نوشتهی خوب از نظر من دست کم دو نشانهی مهم دارد؛ نخست اینکه خواننده با خواندنش نه تنها خاطرش آسوده نمیشود بلکه به حالتی هدایت میشود که متن را بر زمین گذاشته و خود بیندیشد. دیگر اینکه در دل خود ایدهای زنده و بااهمیت داشته باشد، طوری که انسان را با خودش و با واقعیت مرتبط کند.
چنین نوشتهای حتی اگر کوتاه و مختصر باشد، در مکان و زمان نامناسب قرار گیرد و همزمان منتشر و خوانده هم نشود، بالاخره روزی غبار از خود خواهد افکند و رخ نشان خواهد داد.
درست به همین دلیل هم «گفتار در بندگی خودخواسته» جستار کوتاهی به قلم اتین دولابوئسی Étienne de La Boétie جوان یک نوشتهی خوب بهشمار میرود. اگر چه متن و ایدهی مرکزی مکتوب در آن برای خوانندهی امروزی همچنان زنده و قابل استفاده است؛ اما درخشش متن زمانی بیشتر میشود که بدانیم دولابوئسی آن را 472 سال قبل و در سن 18 سالگی نوشته است؛ زمانی که هنوز در حال تحصیل در رشته حقوق بود.
طرفه آن که این رساله تاکنون سه بار به فارسی ترجمه شده است. من ترجمهی لاله قدکپور از زبان فرانسه را خواندم و آن را از حیث توجه به جزئیات تاریخی و انتخاب لحن متناسب با محتوا و روانی عبارتها بسیار مطلوب یافتم. هر چند نمیتوانم دربارهی دقت ترجمه و مطابقت با متن اصلی ادعایی کنم. پیشگفتار مترجم در ابتدای کتاب داستان دشواریهای ترجمهی یک متن قدیمی را بازگو میکند و با تواضع نه تنها ترجمه را به مثابهی تفکر نمیداند؛ بلکه امیدوار است حاصل کارش نزدیکترین معنا به متن را انتقال داده باشد.
اگرچه نشر گمان این متن را در مجموعهای با عنوان تجربه و هنر زندگی چاپ کرده است، شاید با این امید که بیشتر خوانده شود و از قفسههای پر ابهت فلسفه بیرون کشیده شود، ولی باز هم این رساله در شمار یکی از متون کلاسیک فلسفهی سیاسی قرار میگیرد. حتی با وجود اینکه لحن خطابی آن با تحلیلهای آکادمیک فلسفهی سیاسی امروز متفاوت است و بیشتر رنگ و بوی تاریخی و ادبی به آن میدهد.
همچنان به خاطر درونمایهی فلسفی کتاب میتوان اطراف پرسش اصلی و مسألههای فرعی طرحشده در آن با دقت واکاوی کرد و ذهن را به جایی برد که نسبت و ارتباطی بین موضوع کتاب با واقعیتهای کنونی اطرافمان پیدا کند. تنها به این شکل است که عمق و زیبایی جسورانه و استحکام منطقی متن را میتوان دریافت.
در واقع چیزی که زندگی کوتاه دولابوئسی را اکنون از خلال این متن برجسته و پرمایه میکند، همین قابلیت بازبینی بیپروا و طرح دوبارهی سؤالهایی است که تا پیش از آن به نظر میرسد پاسخ داده شدهاند.
او در این رساله میخواهد بداند دیکتاتور چگونه تبدیل به دیکتاتور میشود؟ آیا کسی جز مردم او را دیکتاتور میکنند؟ ولی میداند پرسش زمانی درک میشود که با پاسخی دمدستی به سرعت حل و فصل نشود. پس دولابوئسی قدم به قدم خوانندهی کتاب را با خود همراه میکند و او را برمیانگیزد که اندیشهی موجود در متن را از آن خود کند. مثال میزند. از شواهد تاریخی استفاده میکند؛ ولی به دام دوبارهگویی و تکرار نمیافتد. چشماندازهای مختلف را به خواننده نشان میدهد و او را به سمتی میبرد که خود بیندیشد و بپرسد و نتیجهگیری کند.
ابتدا میخواهد بداند چه میشود که گاهی تعداد زیادی از مردم آزادی خود را به یک نفر واگذار میکنند. یک نفری که هیچ قدرتی جز همان که مردم به او میدهند از خود ندارد. یکی که نباید از قدرتش بترسند چرا که تنهاست و نشاید که به شایستگی او دل ببندند، چرا که با ایشان ستمکار و بیانصاف است.
او در این نوشته نیکوترین خوشبختی برای انسان را آزادی میداند و در شگفت است که چرا با اینکه هر نیکی دیگری عطر و طعم خود را بدون آزادی از دست میدهد و تباه میشود، باز هم عدهای به میل خود، از خواستن آزادی صرفنظر میکنند و به آرزوی آن بسنده میکنند. پس تازیانهی تحقیر قلمش را بهدست گرفته و مینویسد:
« ای بیچاره و بینوا مردم بیخرد! ای شما ملتها که خیرهسرانه در پی زیان میروید و دیگر نمیبینید سودتان در چه است! میگذارید برکشتزارهایتان برانند و گل سرسبد دسترنجتان را بربایند ... به روزی افتادهاید که دیگر هیچ ندارید که به داشتن آن ببالید و گویی بخت بلندتان همین است که به اندک مالی و خانوادهای که آنها هم دیگر بهراستی از آن شما نیستند، بچسبید و سرافکنده زندگی کنید.»
جای دیگری با رویکردی روانشناسانه و انسانشناسانه به تحلیل جزئیتر رفتار جمعی مردمی میپردازد که زندگی زیر سلطهی دیگری را تاب میآورند:« آزادی سرشت انسان است، بهرهی ما از طبیعت هر اندازه هم نیکو باشد اگر بهکار گرفته نشود از دست میرود و به رغم طبیعت، تربیت است که به ما شکل میدهد؛ اما بافتهی طبیعت به قیچی تربیت بریده میشود. بنابراین نخستین علت بندگیِ خودخواسته، عادت است. مردم باور کردهاند که ناچارند ستم را تاب بیاورند و عذر از پی عذر میآورند تا سلطهی جباران را با دیرینگی آن روا بنمایند. اما حقیقت این است که گذر سالیان بیداد را داد نمیکند بل بر ناروایی ستم میافزاید.»
ضمن اشاره به دردی که به کرختی روح انسان میانجامد، پرسش اصلی او اینجا صورت دیگری یافته است:«بشر که تنها او به راستی برای آزاد زیستن به دنیا آمده است، به چه شوربختی دچار میشود که دیگر آزادیاش را نمیخواهد؟ عادت به بندگی سبب میشود آدمی زیر سلطهی جبار سستنهاد گردد و این سستنهادی خود علت دیگری بر بندگی آدمیان است. فرومایگان همیشه چنین بودهاند در لذتی که جز با سرافکندگی بهدست نمیآید غرق میشوند و ذلتی را که جز با سر افکندگی نمیتوان تاب آورد حس هم نمیکنند.»
در ادامه با نکتهسنجی سیاسی فراتر از دوران خود به تفاوتها و تمایزهای انواع استبداد میپردازد. جالب است که برگزیده شدن توسط مردم را هم مانعی برای سلطهجویی نمیداند:«جباران بر سه دستهاند. نخست آنها که مردم برای فرمانروایی بر مملکت برگزیدهاند، دیگر آنها که به زور تیغ آن را به چنگ آوردهاند و آخر آنها که آن را از تبارشان به ارث بردهاند... پس باید بگویم که اگر چه این سه دسته را ناهمگون میبینم ولی هیچ یک را بهتر از دیگری نمیدانم و گرچه هریک از راه خود به حکومت میرسد؛ ولی هر سه کموبیش به یک سان حکم میرانند. برگزیدگان در این گمان میافتند که مردم گلهای گاومیشاند و میخواهند رامشان کنند. ستیزهجویان مردم را طعمهی خود میدانند و به صیدشان میروند و جانشینان مردم را غلامان خانهزاد خود میپندازند.»
اما در مقابل انواع استبداد برای مردم حرفی از شورش و اصلاح تدریجی امور نمیزند بلکه مؤثرترین راه مقابله با جباریت از نظر او چیزی است که امروز نافرمانی مدنی نامیده میشود:«اگر دیگر فرمانشان را نبریم، بدون آنکه به نبردشان بخوانیم یا تیغ بر ایشان بکشیم جباران نیز برهنه و نزار میمانند و از نفس میافتند.»
جالب است که از پیچیدگی امور غافل نیست و میداند که دیکتاتور چگونه و با چه ابزارهایی میتواند از قدرت خود محافظت کرده و به شکلهای دیگر بازتولید شود. پس با رویکردی جامعهشناسانه مینویسد:«همین که جبار بودن شاهی آشکار شود همهی لای و لرد کشور پیرامون او گرد میآیند و پشتیبانش میشوند تا بهرهای بگیرند و در سایهی جبار بزرگ، جبارکی شوند. چنین است که جبار مردمان را یکی به دست دیگری دربند میکشد و کسانی او را گزند پاس میدارند که اگر به چیزی میارزیدند او باید خود را از گزند ایشان پاس میداشت و چنین بگوییم او تیر چوبی را با گوهای از همان چوب میشکافد.»
خوب است این رساله با در هم آمیختن چشماندازی از زمان نوشته شدن آن و زمان حال خوانده شود. لذت خواندن از همین چشمانداز مشترک برای من با نقد و پرسشهایی همراه میشود. اول اینکه با این پیشفرض که زندگی فیلسوف بهترین پرفورمنس از افکار اوست باید پرسید که آیا دستگاه سلطنت فرانسهی قرن شانزدهم از جباریت بهرهای نداشت؟ در حالی که میدانیم شهرت و استعداد دولابوئسی در زمان تحصیل باعث شد او را به همکاری و مشاوره در پارلمان بوردو فرا بخوانند و او بپذیرد.
