ریزوم Rhizoma گیاهی است که به صورت افقی رشد کرده و ساقهاش در خاک قرار میگیرد؛ با قطع بخشی از ساقهی ریزوم، گیاه نه میخشکد و نه از بین میرود همانجا در زیر خاک گسترش مییابد و جوانههای تازه ایجاد میکند. ریزوم بر خلاف درخت، حتی اگر به تمامی شکسته یا از هم گسسته شود، باز هم میتواند حیات خود را از سر بگیرد و در جهات دیگری رشد کند. برخلاف ریشهی درخت که رو به زمین و در دل خاک رشد میکند، ریزوم به همه جا سرک میکشد و روی خاک در جهات گوناگون پیش میرود.
سالها پیش فیلسوف عصیانگر فرانسوی از ریزوم یک مفهوم فلسفی ساخت. ژیل دلوز میگفت دو جور نحوهی تفکر داریم. تفکر درختی و تفکر ریزومی. تفکر درختی گوش به فرمان بودن و ارتباط عمودی و بودن و درجا زدن را نمایان میکند؛ حال آن که تفکر ریزومی با تدارک ارتباطات همهجانبه متکثر و پویا بوده و در عین نجابت داشتن هرجا خواست میرود و پاگیر نیست؛ هرمی و گوش به فرمان رأس هرم نیست. به همین قیاس جنبش ریزومی ماهیتی غیر سلسله مراتبی، چندگانه، فاقد مرکز و بدون رهبری دارد که هر لحظه در حال شبکهسازی افقی است و خود را نونوار میکند. آیا چیزی بهتر از ریزوم میتواند مفهوم ناجنبش را توضیح دهد؟ در ادامه خواهیم دید.
محمدرضا تاجیک، بارها اصلاحطلبان را با عباراتی مثل جا ماندن در تعطیلات تاریخی، نداشتن برنامه و مانیفست، فسیل و نخ نما شدن، افتادن کک قدرت به جانشان، ماندن نعش اصلاحات روی دست جامعه و ... به تندی نواخته و نقد کرده است. او در آخرین کتاب خود با عنوان «زیست جنبش: این جنبش یک جنبش نیست» تلاش میکند یک مدل تئوریک از وضعیت کنونی و بیقراریها و بههم ریختگیهای جامعه ارائه کند. چرا که از نظر او مردم ایران در دی 96 از چارچوبهای تئوریک قبلی بیرون زدند و قابشکنی کردند. پس برای فهمیدن وضعیت سیاسی جامعه و یافتن راههای برون رفت از آن، ضرورت دارد مدلها و نظریات جدیدی صورتبندی شود.
در سه بخش نخست کتاب، نویسنده ابتدا چارچوبهای نظری اندیشهی سیاسی در مورد وضعیت ناپایدار قدرت متمرکز را ترسیم میکند؛ سپس صورتی از وضعیت کنونی جامعهی ایران را از دیدگاه خود توصیف میکند. بعد از آن مفهوم جنبش را در صورتهای مختلف بازنمایی کرده و تلاش میکند با واقعیتهای ایران مطابقت دهد. در نهایت به سراغ بدیلهای وضع موجود میرود. او میخواهد به این بیان برسد که مناسبترین کنش سیاسی برای مردم در زمانهی ما چیست؟
زمانی که قدرت سر هر کوی و برزنی حاضر میشود و زندگی تودههای مردم را در خانههای شیشهای قرار داده و زیر نظر میگیرد، انسانها هم درمییابند که میتوانند از اطاعت کردن تخطی کرده و مقاومت کنند. یعنی از هر موضعی که قدرت قابلیت خود را نشان میدهد در مقابل نشانهای از خاکریز مقاومت هم میبینیم.
این مقاومتها میتوانند در قالب جنبشهای اجتماعی متشکل و کانالیزه شوند. اگر مناسبات اجتماعی طوری باشد که هزینهی کار سیاسی بالا برود و جنبش اجتماعی ناممکن شود؛ مقاومت به شیوهی دیگرش ظهور میکند. این شیوهی دیگر «ناجنبش» است. مفهومی که آصف بیات نخستین بار در کتاب «زندگی هم چون سیاست» این گونه تعریفش میکند: در مجموع ناجنبشها به کنشهای جمعی فعالان غیر جمعی گفته میشود. آنها برآیند رفتارهای یکسان تعداد کثیری از مردم عادیاند، که کنشهای پراکنده اما یکسانشان تغییرات اجتماعی گستردهای را به وجود میآورد؛ حتی اگر این رفتارها تابع هیچ ایدئولوژی یا رهبری مشخصی نباشند.
