی و ناسازگار در برابر زندگی، این ناخشنودی‌ها را تشدید می‌کند.... بی‌گمان اگر بشر در برابر حقارت و نکبت زندگی بر نمی‌خاست و به آن چه داشت راضی بود، هنوز در مراحل بدوی می‌بود و تاریخ از حرکت باز ایستاده بود.

این دنیای بدون ادبیات، دنیای بی‌تمدن، بی‌بهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غریزی، خامکار در شور و شر عشق، این کابوسی که برای شما تصویر می‌کنم، مهم‌ترین خصلتش سازگاری و تن‌دادن انسان به قدرت است.

آیا فرازی درخشان‌تر از این جملات یوسا لازم است که هنوز به ما بگوید چرا باید دست به عمل بزنیم؟ چرا باید بخوانیم و چه بسا مجبوریم که در کوتاهی مختصر عمر خود بهترین‌ها را برگزیده و بخوانیم؟


شناسه کتاب: چرا ادبیّات؟ / ماریو بارگاس یوسا / ترجمه‌ی عبدالله کوثری / انتشارات لوح فکر

شاهدِ گوشی؛ پنجاه شخصیت

مسئولان بنیاد نوبل در سال 1981 نمی‌دانستند خبر دریافت جایزه‌ی برنده‌ی نوبل ادبیات آن سال را به سفارت‌خانه‌ی چه کشوری اعلام کنند: سفارت بلغارستان، اتریش، سوئیس، انگلیس یا آلمان ؟

برنده، الیاس کانه‌تی Elias Canetti  بود. (در مورد املای درست کانه‌تی و نه کانتی فعلاً به ویراستار نشر مرکز اطمینان کردم.) یهودی نویسنده‌ای بسیارخوان، چندفرهنگی و چندرگه با چشمی تیزبین و شامه‌ای تیز برای درک موقعیت‌ها و تفاوت‌های اقوام و ملیت‌های مختلف. نویسنده‌ای در آمد و شد میان فرهنگ‌های مختلف و در دل زبان‌های مختلف که در نهایت زبان آلمانی را برای نوشتن برگزید.

مقاله‌نویس، رمان‌نویس، طنزنویس و گزینه‌گویه‌پرداز قهاری که در خواندن و نوشتن فراتر از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی ایستاده بود، نوبل را هم درست به همین دلیل، برای آن‌ که نوشته‌هایش با جهان‌بینی گسترده، ایده‌پردازی و قدرت هنرمندانه مشخص شده‌اند، برد.

کتاب «شاهدِ گوشی؛ پنجاه شخصیت» Ear Witness: Fifty Characters  از این لحاظ شباهت زیادی به خود او دارد. چون موضوع کتاب در تقاطع ادبیات، فلسفه، جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی ایستاده است. تصور کنید کسی بخواهد انسان‌ها را مطابق رفتارها و خصلت‌های فردی و اجتماعی‌شان دسته‌بندی کند؛ با ویژگی‌های هر گروه یک شخصیت نمادین بسازد و با بیان بسیار ظریفی از طنز و گروتسگ‌وار داستان کوتاهی از آن شخصیت تعریف کند.

این ایده اولین بار توسط یکی از شاگردان ارسطو به کار گرفته شد. تئوفراستوس طبق روشی که ارسطو برای مشاهده و طبقه‌بندی موجودات به کار گرفته بود، تمثال‌هایی اخلاقی از انسان‌ها می‌سازد و با سبکی زنده در یک رساله‌ی کمیک به نام «طبایع» می‌نویسد که بی‌بهره از گوهر مضحکه و طنز نیست. او خصوصیات روحی انسان‌ها را به حدود سی مقوله تقسیم می‌کند که هدفش نشان دادن ساده و سرراست صفت‌ها و سنت‌های اخلاقی رایج برای آدم‌هاست. البته او به هیچ عنوان بنا ندارد شخصیت آدم‌ها را تصحیح کند و بهبود بخشد، چون باور به محال بودن چنین اقدامی در یونان امری مسلم و بدیهی بود.