دیگر اینکه وقتی از آزاد بودن سرشت انسان مینویسد و حیرت، تندی، شکایت و طعن خود را آشکار میکند به نظر میرسد، اندکی به دام مطلقگرایی لغزیده باشد. آیا دولابوئسی جوان حتی اندکی محدودیتهای سرشت، احساسات و عقل و روان انسان را در نظر نداشت؟
شناسه کتاب: گفتار در بندگیِ خودخواسته/ اتین دولابوئسی/ لاله قدکپور/ نشر گمان
آخر آدم از کجا بداند؟ واقعاً از کجا بداند که آخرین روز کی فرا میرسد؟ کسی که در مقابل این پرسش مهیب منفعل بماند، تبدیل به شر میشود حتی اگر شرور نباشد.
جی.ام.کوتسی John Maxwell Coetzee در رمان «استاد پترزبورگ» با چیرهدستی از شگردی ادبی استفاده میکند که نشان دهد چگونه انسان فقط با انفعال خود، بیآن که بداند میتواند انسانیتش را به هیچ واگذار کند. انسان نه از سر انگیزههای شرورانه بلکه حتی از سر ملال میتواند وسوسههای جنونآمیزش را عملی کند و به دامن شرّ بیفتد.
انسان هرگز آن چیزی که میاندیشد هست، نیست و این چیزی است که به تازگی درآغاز دوران مدرن فهمیده است. او همواره آرزومند جهانی است که در آن خیر و شر آشکارا تشخیصدادنی باشند؛ حق با یک نفر باشد و تکلیف روشن.
این آرزو تنها یکی از آن وسوسههای جنونآمیز شرّ بر سر راه انسان است. قضاوتکردن پیش از فهمیدن، ماندن در سطح و به دنبال آن ناتوانی در تشخیص این که همهی چیزهای اساسی در زندگی بشر نسبیاند.
رمان در کنار علم و فلسفه یکی از راههایی است که میتوان با آن به عقلانیتی برای مصون ماندن از شر، دست یافت که همان خرد «تردید در یقین» است. رمان در تاریخ درخشان خود نشان داده است هنری است که میتواند در هر قدم، جزئی ناشناخته از هستی انسان را کشف کند و انسان را از فراموشی، قضاوت سطحی کردن و منفعل بودن بدون فهمیدن مصون بدارد. رمان از نسبیت هر چیز و دشواری دانستن میگوید و اگر غیر از این باشد از تاریخ خود بیرون افتاده و به مسیر پُرگویی و داستانسرایی محض و بیثمر افتاده است.
کتاب، در اکتبر 1869 ما را همراه با مردی ریشو و جاافتاده در حوالی بازار دستفروشان پترزبورگ از درشکه پیاده میکند. مرد با نامونشانی جعلی برای فهمیدن علت مرگ پسر جوانش به اینجا آمده است. بعد میفهمیم که او همان داستایوفسکی معروف است. داستان اعتراف یک پدر ستمکار است که نسبت به پسرش مهربان نبوده و حالا میخواهد جبران کند، اما هیچ راه جبرانی وجود ندارد؛ چون پسرش مرده است و مرگ فرصت هرگونه جبرانی را از او گرفته است. الان آنچه هست فقط حسرت است.
کوتسی پسر 23 سالهاش را در اتفاقی مشکوک از دست داده است. فقدان و نیستی در واقعیت زندگی نویسنده چنان مهیب و رنجبار و سوزاننده است که قادر به لمس آن نیست. ولی او میخواهد متهورانه با این مسأله روبرو شود.
از آنجایی که پسران آن صدای مخالفی هستند که درون پدران وجود دارند، کوتسی دست به خطر زده است. او باز هم با نوشتن، صدای مخالف درون خود را برمیانگیزد تا با آن صدا سخن بگوید. اما اگر صدایی در کار نباشد چه ؟ اگر صدا با انفعال او در مقابل واقعیت جهان از دست رفته باشد چه؟
برای نزدیکی به این خلاء سوزاننده او با هوشمندی از دستپوشی استفاده میکند تا بلکه بتواند به آن دست بزند. آن دستپوش نقشمایهها و مضامین متعددی است که از نبوغ و زندگی واقعی فئودور میخاییلویچ داستایوفسکی گرفته است.
او به خوبی میداند که داستایوفسکی هنوز تمام نشده است. نبرد روشنایی خرد با تاریکی حماقت هنوز ادامه دارد و انسان حتی اگر التفاتی به نیروهای تاریکی نداشته باشد به سهولت میتواند به اسارت آنها در بیاید و وجود پرشکوه خود را در اختیار شیاطین بگذارد تا تودهها را به واسطهی او بفریبند. حتی در چنین حالتی او لزوماً شرور نیست بلکه منفعل است.
کوتسی با خلق یک مادر داستان یا Frame story جذاب، خِرَد رمان را از داستایوفسکی وام گرفته و با مصالحی از واقعیتهای زندگی خود و جامعهاش در زمانهی خود آن را میپرورد. او هم از تحرکات پنهان روح آدمی و روند غیرمنتظرهی تاریخ مینویسد و قهرمان منفعل خود را به شدت تنبیه میکند تا بدون کوچکترین انگیزههای شرورانه بزرگترین گناه ممکن را انجام دهد. پس آیا میتوان گفت که فقط شگردهای ادبی داستایوفسکی را تقلید کرده است؟ شاید، نه! تکنیکی که کوتسی جسورانه به کار گرفته است نوعی حرکت خلاف جریان است. حال که ما داستایوفسکی و نبوغ او در بهکار گرفتن ابزار رمان را میشناسیم، کوتسی رمانی دربارهی رمان نوشته است. دربارهی اینکه چهطور داستایوفسکی، داستایوفسکی شد؟ او با استفاده از تکنیک نوشتن دربارهی نوشتن با نبوغ خود به ما فرصتی زیبا میدهد که دربارهی خود سؤالات هم، سؤال کنیم. این انکار حقیقت نیست، نسبی بودن فهم ماست. این یعنی چند صدایی در رمان. یعنی منفعل نبودن حتی در برابر سؤالات ازلی و ابدی.
بنیاد نوبل دلیل برگزیدن او در سال 2003 را اینطور میگوید: کسی که به شکل بی حد و حصری مشارکتهای خارجی شگفتآور را نمایش میدهد. او نویسندهای است که همواره آثارش از سوی نویسندگان مورد بحث و تجزیه و تحلیل قرار خواهد گرفت و ما فکر میکنیم او باید به میراث ادبیاتمان تعلق گیرد.
کوتسی حاضر است تن به هر تغییری در فرم نوشتهاش بدهد تا بتواند چیزی را بگوید که گفته نشده یا نصفه نیمه شنیده شده است. حتی میخواهد با رمان چیزی بسازد که وارد رقابت با تاریخ شود و از آن اسطورهزدایی کند. انسان اقلیت، زخمخورده و به حاشیه رانده شده را به صحنه آورده و با سرسختی از او در مقابل نظام دیکتاتور و اسطورهساز ایدئولوژی حاکم دفاع کند. به این ترتیب حتی اگر این انسان حاشیهای در مبارزاتش، مغلوب نظام سلطه و قدرت شود، انسانیتش از دست نمیرود.
قهرمان آشنای داستان استاد پترزبورگ حتی با وسواسهای فکری پایان ناپذیرش، کشاکش دائمیاش با تنگدستی، گرایشهای اغماضناپذیرش به جنس مخالف، حساسیت به خصوصش به دختران نوجوان و ابتلایش به صرع هرگز نمیخواهد تسلیم شود.
به این دیالوگ داستایوفسکی پدر با ماتریونا دخترک صاحبخانه نگاه کنید:
« - دقیقاً چه اتفاقی برای پاول افتاد؟ تو میدانی؟
- فکر میکنم ... فکر میکنم خودش را تسلیم کرد.
- خودش را تسلیم چه کرد؟
- تسلیم آینده. تا بتواند یکی از شهدا باشد.
- شهدا؟ شهید چیست؟ کسی که خودش را تسلیم میکند. در راه آینده.»
نقطهی اوج رمان، روبرو شدن نماد انسانی در مقابل نماد ایدئولوژی غاصب آینده است. داستایوفسکی با نچایف روبرو میشود. نچایف از منابع الهام انقلاب اکتبر روسیه و شخصیتی نیهیلیست است که گفتهاند پسرش پاول با او سروسرّی پنهان داشته است. او همه چیز را مجاز میداند. حتی مرگ پاول را برای برافروختن شعلهای در انقلاب. صداهای پرشور و برانگیزانندهی نچایف در سراسر رمان شنیده میشود:
«مردم میدانند دشمنشان کیست و وقتی دشمنانشان به انتهای خط برسند هیچ اشکی برایشان نخواهند ریخت! و ما، ما دستکم میدانیم که چه بایدکرد و داریم انجامش میدهیم. ما نازکنارنجی نیستیم. گریه نمیکنیم و وقتمان را با حرفهای صد من یک غاز روشنفکری هدر نمیدهیم دربارهی یک سری چیزها میشود حرف زد و دربارهی یک سری چیزها نه، آنها را فقط باید انجام داد ما نه حرف میزنیم نه اشک میریزیم و نه مدام اما و اگر میآوریم. ما مرد عمل هستیم.»