از همین روست که برخی از اهالی اندیشهی سیاسی در ایران و بطور عمده با گرایش اصلاحطلبی به محلی کردن مفهوم ناجنبش در ایران پرداختهاند. از جمله محمدرضا تاجیک در همین کتابش چنین قصدی دارد. مطابق مفهوم پردازی وی، با برآمدن ناجنبشی با عنوان زیست جنبش، انگیزه و مطالبههای متفاوت و بیربط مردم به هم گره میخورند و مجال ظهور مییابند. البته در چنین وضعیتی هیچ گروهی هم امکان هژمونیک شدن و هدایت جامعه را ندارند؛ اما تغییرات ناگزیر و بیبازگشتی در جامعه رخ میدهد.
جامعهی امروز ایران زخمهای عمیق و زیادی دارد که نهاد حاکمیت در چهار دههی گذشته با نادیدهگرفتن آنها و ناتوانی در مدارای این زخمها آنها را به تودههای بدخیم چرکی تبدیل کرده است. در شرایط کنونی با یک سبد اعتراضی مواجه هستیم که هر زمان به فراخور شرایط، شاهد جلوهگریهای طیفی از شعارهای آن هستیم. البته این تصور اشتباهی است که این قبیل اعتراضها را به مشکلات روزمرهی مردم تقلیل داد ... ایران با گسلهای مختلف سیاسی، قومیتی، جنسیتی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و مذهبی مواجه است که به وجود آورندهی همان مطالبات متفاوت و بیربط است. سیاستهای دولتهای سازندگی، اصلاحات و اعتدال، نیز تودهها را از هر تغییر از بالا ناامیدکرده است و وضعیت را به طور فزایندهای مستعد انفجار سیاسی کرده است.
اما از سوی دیگر تجربهی تاریخی میگوید، انقلابها در فردای بعد از پیروزی معمولاً در نقش دیگری خود ظاهر شدهاند، به خود خیانت کردهاند، زیر پای خود را کشیدهاند و خود را از انقلاب تهی کردهاند، نشان انقلاب را از سینهی خود برداشتهاند و خود از «چاره» به «چالش» تبدیل شدهاند. بعد از استقرار پهلوی آزادی را دریدهاند و با اعلام و استقرار همیشه استئناء هیچ دگرگونی و دگراندیشی را تحمل نکردهاند.
ایدهی مرکزی کتاب این است که در سالهای اخیر، مقاومت مردم ایران در مقابل هژمونی حاکم متحول شده است. دیگر کسی در پی انقلاب نیست؛ او این تغییر سبک و شیوهی زندگی را زیست جنبش مینامد که در ذیل مفهوم ناجنبش قرار میگیرد. تاجیک پس از مقدمات نظریاش دربارهی ماهیت قدرت و مقاومت و جنبش، با وام گرفتن از مفاهیم آنتونیو نگری، مایکل هارت، بدیو، دوسرتو، فوکو و دیگران تلاش میکند با تطابق تحولات شیوهی زندگی مردم ایران با الگوهای مخالف الگوهای رسمی، فتح خاکریزهای قدرت را نشانگذاری کند. اینجا او ردپای این گفته را که موثرترین و بادوامترین کنش سیاسی آن نوع است که خارج از حوزهی سیاسی و بدون استفاده از زبان سیاسی انجام میگیرد را در کنشهای سیاستگریز ایرانیان جستجو میکند.
در این راستا به بررسی شواهدی از شیوهی زندگی مردم و تطابق آن با انواع ناجنبشها میپردازد. از جمله جنبش ریزومی، مولکولی(ریز و متکثر)، هتروتوپیایی (آیندهی نامعلوم)، رتروتوپیایی (بازگشت به گذشته باشکوه)، لحظهای شونده، جنبش نمادین کرامت، فراطبقاتی، جنبشی در شکاف تغییر و تدبیر، جنبش تحقیرشدگان، جنبش خلاق جمعی، جنبشی از هیچ کجا، جنبش تاکتیکی، جنبش نسل چیپس و موبایل، جنبش احقاق حقوق، جنبش شبکهای و ادهوکراسی (گسترش سریع و غیر متمرکز برای هدف معین)، جنبش بیکنش، فیک جنبشها، جنبش نمایشی، جنبشی در دوران فترت (دورانی که نو امکان تولد ندارد و کهنه هم دیگر امکان ماندن ندارد)، جنبش پوپولیستی، جنبش لمپنی و...
و در نهایت از نظر او تنها جنبشی که سمت و سوی خود را در راستای قوانین زیستشناختی و زندگی قرار میدهد و آنها را به عنوان خط مشی میپذیرد و میتواند جنبش تلقی شود و مطابق با متن واقعیت باشد، ناجنبشی با عنوان زیست جنبش است. یک زیست جنبش، مقدم بر هر چیزی ناظر بر زندگی (حیات برهنه و حیات سیاسی) انسان ایرانی است و کنشی ناظر بر زندگی جمعی یک ملت است. ملت و جامعهای با همهی آسیبپذیریها و ناخوشیها و بحرانزاییها و آنومیهایش در اکنون تاریخ. زیست جنبش شورشی علیه زیستسیاست حاکمان و زیستقدرتی ایدئولوژیک است که میخواهد تمام شیوههای زیستن و مردن انسانها و لذتهای آنها را به انقیاد خود درآورد.