به همین سیاق، کانه‌تی با دقت علمی و کم‌نظیر به رده‌بندی شخصیت‌های انسانی زمان خود می‌پردازد. این کار در سنت ادبیات آلمان سابقه ندارد و از این جهت کار او بدیع و نوآورانه است. هدف نویسنده آشنا کردن خوانندگان با چنین عیوب شایعی است تا در پی آن مخاطب انتظار وقوع رفتار یا واکنشی را از طرف مقابل داشته باشد و از بروز آن تعجب نکند. البته او ادعای ارائه‌ی متنی فلسفی هم ندارد. همین طور در کسوت اندرزگوی اخلاق یا موعظه‌گر ظاهر نمی‌شود؛ بلکه فقط به گونه‌ای طنزآلود، ناشایسته‌های زمان خود را توصیف می‌کند. کانه‌تی نویسنده‌ای مدرن و امروزی است؛ بنابراین خبری از برچسب مطلق زدن و داوری اخلاقی و توصیف موعظه‌وار از فلان عادت ناپسند آدم‌ها در کتابش نیست.

او شخصیت‌های خودش را با عادات ناپسندشان سر و سامان می‌دهد؛ ولی آن عادت‌ها را به صورت منطقی و ذاتی به آدم‌ها نسبت نمی‌دهد. حرفی هم از اصلاح نمی‌زند. از آن جایی که او کافکا را بزرگترین درون‌کاو قدرت می‌داند و او را استاد و سرچشمه‌ی الهام خود می‌نامد، شخصیت‌های او به غایت کافکایی، تک‌افتاده و منزوی‌اند. به نظر او نویسنده باید شهامت نوشتن درباره‌ی سقوط آدم‌ها را داشته‌ باشد. شاید به همین جهت شاهد گوشی اثری منسجم و یکپارچه نیست و می‌توان جستار مربوط به هر شخصیت را جداگانه خواند.

 نام کتاب از مشاهده‌گری دقیق یعنی کاری که یک شاهد عینی می‌کند گرفته شده است. منتها برای کانه‌تی نیروی شنیداری اهمیت دارد نه دیدن چهره‌ی افراد. چون زبان در فضایی آوایی و آکوستیک کار می‌کند و زبان وجه انسانی و متمایز‌کننده‌ی اوست. از این لحاظ او در مقابل سنت تفکر اروپایی قرار دارد، چون ایده‌ها از زمان افلاطون همواره دیده می‌شدند نه این که شنیده شوند. این است که با ساختارشکنی کانه‌تی این‌جا ما با شاهد گوشی به جای شاهد عینی مواجهیم.

نکته‌ی مهم دیگر استفاده از تکنیک مبالغه‌ی دقیق است که اگر چه هر شخصیت با یک ویژگی ناپسند معرفی می‌شود ولی در انتها به نقیض خودش استحاله می‌یابد و سر آخر مشخص می‌شود که عمل و رفتارش ضد آن ویژگی است.

البته هیچ انسان واقعی فقط یک عیب ناپسند ندارد. کانه‌تی جایی گفته: «یکی از دوستان همسرم خودش را در هفت تا از این سیماچه‌ها پیدا کرده ولی من خودم به شخصه در بیست‌تایشان خودم را می‌یابم.»