اما صدایی در مقابل، از زبان داستایوفسکی به او میگوید :
«بسیار هم عالی! گیریم شما مرد عمل! اما دستورالعمل را از کجا میگیرید؟ آیا این صدای مردم است که شما از آن اطاعت میکنید یا صدای خودتان است که کمی عوض شده و لازم نمیبینید آن را به جا بیاورید؟»
پوچی برآشفته و منفعل از زبان نچایف در پاسخ میگوید:
« باز هم سوالات روشنفکرانه! باز هم اتلاف وقت! ما از این روشنفکربازیها ذلّه و خسته شدهایم. نفس این روشنفکربازیها به شماره افتاده است. یکی از چیزهایی که میخواهیم از شرّشان خلاص شویم همین روشنفکر بازیها ست. به زودی روز مردم عادی فرا میرسد. مردم عادی روشنفکر نیستند. فقط میخواهند کار انجام شود و وقتی کار انجام شد همین مردم عادیاند که تصمیم خواهند گرفت چه اتفاقی بیفتد و معلوم هم نیست آیا اصلاً اجازهی وجود روشنفکر بازی را خواهند داد یا نه؟»
اینجاست که رمان به قول میلان کوندرا بازتابی از خندهی خدایان میشود. راستی چرا خداوندی اگر باشد از دیدن انسانی که میاندیشد و ایدهپردازی میکند به خنده میافتد؟ زیرا انسان هر چه میاندیشد، به حقیقت پی نمیبرد و دریغا اگر این پی نبردن را ببیند و بداند و در برابرش بیتاب نشود:
«چیزی را که نشود در یک صفحه گفت ارزش گفتن ندارد. بعد هم چرا باید یک سری آدم در ناز و نعمت بنشینند و کتاب بخوانند در حالی که بقیهی مردم حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارند؟ ... دانشگاه جایی است که به شما یاد میدهد بحث کنید تا عملاً هیچ وقت نتوانید دست به کار دیگری بزنید... بحث کردن تلهای بیش نیست. فکر میکنند با حرف زدن و بحث کردن دنیا را جای بهتری میکنند. نمیفهمند هر چیزی برای آن که بهتر شود اول باید بدتر شود.»
نچایف ضد قهرمان داستان است و گفتگوهای حقبهجانب او با داستایوفسکی ماهیت رقتانگیز و همزمان هولآور او را عریان کرده و به خواننده نشان میدهد:
«کسی که تظاهر به خواب میکند نمیتوان بیدار کرد شما کودکان گرسنه را در زیرزمین میبینید اما از دیدن چیزی که موجب این وضعیت شده است سرباز میزنید. چطور به این میگویید دیدن؟ همین کودکان معصوم اگر نمیدانستند که شما آن قدر قدرت دارید که پسشان بزنید، به شما حمله میکردند و مثل یک موش بدنتان را تکه تکه میجویدند. اما شما ترجیح میدهید این چیزها را نادیده بگیرید. اگر هستند کسانی که رنج میبرند عدالتی در کار نخواهد بود؛ مگر آنکه همه رنج ببرند و آن وقت همه چیز شتاب میگیرد. اگر امروز دست به عمل بزنیم آینده پیش از آنکه بفهمیم در دستان ما خواهد بود.
پس جعل مجاز است. همه چیز مجاز است. چرا که نه؟ این که چیز تازهای نیست؟ به نام آینده همه چیز مجاز است... حتی تعجب نمیکنم اگر این در کتاب مقدس هم آمده باشد.»
جای دیگری در جزوهای موسوم به دانستنیهای یک انقلابی از نچایف نقل میشود:
«فرد انقلابی انسانی از دست رفته است. نه علایقی دارد و نه احساساتی، نه وابستگی و نه حتی نامی. در او همه چیز وقف شوری یگانه و فراگیر شده است: انقلاب در عمق وجود خویش! فرد انقلابی جملگی پیوندها با نظم مدنی، قانون و اخلاق را بریده است. اگر او به زندگی درون جامعه ادامه میدهد، تنها از آن روست که ویرانش کند. انقلابی امید کمترین شفقتی ندارد و هر روز مرگ را انتظار میکشد.»
این همان صدای مخالفی در درون نویسنده است که کوتسی با واسطهگری برشهایی از زندگی واقعی خودش و داستایوفسکی بیرون میکشد و در مقابل چشمان ما با آن گفتوگو میکند.
کوتسی در روزگاری که همه فکر میکنند به حقیقت دست پیدا کردهاند و به حقانیت خودشان و اعتقاداتشان ایمان دارند نه حرف میزند و نه سکوت میکند. او راه سومی را یافته است: گفتوگو با نوشتن! مردی که بارها جوایز ادبی معتبر دنیا را برده است از رسانهها دوری میکند. او نه برای دوبار برندهی بوکر شدن به لندن رفت و نه بعد از برنده شدن نوبل ادبیات حاضر به مصاحبه با رسانهها شد. مردی گوشهگیر و آرام هلندیتبار اهل آفریقای جنوبی که اکنون آرامش آدلاید استرالیا را برای زندگی انتخاب کرده است.
زمانی که رسانهها با تمام قوا، پیچیدهترین مسائل و مفاهیم بشری را به گونهای سطحی و کلیشهوار در سراسر جامعه پخش میکنند و مشغول یکشکل کردن آدمها در شبکههای اجتماعی هستند. حتی وقتی افراد روحیات و سلیقههای مشترک مییابند و میکوشند هر چه بیشتر یک شکل باب روز و همرنگ جماعت شوند؛ کوتسی در هماهنگی با روح و خرد واقعی رمان با اثرش به خواننده میگوید: چیزها پیچیدهتر از آنند که تو فکر میکنی!
تلاش نویسندهای مثل او این است که شور و شوق شناختن و دانستن و پرسیدن را به تکتک انسانها یادآوری کند و برای این مهم نه نیازمند رونمایی و جشن امضا در بنگاههای تجاری نشر است، نه لایکبازی در شبکههای اجتماعی و نه حتی سخنرانی در مراسم بزرگترین جوایز ادبی. او قدرت و روح قلم را به تسخیر خود در آورده است؛ ولی به تأسی از فلوبر که میگفت نویسنده باید در پشت اثر خود ناپدید شود، هرگز شومن رسانهها نمیشود و اعتقادی به جوایز ادبی ندارد.
ناپدید شدنی که فلوبر از آن حرف میزد، ارجاع دادن مخاطب به متن اثر و چشمپوشی کردن از سلبریتی شدن و وجیهالمله شدن نویسنده است. امروز این کار آسانی نیست. رسانهها با تمام قوا، متن اثر را پشت خالق آن پنهان میکنند و با هیاهو محتوای آن را به خطر میاندازند. با نگاه سطحی، خالی از معنا کردن و ابتذال. کوتسی به خوبی چنین ابتذال شری را میشناسد و با هشیاری از آن دوری میکند.
درست در روزگاری که مبتذلترین، پوچترین و بیمایهترین کارها با گذشتن از دالان به شدت روشنشدهی رسانههای اینترنتی و در معرض دیدها قرار گرفتن مهم میشود و ارج پیدا میکند، رمانی از جنس آن چه کوتسی نوشته است، هنوز انسان را با گرمای اندیشهی خود وفادارانه همراهی میکند و هنوز میتواند بذری در روح انسان تنها بکارد.
محمدرضا ترکتتاری عکاسی علاقمند به ادبیات است که در دومین تجربهی ترجمهاش به خوبی از عهدهی انتقال ایدهی کوتسی در این کتاب برآمده است. سپاس ریوندی هم مؤخرهای غنی و قابل توجه برای درک بهتر نکات کتاب نوشته است.
استاد پترزبورگ را بخوانید! بگذارید دل این آسمان بترکد، این همه درنگ را چه سود؟
شناسه کتاب: استاد پترزبورگ/ جان ماکسول کوتسی/ ترجمهی محمدرضا ترکتتاری/ نشر ماهی
وقتی این کتاب را خواندم حیرتزده بودم، از خودم پرسیدم خواستهی اصلی ادبیات و رمان چیست؟ واقعی بودن یا گریختن از واقعیت؟ تا میخواستم غرق داستانی شوم که یکضرب و محکم با یک قتل فجیع شروع شده بود، یکباره وارد دنیایی میشدم که در آن انگار همه چیز رقیقتر یا همه چیز متراکمتر و غلیظتر از واقعیت شده بود. تا میخواستم قوانین این دنیا را بفهمم، ماجراها شکل عجیب و طنازانهای به خود میگرفت و سایهای از واقعیت کمی دورتر خودش را نشان میداد. ولی اشتیاقی قوی به خواندن ادامهی ماجرای کتاب وادارم میکرد. رها کردنی نبود، نمیخواستم مغلوب تلاطمهای داستان شوم. البته که چنین تأثیرگذاری متناقض و تودرتویی با هر کتابی اتفاق نمیافتد.
داستان اگر گزارش واقعیت باشد که رمان نباید تفاوتی با گزارش خبری مستند داشته باشد و اصلاً به هنر نمیماند؛ اگر هم گریختن از واقعیت و بیاهمیت جلوه دادن آن باشد که پای انسان را از زمین زندگی خواهد کَند و او را غرق در اوهام و خیالات بیثمر خواهد کرد.
اما رابطهی ادبیات با واقعیت حالا از نظر من به شکل بازتابی و متقارن و با تناظر یک به یک نیست. واقعیت در متن هنر رمان هست؛ اما مثل پرتو نوری در آب یا بلور شکسته میشود، حتی محو میشود؛ ولی به شیوهی دیگری بازآفرینی و فهمیده میشود. این شیوهی دیگر، چه بسا امتحانکردن راه دیگری برای درک بهتر واقعیتها و واکنش مناسبتر به آن باشد. بازتاب مستقیم واقعیت اجتماعی در ادبیات، به قول تروتسکی نشان نوعی ناپختگی و کاری انفعالی و مکانیکی است. گویا اثر ادبی به آینه یا ضبطصوت تبدیل شده باشد، در صورتی که هنر اگر چه بازتاب جهان عینی و برگرفته از واقعیت است، اما دست به ابداعی خلاقانه در نحوهی بازتابش هم میزند. از این رو علاوه بر عنصر زیبایی، تنوع و تکثر منظرهای معرفتی و انواع فهم را با خود به همراه میآورد. به این ترتیب، روایتها و سبکهای مختلف نوشتاری در رمان پدید میآیند.