زیست جنبش توصیف شده توسط نویسندهی کتاب، تاکتیکهایی هم از این دست دارد: تاکتیک قداست/حرمتزدایی از نظم و نظام مستقر، تاکتیک کنترل بر بدن خود فراسوی مدار کنترلی و نظارتی، تاکتیک مصادره به مطلوب کردن، تاکتیک مهاجرت فرهنگی، تاکتیک بازی کردن در زمین قدرت، تاکتیک استحاله، تاکتیک مصرف، تاکتیک تبدیل عرصهی عمومی به عرصه مقاومت، تاکتیک طفره رفتن و ...
او میگوید زیست جنبش از وضعیتهای واقعی سرچشمه میگیرد، از آن چه که در این وضعیتها مردم میتوانند بگویند و از کارهایی که در این وضعیت از دستشان بر میآید. این ناجنبش به علم و تجربت آموخته که چگونه از خط تای مرزی میان زشت و زیبا، درست و نادرست، دوستی و دشمنی، خشن و لطیف، انسانی و غیر انسانی، قدرت و مقاومت و ... برای زیستن استفاده کند.
اگر چه کتاب قبل از حوادث آبان 98 منتشر شده است به نظر میرسد مدل مفهومی کتاب قادر است علاوه بر برخی از حوادث دی 96، رخدادهای آبان 98 را با همین انگارهها تئوریزه کند.
اما از منظری دیگر بیرون از فضای کتاب، طی سالهای اخیر ساخت اجتماعی ایران و سامان سیاسی قدرت حاکم به شکلی متحول شده است که گویی امکان شکلگیری جنبش و حتی ناجنبش هم وجود ندارد. شکل نگرفتن نهادهای مدنی و سرکوب نهادها و تشکلها مانع بروز جنبشها و بیان اعتراضات شده است، از سوی دیگر نارضایتی در تمام طبقات اجتماع پراکنده شده است. مردمی که به واسطه فشارهای اقتصادی و اجتماعی با زور از طبقه و موقعیت خود بیرون رانده میشوند. احساس خستگی و تحقیرشدگی میکنند و این تحقیر سیستماتیک و بودن در طبقهای که افراد خود را متعلق به آن نمیدانند، ناجنبشها را هم دچار بیریختی کرده است.
گویی شرایط برای ظهور ناجنبشها هم ناممکن و شکننده است. در این وضعیت، ناگهان روایت نهان آشکار میشود. پشت صحنه همان صحنه میشود و در لحظهای تمکین و انقیاد دود میشود و به هوا میرود و جای خود را به تمرد آشکار میدهد. این یکی از لحظههای نادر و خطرناک در روابط نامتعادل قدرت است. وقتی تحقیر مردم نظاممند باشد و رنجشی اجتماعی و گروهی رخ دهد باید انتظار بروز خیزش و کینتوزی علیه قدرت را هم داشت.
سوالی که مطرح است، همان سوال قدیمی برتولت برشت است که میپرسید: «قدرت سراسر از مردم برمیخیزد، ولی کجا میرود؟»
شناسه کتاب : زیست جنبش؛ این جنبش یک جنبش نیست / محمدرضا تاجیک / نشر نگاه معاصر
در خصوص بازداشت برخی اعضای جمعیت امداد دانشجویی امام علی، میتوان بر حقوق شهروندی این افراد پای فشرد و از حق فعالیتهای اجتماعی آنها دفاع کرد. مسلماً اگر عمدهی واکنشها به خبر دستگیری ایشان از همین جنس بود، نیازی به نگارش این چند سطر نبود. اما گاهی دفاع بد ویرانگرتر از حمله است؛ لذا باید افراد نیکسیرت را به قالب مردمی که شهروند و صاحب حقاند برگرداند.
عمدهی واکنشها مدعی هستند که حرکت جمعیت امام علی کاملاً غیرسیاسی و صرفاً یک فعالیت اجتماعی بشردوستانه بوده و این جمعیت باسابقه تنها نهاد مستقلی است که کار خیریه میکند و نبودنش بیاندازه بر رنج مردم خواهد افزود. جالب است که جمعیت و مدافعان محترمش، حتی در برخورد با نگاه امنیتی به فعالیت چند شهروند، به فلاکت و بیچارگی افراد تحت پوشش و بخصوص کودکان بیپناه و بدسرپرست و ایثار افراد بالادستی جمعیت متوسل میشوند. دفاعیههای جانسوز پر از اشک، با ذکر جملاتی از زبان کودکان معصوم محروم به اشکال مختلف و با قصد تأثیرگذاری بر افکار عمومی منتشر میشوند. علاوه بر چهرههای مجازی دنیای روشنفکری که فیالحال در کار سوگنامهنویسیاند، حتی وبگاه خود جمعیت هم، جز یک یادداشت فرورفته در بهت و دلنوشتهای از یک دختر نوجوان تحت پوشش، چیز دندانگیری به عنوان اعتراض به وضعیت فعلی ندارد.