برخی از شخصیت‌هایی که در کتاب ابداع و توصیف شده‌اند عبارتند از: شاه‌شناس، ناکامیاب، خدعه‌گر، کاغذ‌خور، نام‌لیس، قهرمان‌نواز، به خود هدیه‌دهنده، افکنده بانو، رومیزی‌پرست، اشک گرم کن، کورمرد، کلان‌سودا‌گر، نازک‌بو، لاش‌انداز، آوازه‌سنج، گره‌گفتار، نارس‌کلام، تلخ‌پیچ، آلاف‌اولوفی، خانه‌خوار، آسیب‌خورده و ... و در ادامه بخش‌هایی کوتاه از یکی دو روایت کتاب را مرور کنیم:

-         «کورمرد» به چیزی که نشود از آن عکس گرفت باور ندارد. او به خاطر دوربینش دور جهان می‌گردد. از نظر خودش هیچ چیز دور براق و به اندازه کافی عجیب نیست چون همه چیز را برای دوربینش می‌خواهد‌. از عکس‌هایی که گرفته چیزی را نشان می‌دهد و مادام که نتواند چیزی را به دیگران نشان بدهد خودش هم نمی‌داند کجا بوده و چه کرده است.

 با این شخصیت نویسنده توضیح موثری در مورد شب‌های عکسی ارائه می‌دهد، رسمی که در دهه‌ی هفتاد میلادی وجود داشته که در آن عکس‌های تعطیلات را روی دیوار به نمایش در می‌آوردند. در حالی که هر مهمانی گوشه‌ای در پناه تاریکی برای خودش چرت می‌زد. این طور جشن‌ها، سکوت‌ها، درخشش‌ها و توضیحات و پیشنهادها شعف زیادی به صاحب عکس و مهمانی می‌داد و این پاداش کوری تزلزل‌ناپذیر در تمام طول سفرش بود.... شما یاد اینستاگرام نمی‌افتید؟

 

-         آقای «نارس‌کلام» هم‌زمان سوار کفش یخ‌بازی حرف هم می‌زند و پیشاپیش رهگذرها راه می‌رود. کلمات از دهانش می‌افتند. عین فندق‌های بی‌صدا سبک هستند؛ چون پوک‌اند و توخالی. ولی شمارشان تا بخواهی زیاد است بعد از هزار فندق بی‌صدا یکی مغزدار از کار در می‌آید؛ ولی این یکی هم کاملاً اتفاقی است. شروع به حرف زدن که کرد هیچ توفیری به حالش ندارد که چه بگوید؛ با پلک‌هایش علامت می‌دهد که حرف‌هایش ادامه دارد و هنوز به آخر نرسیده و آن قدر طولانی می‌شود که طرف مقابل امیدش را از کف می‌دهد و گوش می‌سپارد. نارس‌کلام محض دست‌گرمی بستگانی دارد. ولی اذیت می‌شود که پیوسته نو نمی‌شوند، ترجیح می‌دهد اگر می‌توانست همه‌شان را با آدم‌های تازه‌تر تاخت بزند که هر چه دل تنگش بخواهد بتواند دوباره برایشان بگوید.

 

-         خانم «دار و ندار» با اشتیاق همه چیز را کنار هم جمع کرده است. این زن با پول مراوده‌ای دقیق تیمارگر و ظریف دارد. مراقب اوست تا چیزی برای پولش دست و پا نکند خود لب به لقمه‌ای نمی‌زند ... هیچ مراوده‌ای با همسایه‌ها ندارد چون آن‌ها با رفت و آمد خود باعث فرسوده شدن درگاه در خانه‌اش می‌شوند ... و هنوز پا به اتاق نگذاشته به اموال آدم خسارت می‌زنند.

دریغ است اگر از ترجمه‌ی خوب و دقیق علی عبدالهی گفته نشود. پیداست که کلمات و مفاهیم ابداعی کانه‌تی در این کتاب معادل فارسی نداشته‌اند و مترجم ناچار بوده موازی با نویسنده به ابداع در زبان فارسی دست بزند. تلاش او با حفظ لحن سرد و گزنده‌ی روایت‌ها در حد قابل قبولی کتاب را خواندنی کرده است. پیداست که کار ترجمه‌ی چنین کتابی از آلمانی و مقابله‌اش با ترجمه‌ی انگلیسی هر چند حجم کتاب کم است، ولی دردسر و دشواری کم نداشته است.  