پس اگر نویسندهای بتواند دست خواننده را در متن یک روایت واقعگرایانه بگیرد و با چفتوبست محکمِ یک داستان جنایی، ذهن او را به دنیایی فانتزی ببرد و سپس دوباره با موفقیت و بصیرتی تکاندهنده روی پاهایش به واقعیت برگرداند، لابد نویسندهی توانایی است.
به نظرم فلن اوبراین به خوبی و با خلاقیتی درخشان، در رمان«سومین پلیس» از پسِ این کار برآمده است. البته این یکی از چندین اسم مستعاری است که برایان اونولان Brian O'Nolan برای خودش گذاشته بود؛ چون برای دولت کار میکرد و نمیتوانست چیزی با نام خودش منتشر کند. اونولان در سال 1911 در ایرلند و در خانوادهی پرجمعیت و معمولی یک کارمند دولت به دنیا آمده بود. در فضای جنگ و التهاب آن سالها فهمیده بود که تنها راه نشاندادن وضعیت آشوبناک و وحشت ناشی از واقعیتها، این نیست که از آن رونویسی کنیم. راههای دیگری را هم میتوان آزمود.
این بود که مرد ایرلندی دست به آزمودن زد و این کتاب را حوالی سیسالگیاش در سالهای آغاز جنگ جهانی دوم نوشت. در زمان حیات او، هیچ ناشری به دلیل چیزی که حالوهوای بیش از حد فانتزی و اسرارآمیز داستان مینامیدند، چاپش نکردند. خوشبختانه همسرش یک سال بعد از مرگش نسخهی دستنویس آن را پیدا کرد و بیستوهفت سال بعد از نوشتهشدنش منتشر کرد. اوبراین وقتی زنده بود با طنز خاص خودش ادعا کرده بود در مسافرتی، پنجرهی قطار باز بوده و باد ورقههای داستانش را با خود برده است.
سومین پلیس در دههی هفتاد دوباره کشف شد. در حالی که نویسنده در زمان زندگی خودش شناختهشده نبود و علاوه بر این که مجبور بود برای گذران زندگی خانوادهاش تمام وقت کار کند از دست رد ناشران، سرخورده شده بود و تا بیست سال پس از سومین پلیس با اسامی مستعار دیگری جز مقالات طنز پرطرفدار برای مطبوعات، چیزی نمینوشت.
حال و هوای گروتسک و فضای مدرن رمان و رفت و برگشت خلاقانهاش بین ژانرهای مختلف ادبی، گویی جلوتر از زمان خود بود و به دههها زمان نیاز داشت تا فهمیده شود. کتاب سالها بعد از انتشار، مورد تحسین منتقدان و چهرههای ادبی قرار گرفت و نویسندهاش را به عنوان یکی از سه ستون ادبیات ایرلند در کنار ساموئل بکت و جیمز جویس قرار داد. جویس و بکت در ایران شهرت زیادی دارند و شناخته شدهاند؛ ولی زبان و لحن و جهان خاص اوبراین را با ترجمهی همین کتابش توسط پیمان خاکسار میشناسیم. کارهای دیگرش هنوز ترجمه نشدهاند.
داستان سومین پلیس دربارهی مردی با یک پای چوبی است که فقط میدانیم در کودکی توسط پدر و مادرش در مزرعهی خانوادگیشان رها شده و بعد به یک مدرسهی شبانهروزی رفته است. او در مدرسه با آثار فردی به نام دوسلبی آشنا و شیفتهاش میشود. پس از بازگشت به خانه با هدایت و همدستی کارگر مزرعه، دست به قتل پیرمرد پولداری به نام مترز میزند. فقط برای اینکه پول لازم برای چاپ کتابی که در شرح و تفسیر عقاید دوسلبی نوشته را فراهم کند.
نویسنده از زبان همین مرد داستانش را روایت میکند. به شیوهی رمانهای مدرن فقط چیزهایی ضروری را میگوید که برای شکلگیری داستان لازم هستند بدون یک کلمه حرف حاشیهای و شخصیت اضافی. هر جمله و اشارهای یک جا به کار مضمون داستان آمده است و مثل پیچ یا مهرهای مفصلهای آن را به هم محکم کرده است. مهمتر از آن راوی در کنار ما و با ما صریح و صادق است:
«زندگیام در مدرسه خیلی اتفاق مهمی نیست. البته به جز یک چیز. آشنایی با دوسلبی. کتابی از او بود به اسم ساعات طلایی، دو صفحهی آخرش هم کنده شده بود. وقتی نوزده سالم شد و تحصیلاتم تمام، دیگر آگاه شده بودم که کتاب ارزشمند است و به همین خاطر دزدیمش. باید بگویم که بدون ذرهای عذاب وجدان، کتاب را در کیفم انداختم و اگر الان هم به گذشته برگردم باز هم این کار را خواهم کرد. اولین خطای جدی من به خاطر دوسلبی بود و به خاطر او هم بود که بزرگترین گناه زندگیام را مرتکب شدم.»
صداقت و بلاهت تسخرآمیز او را همهجا حتی در مورد خودش میتوان دید:
«بعد از مدرسه یکراست برنگشتم خانه. چند ماه در جاهای دیگر سر کردم و ذهنم را وسعت بخشیدم و ته تویش را درآوردم که مجموعه آثار دوسلبی چقدر برایم خرج برمیدارد. در یکی از جاهایی که ذهنم را وسعت میدادم، یک شب اتفاق بدی برایم افتاد. پایم از ششجا شکست یا اگر شما دوست دارید شکستندش و وقتی این قدر بهتر شدم که راه بیفتم یک پایم از چوب بود. میدانستم که بیپولم و زندگی ساده نخواهد بود؛ ولی اطمینان داشتم که اگر قرار باشد اسمم در آینده بیاید در کنار اسم دوسلبی خواهد بود.»
این دوسلبی کیست؟ دانشمند فیزیکدان و فیلسوف و نظریهپردازی خیالی که نویسنده قامتی جدی و خلاقانه برایش تراشیده است.
سومین پلیس در گذر تودرتو از واقعیت به فانتزی و بالعکس دو روایت موازی را با هم پیش میبرد. یکی روایتی است که در زیرنویسها و پاورقیهای مفصل کتاب، از عقاید عجیبوغریب دوسلبی دربارهی زمین و زمان و آدمها میخوانیم و دیگری داستانی که از زبان راوی اول شخص دربارهی ماجرای خودش آمده است. راوی بعد از کشتن پیرمرد جعبهی پولهای او را پیدا نمیکند و به پاسگاه پلیس میرود که از ربایندهی جعبه شکایت کند. بعد از ملاقات با دو پلیس در پاسگاه، در همراهی آنها درگیر ماجراهایی عجیب میشود؛ به جستوجوی مرزهای خیال و واقعیت میرود، تا زمانی که سومین پلیس را میبیند و ...در نهایت اوست که راوی را متوجه واقعیت میکند.
متن اصلی کتاب، به گفتهی خوانندگان انگلیسیزبان در سایت گودریدز، دشوار ولی شیرین و پر از بازیهای زبانی است که گفته میشود باید با هشیاری و ظرافت لهجهی ایرلندی خوانده شوند. پس قابل درک است که چرا خاکسار گفته است، ترجمهاش به قدری دشوار و طاقتفرسا بوده که چند بار نزدیک بوده ترجمه را نیمهکاره رها کند. البته که توانمندی او در ترجمه و تساهلش در انتخاب الفاظ معادل، باعث شده ما نثر روان و قابلفهمی به زبان فارسی داشته باشیم و مضمون داستان را متوجه شویم؛ ولی لابد ظرایف زبانی زیادی از لحن و نثر اوبراین از دست رفته است.
همانطور که فلن اوبراینِ نویسنده تسلیم دشواری و پیچیدگی واقعیتهای زندگی و فرم ترکیبی داستان درون ذهنش و غربت شخصیتهایش نشده و پیمانخاکسارِ مترجم هم تسلیم سختی متن اوبراین نشده است؛ اگر خواننده هم با دقت و صبوری کتاب را بخواند، در پایان پاداش آن را خواهد گرفت. بعد از خواندن، تازه متوجه خواهد شد که چرا سومین پلیس، کتاب بسیار مهمی در تاریخ ادبیات جهان است.
دنیایی که اوبراین خلق کرده، ابزورد است. ما را به ملاقات پوچی میبرد؛ اما ناامید رها نمیکند. در دنیای او همیشه برای به وجود آمدن جهانی بهتر امید هست. حتی بعد از ملاقات سومین پلیس که درمییابیم که همراه راوی و شخصیتها سرِ کار بودهایم و او تنها کسی است که همه چیز را میداند و راه گریزی برای راوی قاتل نیست، همچنان امیدواریم.
نویسنده با منطق و کلمات علمی، نظریاتی شبهعلمی از زبان دوسلبی نقل میکند و آنها را استادانه به شکل قطعاتی از یک کولاژ مدرن در بخشهای مختلف داستان جا میکند. ما به سادگی متوجه چرند بودن نظریهها میشویم، در عین حال نمیتوانیم ردشان کنیم. این یعنی برای هر رطبویابسی میتوان دلیلی به ظاهر منطقی تراشید و نباید فریب ظاهر عقاید را خورد. اگر بپرسید پس خاصیت مزخرفاتی که از طرف دوسلبی به خورد داستان میرود چیست؟ میتوانم بگویم شاید مثل متافیزیک، فلسفه و مذهب میتوانند کمک کنند، مصیبتها را راحتتر تحمل کنیم و با این فکر که خیلی هم احمق نیستیم تسلای خاطری هم پیدا کنیم:
«لطف خواندن یک صفحه از آثار دوسلبی در این است که به طور گریزناپذیری هرکسی را به این باورِ خوشحالکننده رهنمون میشود که در مجمع ابلهان، ابلهترین فرد نیست.»