پرسش این است که چنین انفعالی از جمعیتی که ادعا میکند بیست سال بدون پشتوانهی قدرت در جامعه به کار خیر و نهادسازی مدنی پرداخته است، پذیرفتنی است؟ وقتی مفهوم نهاد مدنی و کار غیرسیاسی و این اشک و آهها را کنار هم بهکار میبریم، فقط مجموعهای از تناقضها را کنار هم میچینیم. همین جا میشود تکلیفمان با کار خیریه را هم البته تا حدودی روشن کرد.
در آزمون و خطاهای متعددی که برای بهتر زیستن بشر و از میان برداشتن فقر و نابرابری انجام شده است، صرف کردن پول و وقت اختیاری عدهای از افراد پیشرو برای دیگران، یعنی همان کار خیریه، بیش از همه متداول است. کار بشردوستانه مثل یک دریچهی رهایی است که برخی از بیعدالتیهای موجود را فعلاً قابل تحمل میکند. حرفی نیست، اما این یک واقعیت است که تقریباً همه جا دستیابی افراد به سرمایهی اقتصادی اجتماعی و فرهنگی است که هر موفقیتی را تعیین میکند، نه ابتکار یا ثبات قدم. خیریهها به ما یاد میدهند که از سیستم و از نهادهای قدرتمند چیز کمی مطالبه کنیم؛ یا اصلاً چیزی نخواهیم. مطالبات ما فقط از خودمان باشد، خودی که سر فرصت و با حوصله تبدیل به سوژهای غیر سیاسی تبدیل شده است.
شاید یک دلیل ساده که فقط یک خیریه نداریم و بلکه صدها و هزاران خیریهی متعدد وجود دارد، این است که افراد میخواهند خیریهای تأسیس کنند که مطابق با اهداف و ارزشهای خودشان باشد؛ پس کار خیریه از اساس نمیتواند کاری غیر ایدئولوژیک باشد. حال جمعیتی با رویکردی کاملاً ایدئولوژیک و استفاده از ظرفیتهای مذهبی و احساسی مردم و جوانان فعالیت کرده است، چرا در بزنگاه تاریخی یک تنگنا، اولین و مهمترین واکنشش نه مطالبهگرانه، بالغانه و آگاهیبخش، بلکه پریدن به دامن مرثیهخوانی و استفادهی نمادین از فقر و رنج مردم است؟
در یک نگاه تحلیلی به جای نگاه ایجابی/سلبی و احساسی، کار خیریه اگر به سطح نهاد مدنی نرسد و از دولت سهمخواهی نکند و در مناسبات سنتی خیر و شر دست و پا بزند، به ایستایی و سکون وضع موجود کمک میکند. اگر غیر از این است و جمعیت به عنوان یک نهاد مدنی در حد فاصل مردم و حکومت قصد تغییر ساختاری در مناسبات توزیع قدرت اجتماعی را دارد، به عنوان یک اقدام شرافتمندانه در مواجهه با فقر و بیعدالتی، باید به ایدئولوژی خود باور داشته باشد و مبارزی واقعی شود وگرنه مجبور است به استغاثه و لافزدن در صفحات مجازی بسنده کند. در هر صورت گریزی از سیاست نیست.
اگر نهاد برای مواجهه با دولتی که نگهبان وضعیت موجود است، بخواهد از میانبری مثل خیریه استفاده کند، باید با مردم صادق باشد و انتظار این را داشته باشد دولت صفحهی سازمانبندیاش را در هر فرصتی که بتواند به هم بریزد. این به معنی عادیسازی نگاه امنیتی به کنشگریها و فعالیتهای مدنی نیست و هرگز آن را تأیید نمیکند؛ ولی به این معنی است که فعالیت مدنی نیاز به انسانهایی صادق و بالغ و شهروندانی خوب و نه صرفاً انسانهایی خوب دارد که از صغارت خود خواستهشان بیرون آمدهاند، خودشان را قطب عالم امکان نمیدانند و در عین حال میتوانند قدرت را مرعوب کنند.
در آن صورت نیازی به بیصداقتی و تنزهطلبی سیاسی نیست، همچنین زدن به صحرای کربلا و خیمههای بیعباس و استفاده از معجزات و احساسات ترحمآمیز هم برای یک نهاد مدنی پذیرفتنی نیست.