 

شناسه کتاب:  شاهدگوشی؛ پنجاه شخصیت / الیاس کانه‌تی / ترجمه‌ی علی عبدالهی / نشرمرکز

روز دیگر شورا

از نظر من رمان، کامل‌ترین، مهم‌ترین و خلاقانه‌ترین فرم ادبیات عصر ماست. هنری که می‌تواند وضعیت و نیازهای زمانه‌‌ی ما را به خوبی بازنمایی کند و چنان که ریچارد رورتی می‌گوید از این حیث حتی بر فلسفه و دیگر علوم انسانی هم پیشی بگیرد. رمان با داستان متفاوت است؛ در ایران به عنوان پدیده‌ای مدرن عمر کوتاهی در حدود صد سال دارد؛ اما ساختار رمان‌های نویسندگان ایرانی هم به نوعی بافت و زمینه‌ی جامعه‌ای را نشان می‌دهند که در آن نوشته شده‌اند. از آن‌جایی که رمان، هنوز در ایران ساختار استوار و کاملی پیدا نکرده، زنان هم فرصت پیدا کرده‌اند، در حین تلاش‌هایشان برای ورود به جامعه، در فرایند تکامل آن نقش مؤثری ایفا کنند. هم به عنوان نویسنده و هم به عنوان مخاطبانی فعال و جزئی‌نگر.

 بنابراین اگر کتاب‌ها و نوشته‌های نویسنده‌ای در حدود ربع قرن از پی هم منتشر و به تعداد زیاد خوانده می‌شوند، به بیش از ده زبان دیگر ترجمه می‌شوند، عجیب نیست اگر او را یک نویسنده‌ی مطرح ادبیات زمانه شمرد و آثارش را به قصد شناخت و ارزیابی کارها و مخاطبانش دنبال کرد. با چنین دیدگاهی کارهای فریبا وفی را جسته و گریخته تاکنون خوانده‌ام و بهانه‌ی نوشتن این یادداشت، فرصتی است که برای خواندن آخرین کارش «روز دیگر شورا» دست داد.

نثر وفی در آخرین کتابش هم گرم و خواندنی است. زبان بسیار ساده با استفاده از واژه‌هایی کم تعداد و محدود باعث می‌شود گاهی حین خواندن کتابش فراموش کنی که در حال خواندن هستی. طنز ملایمی که کم و بیش درلایه‌های زیرین زبان او پنهان است، خواندنش را به تجربه‌ی سرگرم‌کننده و دلچسبی تبدیل می‌کند، اما به دوباره خواندنش فرا نمی‌خواند و انتظار من از رمان خوب را بر آورده نمی‌کند.

 رمان خوب البته که وظیفه‌ی گفتن تمام حقیقت را ندارد؛ اما می‌تواند حقیقتی را انتخاب کند که ارزش گفتن دارد و داستانی بگوید که تاکنون نشنیده‌ایم. کار اصلی رمان‌نویس گزینش و نشان دادن همان حقیقتی است، که دیده نشده یا خوب دیده نشده است. بعد از آن تغییر مناسب و نامحسوس زاویه‌ی دید برای دنبال کردن شخصیت‌ها، به این جهت که هنر در اساس، فراتر از گزارش و توصیف صرف واقعیت است؛ شاید لازم است نوعی طغیان بر واقعیت باشد.

 در واقع شگرد رمان در روایت چندصدایی خود، امکان برخورد پیچیدگی‌های روح و جسم انسان با دیگران و با زمانه‌ی معاصر خود به‌وسیله‌ی خلق جهانی از شخصیت‌ها‌ و حکایتی گیرا، آن هم به شکل رها، عریان و نامحدود است. نامحدود از آن جهت که روند ترتیب دادن و یا ساختن روایت در متن رمان تمام نمی‌شود، بلکه این خواننده است که آن را تکمیل می‌کند و به همین دلیل نوشتن و خواندن رمان باعث می‌شود که زندگی بازسازی شود و ساختار جدیدی به خود بگیرد. برخورد دنیای خواننده و دنیای متن است که به رمان معنی و مفهوم می‌دهد. گویی خواننده، رمان‌نویس دیگری است که فعالانه وارد جهان ساخته شده توسط نویسنده شده است.