اعتراف میکنم، اعترافِ کمنظیری است، دربارهی خیلی از کارهایی که میکنیم.
نویسنده با ساختن ابدیتها و بهشتهایی در جهان داستان خود، بیهودگی وعدههای متافیزیکی و الهیاتی را در مقابل ما مینهد. انسان در طول زندگیاش سرگرم و دلخوش با آرزوی ابدیت و جاودانگی است و در بیکاریاش به کار تکراری خلق هیچ میپردازد. برای مثال جعبههای باظرافت و بسیار زیبایی که یکی از پلیسها میسازد و تو در توی هم قرار میگیرند، مسحورکنندهاند؛ اما آخرین جعبهها آنقدر کوچکاند که با چشم انسان و حتی ذرهبین قابل دیدن نیستند. پس چه سود از زیباییشان؟ بهراستی آن ابدیت تکراری به چه کاری میآید جز کش دادن زمان؟
«- این ابدیته؟ چرا به این میگین ابدیت؟
مککروسکین لبخند مرموزی زد و گفت: به غبغب من دست بزن! برای این که ما اینجا پیر نمیشیم. وقتی از اینجا خارج میشی دقیقاً همون سنی رو داری که موقع ورود داشتی.
- از کجا مطمئنین که اینجا پیر نمیشین؟
- خیلی ساده. اینجا اصلاً ریش رشد نمیکنه و گرسنهات نمیشه. پیپت تموم روز دود میکنه و توتونش تموم نمیشه و لیوان ویسکیات هر چقدر هم ازش بخوری باز هم پره و مهم هم نیست چقدر بخوری چون از وقت هشیاریت مستتر نمیشی. بعد مغرورانه گفت نظرت دربارهی اینکه آدم هیچوقت مجبور نباشه صورتش رو اصلاح کنه چیه؟ تجربهی بینظیری نیست؟»
در اثنای داستان، نویسنده به عمد طبقهبندیهای رایج در زبان و اشیاء و آنچه از جهان میدانیم را به شکل رادیکالی به هم میریزد و پس از آن در فضای غریب و ترسناکی که ساخته است، واقعیتهایی را نشانمان میدهد که در فضای رئالیستی شاید کمتر قادر به دیدنشان هستیم و بقول راوی شاید زیباتر از اونی هستن که بشه راجع بهشون حرف زد. با طنازی خاص خودش نشان میدهد که هیچ چیز ارزش خیلی جدی گرفتهشدن را ندارد و ما خیلی کمتر از چیزی که فکر میکنیم میدانیم. خواننده میتواند تناقض بین درک انسان از واقعیت و خود واقعیت را در دو جملهای که از دوسلبی و شکسپیر در ابتدای کتاب آمده است ردیابی کند. دوسلبی از وجود انسان توهمی گفته است که عاقلانه نیست حتی دلواپس توهم اعظمی مثل مرگ باشد. اما شکسپیر از بدترین اتفاقاتی گفته که در انتظار انسان است و باید به آنها بیندیشد:
«با این تصور که روند زندگی عادی وهمی بیش نیست، طبیعی بود که دوسلبی توجه زیادی به مصیبتهای زندگی نشان ندهد و هیچ راهی هم برای روبرو شدن با آنها ارائه نکند.»
موضع نویسنده آشکار نیست، پایش تا پایان نمیلغزد؛ ولی هر دو سوی تضاد را هنرمندانه مقابل چشمان خواننده میآورد. گاهی مثل شخصیت راوی به دوسلبی نزدیکتر است و گاهی به شکسپیر. مهارت او در جابجایی زاویهی دیدش در داستان، معرکه است.
دوچرخهای که مثل یک شخصیت کمیک پرقدرت، در قلب داستان و روی جلد کتاب حضور دارد ابزاری ساختهی دست انسان است که ادامهی وجود انسان شده است. با استفاده از آن آدمها روزبهروز دوچرخهتر و دوچرخهها روزبهروز آدمتر میشوند. اوبراین سالها قبل از اوژن یونسکو فضای کرگدنی او را بین دوچرخه و انسان خلق کرده است. این فضا میتواند نقدی بر جنون ماشینیسم انسان در مسیر صنعتی شدن باشد. میبینید که به واقع، رمان سومین پلیس دههها فراتر از زمان نوشتهشدنش بود.
با خواندن رمان با خود فکر میکنم چیزی که من میبینم واقعیت دارد؟ یا چیزی که از قبل یادگرفتهام و دیدهام و اکنون میدانم؟ راوی اولی را ترجیح میدهد و با قصهی پرکششی که تعریف میکند، مرا هم با خود همراه میکند و نشان میدهد که برداشتهای من چه اندازه میتوانند دور از واقعیت باشند؟ در حالی که ظاهر بیعیب و نقصی هم دارند. به نظرم این بیرونکشیدن رئالیسم ناب از دل فانتزی است که کار اوبراین را خاص و فوقالعاده کرده است.
«تصمیم عجولانهای گرفتم مبنی بر این که به آنچه در برابر چشمانم بود اعتماد کنم نه به حافظهام... ذهنم دوباره برگشت مزرعه و از مترز پرسیدم خیله خوب چرا همیشه جواب میدین نه؟ خندیدم که به حرف زدن ترغیبش کنم... اینایی که داره میگه خیلی با ارزشن..
جواب داد: نه نسبت به آره کلمه بهتریه.
فکر کردم دوباره برگشتیم به نقطهی اول و پرسیدم منظورتون چیه؟ گفت: مردم اگه بدونن که فقط یه جواب در انتطارشونه دیگه به خودشون زحمت سؤالکردن نمیدن. افکاری هم هیچ شانسی برای موفقیت ندارن اصلاً خودشون رو به دردسر نمیندازن که به ذهن آدم خطور کنن.»
شما هم یاد رمان فوقالعادهی هرمان ملویل و شخصیت بارتلبی افتادید؟
از نظر اجرای تکنیکهای داستانی میشود به دیالوگهای پرمایه و خیلی قوی بین شخصیتها اشاره کرد که با ریتم تند و جملات کوتاه جای پرگویی و شرح و تفصیلهای کسلکننده را گرفتهاند و این از جذابیتهایی است که رمان اوبراین را بسیار خواندنی میکند. در اثنای خواندن، همه جا صدای معصومانه و پر از صداقت راوی در دنیای دیوانهی دیوانه و نیز پایانبندی معرکهی داستان شما را شیفتهی خود خواهد کرد. این داستانی کاملاً غیرمعمول دربارهی معمولیترین آدمهای دنیاست که به چندباره خواندن هم میارزد.
شناسه کتاب: سومین پلیس/ فلن اوبراین/ ترجمهی پیمان خاکسار/ نشر چشمه
کدام حقیقت را باید گفت؟ آیا به زبانآوردن و هیاهو اطراف هر چیزی که فکر میکنیم حقیقت دارد، ضروری است؟ گفتنیها که کم نیست؛ ولی دقت نیکو در انتخاب گفتنیها و نوشتنیها، همان ویژگی ظریفی است که محمد مختاری را در جایگاهی کمنظیر از فضیلت و استقلال شخصیت روشنفکری نشاند که قدرت مستقر، در مواجهه با او به زبونترین شکل شرّ متوسل شد؛ یعنی حذف فیزیکی و از میان برداشتن با خشونت و ترور.
البته حذف عادتشکنان فقط خواست عوامل قدرت نیست. در واقع همهی اجزای جامعهی سنتی چنین خواست پنهانی را درون خود دارند. اندیشیدن و تأملکردن در چنین وضعیتی خودبهخود کار همگان نخواهد بود و در این صورت است که همگان به چیزی از حق فردی و اجتماعی خود در آزاد و با ارزش زیستن پینبرده و تاب بر هم خوردن ملاکها و معیارهای مستقرشده را نخواهند داشت. این ساخت سنتی، تحلیل و نقد را بر نمیتابد و میل دارد نقاد را به سرعت حذف کند.
مختاری را به دشواری میتوان در یک قالب قرار داد. او پرسشگری و نقد را در خود چنان درونی کرده بود که برای گفتن حقیقت در هر عرصهای که میتوانست طبعآزمایی کرد. شعر و ادبیات و ترجمه و جستار نویسی و پژوهش در علوم انسانی و درگیری و نظر کردن به فروبستگیهای جامعه. فکر انتقادی مبنای چونوچرا کردن در هر مسألهای و بازنگری در هر پدیدهای و درگیری در هر موقعیت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و ادبی و ... است؛ ولی نکته اینجاست که از این همه، او سراغ بیان دغدغهها و حقایقی میرفت که با زمان و مکان و واقعیتهای زندگیاش نسبت داشت و به عموم مردم مربوط بود. به نوعی از فکر کردن باور داشت که بتواند وضعیت اینجا و اکنون ایران را توضیح دهد، نه طرز فکری که به هیچجایی از جامعه و وضعیت کنونی ایران گره نمیخورد.
او در نوع بیانش هرگز اسیر ادبیات و ساخت بیانی از نوع مستبدانهای نشد که از موضع بالا با مردم حرف میزند و قصد تهییج یا تحقیر یا نصیحتکردن و هشداردادن به مردم را دارد.