از نظر من رمان، کاملترین، مهمترین و خلاقانهترین فرم ادبیات عصر ماست. هنری که میتواند وضعیت و نیازهای زمانهی ما را به خوبی بازنمایی کند و چنان که ریچارد رورتی میگوید از این حیث حتی بر فلسفه و دیگر علوم انسانی هم پیشی بگیرد. رمان با داستان متفاوت است؛ در ایران به عنوان پدیدهای مدرن عمر کوتاهی در حدود صد سال دارد؛ اما ساختار رمانهای نویسندگان ایرانی هم به نوعی بافت و زمینهی جامعهای را نشان میدهند که در آن نوشته شدهاند. از آنجایی که رمان، هنوز در ایران ساختار استوار و کاملی پیدا نکرده، زنان هم فرصت پیدا کردهاند، در حین تلاشهایشان برای ورود به جامعه، در فرایند تکامل آن نقش مؤثری ایفا کنند. هم به عنوان نویسنده و هم به عنوان مخاطبانی فعال و جزئینگر.
بنابراین اگر کتابها و نوشتههای نویسندهای در حدود ربع قرن از پی هم منتشر و به تعداد زیاد خوانده میشوند، به بیش از ده زبان دیگر ترجمه میشوند، عجیب نیست اگر او را یک نویسندهی مطرح ادبیات زمانه شمرد و آثارش را به قصد شناخت و ارزیابی کارها و مخاطبانش دنبال کرد. با چنین دیدگاهی کارهای فریبا وفی را جسته و گریخته تاکنون خواندهام و بهانهی نوشتن این یادداشت، فرصتی است که برای خواندن آخرین کارش «روز دیگر شورا» دست داد.
نثر وفی در آخرین کتابش هم گرم و خواندنی است. زبان بسیار ساده با استفاده از واژههایی کم تعداد و محدود باعث میشود گاهی حین خواندن کتابش فراموش کنی که در حال خواندن هستی. طنز ملایمی که کم و بیش درلایههای زیرین زبان او پنهان است، خواندنش را به تجربهی سرگرمکننده و دلچسبی تبدیل میکند، اما به دوباره خواندنش فرا نمیخواند و انتظار من از رمان خوب را بر آورده نمیکند.
رمان خوب البته که وظیفهی گفتن تمام حقیقت را ندارد؛ اما میتواند حقیقتی را انتخاب کند که ارزش گفتن دارد و داستانی بگوید که تاکنون نشنیدهایم. کار اصلی رماننویس گزینش و نشان دادن همان حقیقتی است، که دیده نشده یا خوب دیده نشده است. بعد از آن تغییر مناسب و نامحسوس زاویهی دید برای دنبال کردن شخصیتها، به این جهت که هنر در اساس، فراتر از گزارش و توصیف صرف واقعیت است؛ شاید لازم است نوعی طغیان بر واقعیت باشد.
در واقع شگرد رمان در روایت چندصدایی خود، امکان برخورد پیچیدگیهای روح و جسم انسان با دیگران و با زمانهی معاصر خود بهوسیلهی خلق جهانی از شخصیتها و حکایتی گیرا، آن هم به شکل رها، عریان و نامحدود است. نامحدود از آن جهت که روند ترتیب دادن و یا ساختن روایت در متن رمان تمام نمیشود، بلکه این خواننده است که آن را تکمیل میکند و به همین دلیل نوشتن و خواندن رمان باعث میشود که زندگی بازسازی شود و ساختار جدیدی به خود بگیرد. برخورد دنیای خواننده و دنیای متن است که به رمان معنی و مفهوم میدهد. گویی خواننده، رماننویس دیگری است که فعالانه وارد جهان ساخته شده توسط نویسنده شده است.
این بسیار خوب و مغتنم است که فریبا وفی مانند بسیاری از همنسلان خود بعد از یک یا چند کار و دیده شدن در ویترین ادبیات، نوشتن را رها نکرده و هم چنان با استمرار متناسبی مینویسد و به بازنمایی جهان زنانه از دیدگاه خود ادامه میدهد؛ اما با شتاب در تحولات ساختاری جامعه در گذر بیش از بیست سال انتظار میرود شخصیتها و صداهای رمان در جهان او هم متحول شده باشند.
زن و زنانگی و جهان زنان محور اصلی تمام کارهای وفی است؛ طبیعی و درست است که او از چشمانداز خود به خلق جهانش دست میزند، اما تغییر زاویهی دید در داستان عنصر و مهارت بسیار مهمی است که گویی رمانهای فریبا وفی از آن بیبهرهاند.
پرسش این است که آیا زن در طی بیست و چهار سال از زمان انتشار اولین رمان ایشان تاکنون، چه به لحاظ فردی و چه به لحاظ اجتماعی تحولی نداشته است؟ این تحول چگونه در رمانهایش بازنمایی شده است؟ به نظر میرسد، شخصیتهای وفی اگر چه نمیخواهند چیزی باشند که هستند، اما هنوز هم نه نمیدانند چه میخواهند بشوند و نه تکانی نمیخورند؛ به طرز عجیبی در همهی آنها روی یک پاشنه میچرخد: توداری، سکوت و بیعملی!