این بسیار خوب و مغتنم است که فریبا وفی مانند بسیاری از هم‌نسلان خود بعد از یک یا چند کار و دیده شدن در ویترین ادبیات، نوشتن را رها نکرده و هم چنان با استمرار متناسبی می‌نویسد و به بازنمایی جهان زنانه از دیدگاه خود ادامه می‌دهد؛ اما با شتاب در تحولات ساختاری جامعه در گذر بیش از بیست سال انتظار می‌رود شخصیت‌ها و صداهای رمان در جهان او هم متحول شده باشند.

 زن و زنانگی و جهان زنان محور اصلی تمام کارهای وفی است؛ طبیعی و درست است که او از چشم‌انداز خود به خلق جهانش دست می‌زند، اما تغییر زاویه‌ی دید در داستان عنصر و مهارت بسیار مهمی است که گویی رمان‌های فریبا وفی از آن بی‌بهره‌اند.

 پرسش این است که آیا زن در طی بیست و چهار سال از زمان انتشار اولین رمان ایشان تاکنون، چه به لحاظ فردی و چه به لحاظ اجتماعی تحولی نداشته است؟ این تحول چگونه در رمان‌هایش بازنمایی شده است؟ به نظر می‌رسد، شخصیت‌های وفی اگر چه نمی‌خواهند چیزی باشند که هستند، اما هنوز هم نه نمی‌دانند چه می‌خواهند بشوند و نه تکانی نمی‌خورند؛ به طرز عجیبی در همه‌‌ی آن‌ها روی یک پاشنه می‌چرخد: توداری، سکوت و بی‌عملی!

 از ابتدای روایت تا انتهای کتاب، غالباً همان جا که هستند می‌مانند. تغییری اگر هست نمود و تظاهر بیرونی ندارد. شاید فقط خود زن می‌داند که منفعلانه تغییر کرده است؛ ولی اگر زن توانسته به هویت جدیدی دست یابد انتظار می‌رود خواننده هم فعالانه حس او را دریافت کند و هویت جدید او را بشناسد.

روز دیگر شورا داستان زنی است که در ابتدای ورود به میانسالی، درگیری و کشمکش در مناسبات بسته و محدود خانوادگی‌اش تنها محور و ویژگی شخصیتی اوست. حتی ناکامی در رویاندن زندگی خوب و پرورش خودش هم عاملی جز شرایط خانواده‌اش ندارد. شورا به چیزی که هست و جایی که هست اعتراض دارد، اما حتی بیان و صورت‌بندی کاملی از خودش و جایی که هست نمی‌تواند ارائه کند. اعتراض کردن او مثل زنان داستان‌های قبلی وفی، از زمزمه‌های درونی‌اش فراتر نمی‌رود. اگر شورا جسارتی به خرج می‌دهد، شررهای اولیه جسارتش در برخورد با دیگران، در فضای تاریک و مبهم گم می‌شود و هرگز مقصدی ندارد. گویی  هرگز امیدی به رهایی نیست.