«تمرین مدارا» مجموعهای از مقالات او با همین سیاق است که نخستین بار در سال77 چاپ شد. وقتی کتاب را بهدست گرفتم با تصوری پیشینی از پرداختن نویسنده به مسائل دههی هفتاد جامعهی ایران، با خود میگفتم کتاب را باید در زمینهای از تاریخ معاصر بخوانم. همچنین این پرسش در ذهنم بود که خواندن مقالات مختاری چه امکان و افقی را برای امروز، خواهد گشود؟
با خواندن دو سه مقالهی درخشان ابتدایی فهمیدم که نگاه نویسنده تا چه اندازه ژرف و در عین زمانمند بودن، فراتر از زمانهاش بوده است. چه بسا در شناخت و حل مسألههایی از این دست که در مقالات طرح شده است و علیرغم کوششهایی که تا امروز در منظومهی فکری ایرانیان صورت گرفته، هنوز پای در گل ماندهایم. مسائل طرح شده اختصاص به دههی هفتاد ندارد و میتواند برای خوانندهی امروزی هم ثمربخش و فکر برانگیز باشد.
لحن نوشتار او و تمثیلها و اشارات و نتیجهگیریهایی که دارد نشان میدهد انتقادها و تحلیلها و نگرشهای او به سان روشنفکرمآبانی نیست که خیال میکنند، اعتبارشان صرفاً به مخالفت کردن است. حتی اگر مخالفتشان دلیل و لزومی نداشته باشد و بدتر از آن با جریان غلطی مخالف نباشند.
مختاری در متنهایی که نوشته هرگز حتی به اندازهی پاراگراف یا عبارتی خود را جدا از جامعه و اطرافش نمیپندارد و دقیقاً خودش و کارش را هم در معرض نقد و محصول تناقضها و تضادهای فرهنگی جامعه میداند.
او میداند که عموم مردم کاری با اندیشه و استدلال منطقی ندارند؛ بلکه باورهایی دارند که در واقعیت جاری است و با آنها زندگی میکنند. ممکن است برخی از آن باورها به خودی خود باعث رنج و زحمت نشوند. در این صورت لزومی ندارد با تبر و تیشه سراغ آن باورها رفت. میتوان مردم و عرف و عادتها و باورهایشان را با مدارا و تساهل پذیرفت؛ البته نه اینکه دنبالهرو مردم شد. در عین حال باورهایی که تبعاتی در ساخت سیاسی و اجتماعی دارند، نباید از نگاه نقادانهی روشنفکر دور بمانند. در واقع روشنفکر نمیتواند بیرون از عرصهی اجتماع سیاست و قدرت قرار بگیرد و با همه عکس یادگاری بگیرد.
از نظر او روشنفکران نه تنها برای حفظ استقلال نظر و شخصیتشان رنجهایی میبرند، لاجرم تاوان لاابالیگری و خیانت عدهای سیاستپیشهی هردمبیل فرصتطلب و ژیگولوی ملون المزاج و دستیاران قدرت را هم باید بدهند.
مرور اسامی بیست مقالهای که در این کتاب گرد آمدهاند، ممکن است در ابتدا این تصور را به دست بدهد که نویسنده از هر دری سخنی گفته و در نهایت حاصل یکپارچهای از این پراکندگی بدست نخواهد آمد؛ اما اگر زبان شفاف و غنی نویسنده را در متنها دنبال کنیم، متوجه میشویم اتفاقاً انسجامی ناپیدا ولی بسیار مهم آنها را به هم پیوند میدهد و آن، درونیکردن نگاه انتقادی است.
نگاهی که نظریه و مباحث نظری را فقط به عنوان ابزار برای روشنکردن وضعیت بهکار میبرد و هرگز در آن متوقف نمیشود. حتی اعتراض دارد که چرا نظریه در این سرزمین هنوز آموختنی باقی مانده است؟ به جای این که بهکاررفتنی، آزمودنی و تجربهکردنی باشد. در واقع او نقد کردن را نه روی ابرها و در برج عاج بلکه با پاهایی استوار روی زمین جامعه انجام میدهد.
برای مثال در نخستین مقاله از لزوم بازخوانی فرهنگ میگوید و آن را معادل گسترش ذهنیت انتقادی و افزایش تحمل دربرابر عقاید دیگران میداند. به نظر وی اگر انتقاد از دیگری مستلزم مدارا با دیگری است، نقد خویش مبتنی بر تحمل در خویش است. درک نارساییها و دشواریها و بازدارندگیهای فرهنگ ما مدارایی دردناک میطلبد که بلوغ را در پی دارد. پس دوباره خواندن فرو رفتن در گذشته و بازگشت به آن نیست، بلکه به این معناست که رفتارها و روابط شکلهای نهادیشده را از دل زندگی، جامعه و فرهنگ بیرونکشید و دوباره خواند تا با درک مقدورات و محدودیت آنها بتوان از عارضههای بازدارندهشان فاصله گرفت و امکانات یاریدهندهشان را تقویت کرد. باید دریافت که گذشته چه بوده و چه داشته و چگونه بر ما تأثیر میگذارد که از اکنون و اکنونی بودن بازمان میدارد و ما امروز حتی از آزادی هم مستبدانه دفاع میکنیم.
به این اعتبار، بازخوانی فرهنگ گفتوشنیدی با سنت خویش است. گفتوشنید با خویش، روی دیگر گفتوشنید با دیگری است. این کار هم مدارا میطلبد و هم زمینه و عاملی برای نهادینه کردن مداراست. گفتوشنید یک رابطهی دو سویه است و دوسوی نقد مکمل و تصحیحکنندهی هماند.
در راستای همین گفتوشنید مختاری با نگاهی دقیق و پژوهشگرانه به سراغ ادبیات و عرف و فرهنگ و حتی ضربالمثلها میرود تا نسبت آنها با آن چه که امروز هستیم را روشن کند. مثلاً فرهنگی را واکاوی میکند که عادت به پوشیدهگفتن به جای روشنگفتن دارد. چون پوشیدهگویی وجه غالب بیان در فرهنگی است که لرزش و تردید در پایهها و بنیادهای خود را تاب نمیآورد. واقعیت را به شکلی خاص میپسندد و میپذیرد. از این رو در پوشیدهگویی هم تحمیل هست هم پذیرش. هم بخشی از واقعیت پوشیده میماند هم بخشی از شهروندان یا در حقیقت رعایا امکان بیان واقعیت را پیدا نمیکنند. بنابراین پوشیدهگویی با معرفت واقعگرا ناسازگار است و از تجربهکردن دوری میکند و سلبکنندهی دقت است؛ که این همه البته ارادی و آگاهانه نیست و ذهن خیلی زود به آن عادت میکند. نگفتن واقعیت با ندیدن و نیندیشیدن به عین واقعیت همراه میشود و در عوض خاطر مبارک بالاییها در هر رده و هر دوره آسوده میماند. البته بماند که روی دیگر این پوشیدهگویی هم تندنویسی و بزرگنمایی و آشکارگی تا حد دریدهگویی صِرف در مورد کسانی است که مورد اخم و تخم قدرتاند و از دایرهی قدرت بیروناند.
در ادامه از عرفی میگوید که روشنفکرانش را نفی و دفع میکند و هویت ملیای که به جای منسجم کردن افراد، تبدیل به معضلی ملی شده است. جایی که گمان رفته است هویت ملی یعنی گره زدن دم اسب رضاخان به دم اسب یزدگرد و کسی نپرسیده آیا حفظ هویت ملی با دگرگونیهای امروزی زندگی، همان حفظ و ترویج و تبلیغ سنتهاست؟ سنتهایی که در ساخت خود عناصر نامطلوبی مثل زبان خطابی، مردسالاری و ترس هم دارد.
یکی از مقالات هوشمندانه همان است که بهکارگیری زبان برای اهداف خاص و جابهجاگیری مفاهیم را برملا میکند و از دخالتهای ارادهگرایانهی اهل سیاست در استفادهی معمول از زبان میگوید. مقالهی زبان به کام سیاست، از القای عمدی و چرخش معنایی واژههایی میگوید که باید به سود سیاست حاکم باشند و افکار عمومی را آشفته نکنند. گویی به عمد چیزی گفته میشود و چیز دیگری اراده میشود تا سلطه پوشیده بماند. مثلاً واژهی اخراج از زبان اخراج میشود و به جای اخراج کارگران گفته میشود تعدیل نیرو و مشکل سیاست تبلیغی به این ترتیب حل میشود. به همین ترتیب به جای گرانی، تعدیل و ساماندهی قیمتها مینشیند و به جای ربا و بهره، کارمزد و به جای فقیر پابرهنه، قشر آسیبپذیر و به جای دلالی و کارچاقکنی، کارآفرینی و ...
در مقالهی دیگری مختاری نسبت به جابهجاگیری مدارا با همکاری و همکاری با مماشات و تمکین هشدار میدهد. به کارشناسان و روشنفکرانی که کارایی و تخصصشان در مسیر تکنوکراسی توسعه در هر نظامی قرار میگیرد و مانع مهمی برای همکاری با هر نظامی ندارند و کار در نهایت با برخی دلجوییها و امتیازات پیش میرود. در ادامهی روند عادیسازی اوضاع و احوال، همه کموبیش به هر فاجعهای عادت میکنند و هر اعتراض و اظهارنظر مخالف و برخورد فکری با براندازی قهرآمیز جابهجا گرفته میشود. این جابهجاگیریها نشان میدهد که نمیتوان هر کارشناس و متخصصی را با روشنفکر یککاسه کرد.
مدارا برآمده از یک نظام اجتماعی است که در همهی ابعاد و اقتضاهای خود باید بر آن مبتنی باشد. در غیر این صورت مدارا از ماهیت خود تهی میشود. اگر یک سوی رابطه مثلاً با زبان انکار و سوی دیگر با زبان پذیرش سخن گوید، طبعاً نه مسألهای طرح و تحلیل میشود و نه همکاری مفیدی پدید میآید. اینگونه همکاریها را باید در راستای ضرورت و ناگزیریهای دولتها برای بقا و سلطه هم ارزیابی کرد.