از ابتدای روایت تا انتهای کتاب، غالباً همان جا که هستند میمانند. تغییری اگر هست نمود و تظاهر بیرونی ندارد. شاید فقط خود زن میداند که منفعلانه تغییر کرده است؛ ولی اگر زن توانسته به هویت جدیدی دست یابد انتظار میرود خواننده هم فعالانه حس او را دریافت کند و هویت جدید او را بشناسد.
روز دیگر شورا داستان زنی است که در ابتدای ورود به میانسالی، درگیری و کشمکش در مناسبات بسته و محدود خانوادگیاش تنها محور و ویژگی شخصیتی اوست. حتی ناکامی در رویاندن زندگی خوب و پرورش خودش هم عاملی جز شرایط خانوادهاش ندارد. شورا به چیزی که هست و جایی که هست اعتراض دارد، اما حتی بیان و صورتبندی کاملی از خودش و جایی که هست نمیتواند ارائه کند. اعتراض کردن او مثل زنان داستانهای قبلی وفی، از زمزمههای درونیاش فراتر نمیرود. اگر شورا جسارتی به خرج میدهد، شررهای اولیه جسارتش در برخورد با دیگران، در فضای تاریک و مبهم گم میشود و هرگز مقصدی ندارد. گویی هرگز امیدی به رهایی نیست.
البته نویسنده در ابتدای داستان، تعلیقی امیدوارکننده در روایت شورا و خانوادهاش که از فرط تکرار در رمانهای خود او کسلکننده شده است، ایجاد میکند. ژان مرد دیگری بیرون از مناسبات خانوادگی است که میتواند دستاویز تغییر و کنش و عصیانی در شخصیت اصلی شود؛ اما تصاویر بیرنگ، بسیار محتاطانه، مبهم و مغاکگونهی شخصیت ژان در همین رمان تمام شهامت زن را در خود میپیچد و از بین میبرد. روایت شورا با خانوادهاش و با آن مرد به موازات هم و تنیده در هم پیش میرود. اما همین تکنیکی که در همزمانی روایتها به کار برده است، آخرین شانس نویسنده برای ایجاد تعلیق و کشش داستانی را از دست میدهد. ما خیلی زود میفهمیم شورا، «شورا» باقی خواهد ماند. زنی که فقط قصد شکستن پوسته و فرارفتن از ساختاری سنتی را دارد، در مغاک پوستهی دیگری در خود، همچنان گرفتار است و چه بسا حتی ترجیح میدهد در همان حالت تسلیم اولیه بماند و میماند.
در متن رمان که باید چندصدایی باشد، گفتگوی درونی شخصیت اصلی بر دیالوگ بین شخصیتها غلبه دارد. شورا راوی دانای کل داستان است. دیگران را از زبان شورا میشناسیم. مجال مناسبی برای دیدهشدن آنها خلق نمیشود. تصویرهای ذهنی و سلایق شخصیت اصلی همیشه در جایگاه طلبکارانه و حق به جانب است و خواننده حتی در کشمکشهای ساخته شده بین او و آدمهای دیگر به جز چند مورد استثنایی، فرصتی برای شناختن دیگران پیدا نمیکند. دیگران در حد تیپ باقی میمانند و هرگز تبدیل به شخصیت خاص با ویژگیهای خاص و غیرمنتظره و جالب نمیشوند. همه میتوانند نمونهی آشنایی از اطرافیان را در داستان پیدا کنند ولی همه چیز در همین سطح میماند. بدتر آن که همین جایگاه ساختگی قهرمان زن را از شناخت عمیق خودش هم باز میدارد و شاید به همین دلیل در ارزیابی دستاوردها و ناکامیهای خودش هرگز کاری با خودش ندارد. حتی مسئولیت آن چه تاکنون گفته و انتخاب کرده با او نیست. شوهری، خواهری، مادری یا حتی پدر از دسترفتهای هست که میتواند دستاویز توجیه وضعیت شود.
محور قصه باید متکی بر شخصیت اصلی و تغییرات او در کشمکش با دیگران و اطرافش باشد؛ اما در حالی که جزئیات زیادی از محیط اطرافش و حالات روحیاش از زبان خودش میخوانیم، این زن هیچ رازی برای کشف شدن توسط خواننده ندارد. به نظر میرسد دانش نویسنده و شناخت او از شخصیتها و زمینهی اجتماعیشان به اندازهای دقیق و رشد یافته نیست که بتواند میلها و خواستهای زن را تصویر کند و از دل آنها کنشهایی بیرون بکشد که متناسب با خودش و اوضاع بیرونیاش باشد. قرار نیست حادثهی بزرگی رخ دهد. ولی رمان خوب بدون حادثه هم میتواند بستری برای تغییر یافتن هویت انسانها را نشان دهد.