البته نویسنده در ابتدای داستان، تعلیقی امیدوارکننده در روایت‌ شورا و خانواده‌اش که از فرط تکرار در رمان‌های خود او کسل‌کننده شده است، ایجاد می‌کند. ژان مرد دیگری بیرون از مناسبات خانوادگی است که می‌تواند دستاویز تغییر و کنش و عصیانی در شخصیت اصلی شود؛ اما تصاویر بی‌رنگ، بسیار محتاطانه، مبهم و مغاک‌گونه‌ی شخصیت ژان در همین رمان تمام شهامت زن را در خود می‌پیچد و از بین می‌برد. روایت شورا با خانواده‌اش و با آن مرد به موازات هم و تنیده در هم پیش می‌رود. اما همین تکنیکی که در هم‌زمانی روایت‌ها به کار برده است، آخرین شانس نویسنده برای ایجاد تعلیق و کشش داستانی را از دست می‌دهد. ما خیلی زود می‌فهمیم شورا، «شورا» باقی خواهد ماند. زنی که فقط قصد شکستن پوسته و فرارفتن از ساختاری سنتی را دارد، در مغاک پوسته‌‌ی دیگری در خود، هم‌چنان گرفتار است و چه بسا حتی ترجیح می‌دهد در همان حالت تسلیم اولیه بماند و می‌ماند.  

در متن رمان که باید چندصدایی باشد، گفتگوی درونی شخصیت اصلی بر دیالوگ بین شخصیت‌ها غلبه دارد. شورا راوی دانای کل داستان است. دیگران را از زبان شورا می‌شناسیم. مجال مناسبی برای دیده‌شدن آن‌ها خلق نمی‌شود. تصویرهای ذهنی و سلایق  شخصیت اصلی همیشه در جایگاه طلبکارانه و حق به جانب است و خواننده حتی در کشمکش‌های ساخته شده بین او و آدم‌های دیگر به جز چند مورد استثنایی، فرصتی برای شناختن دیگران پیدا نمی‌کند. دیگران در حد تیپ باقی می‌مانند و هرگز تبدیل به شخصیت خاص با ویژگی‌های خاص و غیرمنتظره و جالب نمی‌شوند. همه می‌توانند نمونه‌ی آشنایی از اطرافیان را در داستان پیدا کنند ولی همه چیز در همین سطح می‌ماند. بدتر آن که همین جایگاه ساختگی قهرمان زن را از شناخت عمیق خودش هم باز می‌دارد و شاید به همین دلیل در ارزیابی دستاوردها و ناکامی‌های خودش هرگز کاری با خودش ندارد. حتی مسئولیت آن چه تاکنون گفته و انتخاب کرده با او نیست. شوهری، خواهری، مادری یا حتی پدر از دست‌رفته‌ای هست که می‌تواند دستاویز توجیه وضعیت شود.

 محور قصه باید متکی بر شخصیت اصلی و تغییرات او در کشمکش با دیگران و اطرافش باشد؛ اما در حالی که جزئیات زیادی از محیط اطرافش و حالات روحی‌اش از زبان خودش می‌خوانیم، این زن هیچ رازی برای کشف شدن توسط خواننده ندارد. به نظر می‌رسد دانش نویسنده و شناخت او از شخصیت‌ها و زمینه‌ی اجتماعی‌شان به اندازه‌ای دقیق و رشد یافته نیست که بتواند میل‌ها و خواست‌های زن را تصویر کند و از دل آن‌ها کنش‌هایی بیرون بکشد که متناسب با خودش و اوضاع بیرونی‌اش باشد. قرار نیست حادثه‌ی بزرگی رخ دهد. ولی رمان خوب بدون حادثه هم می‌تواند بستری برای تغییر یافتن هویت انسان‌ها را نشان دهد.

در رمان روز دیگر شورا هیچ اثری از تأثیر مقتضی جامعه و تحولات اجتماعی بر شخصیت اصلی داستان دیده نمی‌شود. بدیهی است که از رمان انتظار نمی‌رود شامل خطابه‌هایی در مورد وضعیت اجتماعی باشد؛ ولی جزئی‌نگری و درخشش رمان آن جاست که نشانه‌هایی ظریف از روابط اجتماعی آدم‌ها و وضعیت جامعه آن هم بدون آن که از خط روایت خود خارج شود، به خواننده نشان دهد.


شناسه کتاب : روز دیگر شورا / فریبا وفی / نشر مرکز