به همین سیاق، هر مقاله با بیانی رسا و غنی به طرح و تحلیل مسألهای پرداخته است. لذت خواندن کتاب با هیچ توصیفی برابری نمیکند. با خواندن مقالات ناخودآگاه ذهن باز هم و این بار با نگاهی متفاوت و نظر ورزانه به پرسش اولیه بازمیگردد که امکانی که اندیشهی محمد مختاری اینک برای ما میگشاید کدام است؟ چرا هنوز هم تاوان چنین نگاه دوراندیش و عمیقی خشونت و انزوا و حذف است؟
در پایان نکاتی که به عنوان حاشیه بر نگاه نویسنده کتاب به نظرم میرسد در دو اشارهی کوتاه میآورم. نخست این که نویسنده در جابهجای کتاب از ویژگیهای دوران گذار جامعهی ایرانی گفته است. پرسش مشخص من این است که گذار از کجا به کجا؟ البته این پرسشی است که از کلیهی نظریههای مربوط به گذار میتوان پیش کشید. گذار از سنت به مدرنیته از قدیم به جدید از استبداد به دموکراسی.... اینها مفاهیمی مربوط به نظریات توسعه هستند که اهالی فکر این سرزمین سالهاست تلاش میکنند واقعیتهایی را به کمک آنها تحلیل کنند. اما خود این تحلیل به نظرم اکنون با بحران مواجه است؛ چون بسندگی نظریهی گذار، گویی ما را از تحلیل و شناختن مبدأ و مقصد معاف میکند که هیچ، گویا محدودهی زمانی هم نمیشناسد. میتواند قرنها طول بکشد و هر چیزی را میتوان به آن نسبت داد و خیال را آسوده کرد؛ بیاینکه به اقتضای آن کاری کرد. این تأکید بر فرایند گذار شاید خودش بخشی از روند عادیسازی وقایع در ذهن ما و دلخوشکردن به این باشد که وضعیت هر چه باشد اقتضای طبیعت گذار و بهانهای برای موقتی جلوه دادن آن باشد.
دیگر این که به نظرم نگاه نویسنده در ربط دادن همه چیز حتی برآمدن قوای قاهره و زور به فرهنگ، گاهی کمی غلوآمیز به نظر میرسد. من هم چون خود او به کل دیدن حقیقت زندگی باور دارم و میپذیرم که نه کل زندگی را میتوان تجزیه کرد و شناخت و نه کل حقیقت را. از همین رو هم تکرار میکنم که حقیقت و زندگی و نوشتن آینهدار هماند؛ پس چه بسا امکان دارد نسبتدادن همه چیز به موجودیتی کلی و موهومی به نام فرهنگ، حتی با مظاهر قابل لمس آن، نوعی تغافل ما از وجوه و اجزای دیگر را در پیداشته باشد. از جمله اجزای همان ساختارهایی که کسانی را اجیر کردند و برای از سر راه برداشتن خود او فرستادند.
شناسه کتاب: تمرین مدارا ( بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ و ...) / محمد مختاری / انتشارات بوتیمار
به نظرم نُه یا ده ساله بودم، وقتی دور و بر کتابخانهی پدرم میپلکیدم، یک کتاب جیبی با کاغذهای کاهی زرد شده، بیرون کشید و به دستم داد و گفت این یکی خیلی خوبست، ببر بخوان! کاری مثل از سر باز کردن به نظرم آمد. اگر به خودم بود ترجیح میدادم یکی از آن کتابهای بزرگ با جلد براق و کلفت را میداد. ولی آن موقعها خیلی زود، سرم گرم بازیِ خواندن میشد. اسم آن کتاب نامههای پدری به دخترش بود. نامههایی که جواهر لعل نهرو در زندان به دخترش ایندیرا نوشته بود. این از داستان اولین برخورد من با یک نویسندهی هندی... بعدها از مهاجران هندیتبار مثل سلمان رشدی و جومپا لاهیری هم چیزهایی خواندم... ولی به نظرم اثری به واقع دلمشغولکننده از واقعیت «هند» در این کتابها نبود. هندوستان برای من همان تصویر رسانهای پر از رنگ و مزهها و بوهای تند و رقصهای عجیب و سرزمین هفتاد و دو ملت باقی ماند. سرزمینی اسرارآمیز، بیخشونت و تا سر حد مرگ شاد و نورانی، تربیتشده با مشی مصلحانهی گاندی و با سینمای به شدت اغراقآمیز که البته حالا اقتصاد رو به رشدی دارد، پرجمعیتترین دموکراسی دنیاست و کشوری مدرن و سکولار محسوب میشود.
چند وقت پیش در بحث با دوستی دربارهی اعتبار مهمترین جایزههای ادبی دنیا، چشمم به یک نویسندهی هندی افتاد که سال 2008، کتابها و نامهای بزرگی را کنار زده و جایزهی من بوکر را برده بود.
این نویسنده، روزنامهنگار جوانی به نام آراویند آدیگا Aravind Adiga بود که با اولین کتاب خودش شناختهشده بود. زندگینامههای عادی میگویند، نویسنده در هند سکونت دارد. بعد از اتمام تحصیلاتش چند سالی در کشورهای مختلف روزنامهنگار و گزارشگر مالی نشریاتی مثل ایندیپندنت و فاینشتنال تایمز اند مانی بوده است؛ ولی به نظرم لابد با چشمهایش چیزهایی میدید و چیزی در ذهن داشت و باید مینوشت که در قالب هیچ گزارش تحلیلی و اقتصادی حتی در رسانههای معتبر دمدستش نمیگنجیده است. به گفتهی خودش «ببر سفید» همان دفترچهی ممنوع اوست که متواضعانه و بدون ادعا به شکل رمان منتشر شده است. کتاب را در ایران مژده دقیقی با رعایت ظرافتهای زبانی ضروری ترجمه کرده است. پس کتاب در نوبت خواندنم قرار گرفت.
دفترچههای ممنوع جذابیتهای خودشان را دارند. پر از حرفهای مگو، راز و رمزهای پنهان و حتی کمی نگرانکننده و حدسهای هوشمندانه نزدیک به واقعیت هستند. اما آدیگا زهر تمام این دشواری و تاریکی را با زبان و نثری طنازانه گرفته و تبدیل به یک رمان خواندنی کرده است.
این کتاب برگردانی از تجربهی شخصی نویسنده در برخورد با ظلمت و تاریکیهای هند در حال توسعه است؛ در عین حال نه شعار و بیانیهی سیاسی و اجتماعی است و نه داستانی تخیلی. روایتی است که جامعه را آنگونه که میبیند یعنی در مرز پرتگاه فروپاشی انسانی توصیف میکند. او دوست دارد خوانندگانش ضمن سرگرم شدن به چیزهایی مثل فاصلهی طبقاتی، فساد در همهجا ریشه دوانده، انتخاباتهای دروغین و جایگاه لرزان طبقهی متوسط بیندیشند.
آدیگا شخصیت اصلیاش را از ترکیب آدمهایی که صبح تا شب در کوچه و خیابان، ایستگاههای قطار یا اتوبوس، در هم میلولند و مدام در حال شکایت از وضع زندگی خود هستند خلق کرده است. نوشتن این رمان به گفتهی خودش ثبت صدای همین آدمهای بهشدت معمولی است و همین است که روایت را مشروع و باورپذیر میکند. از نظر آدیگا تداوم وضعیتی که نتیجهی سپردن سرنوشت میلیونها انسان به دست سیاستمداران فاسد و بیاعتنا به مردم است نه زیباست و نه ممکن.
او کسی است که تلاش کرده زیباییهای زندگی را ببیند تا بَرده نماند. به نظر او دنبالکردن رویای توسعه و سرمایهداری با این وضعیت، به فقر و فساد و بیاخلاقی بیشتری دامن خواهد زد. او با نوشتن رمانش، کاری کرده است که خوانندهی امروزی حتی با مشاهدهی توسعهی ظاهری جامعهی هند، با اطمینان ارتباط همه چیز این تغییرات را با واقعیتهای نمایان زندگی مردم هند میفهمد و متحیر میشود. نویسنده صادقانه به خواننده میگوید که کتاب او روی دیگر سکهی هند زیبا و افسانهای نیست؛ بلکه خود هند است.
به این ترتیب، بازدید بیتعارف و رودررو از واقعیتهای جاری در زندگی مردم از هر طبقه، باعث میشود دورنمای کلیشهای که در مجلات و گزارشها و آمارهای اقتصادی در مورد روندهای تجارت و اقتصاد مینویسند را شکسته و نه تنها آنها را جدی نگیرد، بلکه روایتی قابل نقد از آنها به دست دهد.
آدیگا با روایت خود نشان میدهد، تا چه اندازه تصویری که از پول و سرمایه، راههای موفقیت یکشبه وکارآفرینی اینترنتی و میلیونرهای خودساخته و استارتاپهای دانشبنیان و... در رسانههای جهان سوم تبلیغ میشود مزخرف و بیاساس است؛ چون میداند زندگی در واقعیت، بسیار دشوارتر و پیچیدهتر از این وعده و وعیدهای زرقوبرقدار است.
کتاب در قالب نامهها و گزارشهایی است که راوی داستان از زبان خود نوشته است. او این نامهها را از دفترش در بنگلور هندوستان به نخستوزیر کشور آزادیپرور چین مینویسد تا او را در آستانهی سفری که به هند خواهد داشت، با حقایق بنگلور آشنا کند. راوی، بالرام حلوایی است با نام مستعار ببر سفید؛ که خود را انسانی اندیشمند و کارآفرین موفق ساکن مرکز جهانی فناوری و تأمین خدمات تخصصی الکترونیک بنگلور معرفی میکند.خواننده از همین سطرهای اول که عناوین طرفین و نشانیها و بستر داستان را میبیند، میفهمد با چه متنی سرشار از کنایه و تسخر روبروست ولی کنجکاو میشود.