در رمان روز دیگر شورا هیچ اثری از تأثیر مقتضی جامعه و تحولات اجتماعی بر شخصیت اصلی داستان دیده نمیشود. بدیهی است که از رمان انتظار نمیرود شامل خطابههایی در مورد وضعیت اجتماعی باشد؛ ولی جزئینگری و درخشش رمان آن جاست که نشانههایی ظریف از روابط اجتماعی آدمها و وضعیت جامعه آن هم بدون آن که از خط روایت خود خارج شود، به خواننده نشان دهد.
شناسه کتاب : روز دیگر شورا / فریبا وفی / نشر مرکز
وقتی مطلبی بعد از خواندن شما را رها نمیکند، شاید ضرورتی هست که چند کلمهای دربارهاش نوشت. البته پیشتر دوست بزرگوارم مرتضی کریمی در همشنوایی به نیکویی آن چه از ذهنم میگذرد را نوشتهاند. فقط محض یادآوری به خودم، نکتهی کوتاهی را در حاشیه اضافه میکنم. اگر چه گفتهی سارتر را میپذیرم که هیچ جامعهای نمیتواند از روشنفکرانش شکایت کند، بیآنکه خود را متهم سازد، زیرا این پدیده را خودش بار آورده است و باز اگر چه در چنین روزهایی، روشنفکرانی که هستند، کار میکنند، دست به قلم میبرند و حداقلی از فعالیت و کنشگری دارند، بسیار غنیمتاند در مقابل بس بسیارانی که هیچ نمیگویند و در سکوت مردابوار بیعملی پشت میزها و عناوین شغلی و دیوار آکادمیهای بیخاصیت پنهان شدهاند.
اما همچنان نمیتوان در مقابل هر آن چه که به عنوان دغدغه و اولویت جا زده میشود سکوت کرد. چه بسا چیزی را که دانستیم، دیگر نمیتوانیم ندانیم. طُرفه آنکه روشنفکران ما همچنان به دنبال «چه کندها» و «چه باید کردها» هستند. آنها همچنان در پی تغییر دادن «جامعه» اند و نه در پی نقد «اندیشهها» و «روابط قدرت» که البته خلاصه در ساختار حکومت نمیشود. گویا اولویتشان در یافتن و نوشتن نسخههای تسلیدهنده و امیدبخش هم برای کسانی است که به هر حال تا اندازهای از روابط قدرت بیبهره نیستند. گویا عموم مردم کار روشنفکرانه لازم ندارند.
این روشنفکران جایی که تضادی هست، بین آنچه که در لایههای تو در توی جامعه میان مردم میگذرد و حقیقتی که به دروغ و اجبار ساخته میشود؛ در مقابل قدرت، نه نمیگویند و به جای آن «نه ولی...» یا «میدانم اما...» را رواج میدهند و از همین رو ناخواسته و به بهای از دست رفتن مرجعیتشان نزد مردم، به ناصحان و ایدئولوگهای وضعیت حاکم و صاحب قدرت تبدیل میشوند. پس شاید یکی از روشنفکرانهترین کارهای فوری اکنون، آسیبشناسی همین روشنفکری بالفعل است.
در ادامهی نگریستن به مشکلاتی که نامی ندارند، همچنان نقد پایههای اقتصادی حاکمیت را ضروری میدانم؛ چرا که در حال حاضر بسیاری از رنجهای مردم، حول محور نابرابری در توزیع درآمدها، گسترش اختلاف طبقاتی، فساد سیستماتیک و همزمانی رکود و تورم اقتصادی قرار دارند. شاید برای ایران حتی نیاز به بحرانی مثل کرونا هم نبود، تا ضعفهای آشکار حکومت در مدیریت اقتصاد ملی دیده شود.
این که در فرایند نقد چرا تأکید بر نام نئولیبرالیسم اهمیت دارد را تلاش میکنم توضیح دهم. با این حال هدفم دربرگیرندهی نقد همه جانبهی سرمایهداری اعم از دولتی و فرادولتی است که در نهایت به خودمدیریتی مردم بینجامد و این مهم صرفاً به معنی فروکاستن نقد، به یک شعار علیه نئولیبرالیسم نیست.
کسانی که با تأکید کردن بر وجوه نئولیبرالیستی سیاستهای اقتصادی حاکمیت مخالفت میکنند، از محوریت درآمد رانتی نفت و دولتی بودن مطلق اقتصاد ایران میگویند و از نبود بخش خصوصی واقعی. البته حق با آنهاست؛ دولت در ایران هرگز متکی بر مالیات و وابسته به مردم نبوده است و اگر بنا بوده عدالتی برقرار کند؛ فقط به آوردن نفت بر سفرههای مردم تاکید کرده است؛ مثل اربابی که بخواهد نان رعیتهایش را درست تقسیم کند.