او خطاب به نخستوزیر مینویسد: «قربان! من و شما هیچ کدام انگلیسی صحبت نمیکنیم، ولی بعضی حرفها هست که فقط به انگلیسی میشود گفت. هر بار که اشخاص برجستهای مثل شما به کشور ما سفر میکنند، نخستوزیر ما و وزیر امور خارجه و نوچههای والامقامش طبق تشریفات بینالمللی با حلقههای گل و ماشینهای سیاه رنگ به فرودگاه میآیند و جلوی دوربینهای تلویزیونی دربارهی معنویت و پرهیزکاری ملت هند برایتان داد سخن میدهند و کتابچههای رنگی از گذشته و آیندهی هند دست شما میدهند، مجبورم حرفم را به انگلیسی بگویم. در ضمن از اخبار رادیو شنیدم که شما میخواهید با چند تن از کارآفرینان هندی دیدار کنید و شرح موفقیتشان را از زبان خودشان بشنوید. قربان از قرار معلوم شما چینیها از هر نظر از ما جلوترید فقط کارآفرین ندارید. و ملت ما، گو این که آب آشامیدنی و شبکهی فاضلاب و وسیله نقلیهی عمومی ندارد و از پاکیزگی و انضباط و وقتشناسی و ادب بویی نبرده است، کارآفرین باهوش دارد. هزاران هزارش را دارد و چه بسا عملاً کارآفرینان ما ایالات متحده را میچرخانند.»
این بریدهها ممکن است ما را به یاد ادبیات تحقیرکننده و خودزنیکنندهای بیندازد که میخواهد همه چیز را گردن ذات این هندیها بیندازد؛ اما این طور نیست. ما با داستان جدیدی از یک شورش مواجهایم. شورش در مقابل دربارهی همهی دروغهایی که تاکنون از هند شنیدهایم.
ببر سفید داستان پسرکی از خانوادهای مفلوک و نه لزوماً خیلی فقیر است که حتی فراموش کردهاند برایش اسمی بگذارند. پدرش به سختی مدت کوتاهی میتواند او را به مدرسه بفرستد و معلمش به ناچار اسمی برایش میگذارد. روزی که بیخبر بازرسی به مدرسه میآید و پسرک با هوشی غریزی میتواند جملات او را بیغلط از روی تخته بخواند: «ما در سرزمین پرافتخاری زندگی میکنیم. نور معرفت در این سرزمین بر دل سرور ما بودا تابید و به ما زندگی و برکت بخشید.» بازرس از او تمجید کرده، کتاب درسهایی از زندگی مهاتما گاندی را به او هدیه میدهد و میگوید نامهای به بالا خواهد نوشت که از این پس به یک مدرسهی واقعی برود. ولی در ظلمت، خبرهای خوب خیلی زود به خبرهای بد تبدیل میشوند. بین آن همه شلوغی و فلاکت، قانون جنگل تقدیرش را از چنگش درآورده است. بالرام در همین جنگل بزرگ میشود و با کار زیاد و تلاش و هوش کمنظیرش در نهایت خدمتکار و رانندهی یکی از آن بالاییها میشود. در نهایت میفهمد که جز آغشته شدن به پلیدی فساد و جنایت راهی برای خلاصی از طبقهاش ندارد. او با خونسردی ارباب کارآفرینش را که بر خلاف تمام کلیشههای رایج نه یک هیولا، بلکه حتی آدم خوبسیرتی از کاست و طبقهی خودش بود را میکُشد و با پول او تبدیل به یکی از آن کارآفرینهای موفق میشود.
اینجا با ادبیات متعهد و شعاردهندهی انقلابی یا با داستان کسلکننده و غمبار ظالم و مظلوم سر و کار نداریم. راوی مظلوم و سادهلوح و بیگناه نیست. یک مبارز انقلابی خشمگین نیست. هوش و استعداد و خلاقیت کافی دارد ولی حتی روشنفکری با اداهای متداول روشنفکرانه هم نیست. بالرام شخصیت رند کلبیمسلکی است که فقط میخواهد به هر قیمتی که ممکن است بازنده نباشد و تقدیر از دسترفتهاش را به چنگ بیاورد. هر چه باشد، بازرسی در مدرسه او را یک بار ببر سفید نامیده است. حیوانی که در کمتر جنگلی پیدا میشود و در هر نسل یکی بیشتر از آن به دنیا نمیآید.
او نه چیزی از شورش چپ و انقلابی میداند و نه چیزی از اصلاح ساختارهای اجتماعی و نه ایدئولوژی، ولی نمیخواهد زندگیاش فلاکتبار باقی بماند. نویسنده کاری کرده که ما ضمن آشنایی نزدیک با زندگی راوی در واقع علاقهای هم به همذاتپنداری با او نداشته باشیم و از این بابت روایتاش خلاقانه است.
«من هم باید داستانم را با حمد و ثنای خدایی شروع کنم ولی کدام خدا ؟ تعدادشان خیلی زیاد است. ما هندوها سیوشش میلیون خدا داریم. بعضیها هم هستند که مثل شما کمونیستها معتقدند که خیلیهاشان وجود خارجی ندارند و ماییم و اقیانوسی از ظلمت پیرامونمان. من نه فیلسوفم و نه شاعر؛ از کجا بدانم حقیقت چیست؟ نمیگویم برای آنها احترام قائل نیستم آقای نخستوزیر! هرگز چنین فکری را به جمجمهی زردتان راه ندهید. کشور من از آن کشورهاست که صرف میکند آدم دودوزه بازی کند. کارآفرین هندی در عین متقلب بودن باید درستکار هم باشد. هم به سخره بگیرد و هم اعتقاد داشته باشد. هم آبزیرکاه باشد و هم صادق. میدانید آقای نخستوزیر، هر روز هزاران خارجی با هواپیما به کشور من میآیند تا دلشان به نور معرفت روشن شود. به کوههای هیمالیا یا بنارس یا بودهگایا میروند. در حالتهای عجیب و غریب یوگا قرار میگیرند، حشیش میکشند، با یکی دو تا سالک روی هم میریزند و خیال میکنند نور معرفت بر دلشان میتابد. هِه هِه!»
اما باز هم بالرام یک قاتل معمولی نیست:« قضیهی عجیبی است یکی را میکشی و نسبت به زندگیاش احساس مسئولیت و حتی مالکیت میکنی او را بیشتر از همه میشناسی... حالا فقط تو میتوانی داستان زندگیاش را به سرانجام برسانی.»
آدیگا قصد ندارد کتابی دشوار برای عدهای خاص بنویسد، از اینرو دیدگاههای انتقادی آدیگا به زبانی ساده و گیرا از زبان راوی گفته میشود:« مهمترین چیزی که طی ده هزار سال تاریخ از این مملکت بیرون آمده است قفس مرغ و خروس است. دیدهاید مرغ و خروسها چطور در قفس تنگ همدیگر را نوک میزنند و روی هم میرینند و همدیگر را هل میدهند تا بلکه جایی برای نفس کشیدن باز شود؟... قفس عظیم مرغ و خروس هند... ما در هندوستان حکومت دیکتاتوری نداریم. پلیس مخفی هم نداریم. اصلاً قابل اعتماد بودن خدمتکارها اساس کل اقتصاد هند است. دلیلش این نیست که هندیها آنطور که در کتابچهی نخستوزیر نوشته شریفترین آدمهای روی زمیناند، دلیلش این است که قفس مرغ و خروس داریم. در تاریخ بشر سابقه نداشته که تعداد قلیلی آدم تا این اندازه مدیون تعداد کثیری باشند. در این مملکت یک مشت آدم، 99درصد باقیمانده را که از هر نظر به همان اندازه نیرومند یا بااستعداد و باهوشاند، چنان تربیت کردهاند که در بندگی ابدی زندگی کنند. این رابطهی بندگی ابدی چنان محکم است که ممکن است کلید آزادی یک نفر را توی دستش بگذارید و او ناسزایی بگوید و آن را پرت کند توی صورتتان.
حالا در ذهن انسان اندیشمندی مثل شما دو سوال مطرح میشود؛ چرا این قفس کارایی دارد و این همه آدم را یکجا گیرانداخته است؟
و آیا کسی میتواند از این قفس فرار کند؟ من به جای شما جواب میدهم، قربان!
دلیل گیرافتادن ما در این قفس، افتخار و عزت ملت ما و منشأ عشق و وفاداری ما یعنی خانواده است. خانوادهی هندی.
دوم این که فقط کسی که حاضر است نابودی خانوادهاش یعنی گیرافتادن آنها به دست اربابها را ببیند، میتواند از قفس مرغ و خروس فرار کند. این کار از آدم عادی بر نمیآید. کار یک آدم عجیبالخلقه و لابد ذاتاً گمراه است. در واقع کار یک ببر سفید است.»
پس راوی داستان یک شورشی به سبک خودش است یا میشود. او خوب میداند زورش نه به اربابها میرسد نه به قانون نه فرهنگ و سنت و نه حتی به خانوادهی خودش، پس فقط سعی میکند موقعیت خودش را تغییر دهد، او تصمیم میگیرد به یکی از اربابها تبدیل شود یا به زبان سرمایهدارانه به یک ارباب کارآفرین تا تقدیر خودش را عوض کند و له نشود. هر چند هیچ وقت شبیه یک ببر سفید نبوده باشد.
شناسه کتاب: ببر سفید / آراویند آدیگا / مژده دقیقی / انتشارات نیلوفر