اما مهم این است که در عمل چه رخ داده است؛ پس به برونداد فعلی آن وضعیت نگاهی بیندازیم.
با سیاستهای متناقض خارجی و داخلی، درآمدهای نفتی بهشدت کاهش یافته است. از سوی دیگر به گواه صدها پرونده، افراد و نهادهایی فرا دولتی هستند که از رانت و ارز بیحساب دولتی، تسهیلات بانکی بیضمانت و حمایتهای گمرکی ویژه برخوردارند و میتوانند با دور زدن تحریمها و پولشویی، پایههای اقتصادی نظام را سرپا نگه دارند و خودشان ثروت کلانی را صاحب شوند.
این گروه سرمایههای خود را خارج از ایران میبرد و آنجا نگه میدارد یا اگر داخل ایران فعالیت کند، در هزارتوی غیرشفاف و مبهم پیمانکاریها با یک نقاب دروغین، پنهان است. حتی کسانی که برای آنها کار میکنند هم نمیدانند، برای چه کسی زحمت میکشند. شرکتهایی در شبکهای از نظامهای محرمانه، پیچیده و پرنفوذ ثبت میشوند و با پنهانکاری تا قلب قوهی قضاییه و مجلس و نیروهای نظامی پیش میروند و کسی از بستههای مالی و ذینفعان آنها سر در نمیآورد. از این رو در نبود نهاد مستقل مطالبهگر و پرسشکننده، مسئولیتپذیری و پاسخگوییشان در قبال منابعی که مصرف میکنند هم ناممکن است. حتی مالیاتی هم از آنها اخذ نخواهد شد، چون حاکمیت برای حفظ نظام و تأمین هزینههای تبلیغی و امنیتی خود به آنها مدیون است.
بنابراین دولت برای صرفهجویی، راهی جز بیشتر دست بردن به منابع اندک مردم ندارد. بنابراین روزبهروز هزینههای بیشتری بر دوش مردم گذاشته میشود. تودههای مردم از بسیاری از حقوق اقتصادی که بیشتر از آن برخوردار بودند محروم میشوند و تکههای بزرگتری از نانی که برای گذران زندگیشان در دست دارند، محترمانه یا حتی با زور توسط دولت بریده میشود. در واقع ثروتهای کشور بازتوزیع میشوند؛ ولی به نفع طبقهی فرا دولتی تازه سرمایهدارشدهای که حاضر است شریک منافع ایدئولوژیک دولت شود.
با چنین تحولاتی از جنس کاهش قلمرو دولت، سیستم برای مردم ناکارآمد گشته، بقایش با اتکا به مردم نیز ناممکن میگردد. توان مردم برای بهبود جریان زندگیشان از طریق رأیدهی بهشدت محدود میشود. اینجاست که طبق نظریهی نئولیبرال، مردم میتوانند انتخاب خود را از طریق خرجهایشان اعمال کنند؛ ولی توان خرج کردن برخی بیش از دیگران است و رأیها یکنواخت توزیع نشدهاند؛ پس مردم زیادی از زمین تصمیمگیری و سیاست، خودبهخود کنار گذاشته میشوند.
اگر تأکید بر وجه نئولیبرالی این نوع از کوچک کردن دولت مهم است، ابتدا از این جهت است که هر گونه سیاستورزی برای مردم مستلزم انتخاب است؛ باید چیز مطلوبی را بدست بیاورند و چیزهایی را از دست بدهند نه این که فقط امتیاز بدهند. دیگر این که هر سیاستی باید حداقلی از ثبات راهبردی را داشته باشد، بنابراین اگر مبنای مشخصی نداشته باشد، روبرو شدن مردم با آن، مثل جنگ با سایهها غیر ممکن خواهد بود. در این نبرد، باید مؤلفههای طرف را شناخت و حتیالامکان در نقاط ثابتی نشاند.
خواستههای چنین نگاهی برای مردم، فراتر از خواستههای حقوقی نیست؛ ولی چیزی که مانع تحقق این خواستهها میشود یک ساختار حقیقی پولدار و قدرتمند است. وقتی فساد و تبعیض اینچنین همه جا را گرفته، مگر ممکن است مردم به ساختار حقوقی رو بیاورند؟ پس باید نیرویی حقیقی از مردم، در مقابل این ساختار شکل بگیرد و بایستد و آن را به عقب براند.
گفتهاند ژان ژاک روسو زمانی به روحانیون مسیحی گفت دست از اثبات حقانیت مسیح بردارید. چون مسیح برحق است. بیایید اثبات کنید که خودتان مسیحی هستید. این چیزی است که نیاز به اثبات دارد!