دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش! کانت در آغاز رسالهی معروفش از انسان معاصر خود میخواهد که از فهم خود استفاده کند. راستی مگر مردم از فهم و ادراک خودشان استفاده نمیکردند؟ مهمتر این که چرا چنین کاری نیاز به شهامت و دلیری داشت؟
در ابتدا به نظر بدیهی میآید که انسان برای کارها و تصمیمگیریهای زندگی از فهم و ادراک خودش استفاده کند؛ اما درخشش کار فیلسوف اینجاست که این بدیهی بودن را دوباره به پرسش گرفته است. واقعیت این است که بشر هنوز هم خطاهای ابلهانه میکند. چرندیات در طول تاریخ به شکلهای تازه تولید شده و کار میکنند. انسان مدرن هنوز در محاصرهی حماقت و نوخرافههاست. امروز هم، نیروی فهم انسان اسیر و دربند زنجیرهایی است که برخی نامرئیاند. ترس، تقلید کردن، نیازهای روانی مثل نیاز به توجه دیگران، تعصب داشتن، بیاطلاعی از روشهای درست فکر کردن، خودسانسوری و متوسلشدن به خیرخواهانی که میخواهند به جای ما فکر کنند، برخی از این زنجیرها هستند.
این که از فهم خودمان استفاده کنیم و چرندیات را از اطلاعات درست تشخیص دهیم؛ دیگر نه نیازی فلسفی بلکه ضرورتی است که برای حیات و بقای ما لازم است. در آوار سهمگین پیامها و توصیهها و اخبار و ... توسل به حرفهای پرتوپلا و چرند ممکن است به قیمت از دست رفتن انسانیت ما و یا حتی جان ما تمام شود.
خدمتکار خانهی کانت هر روز رأس ساعت 4:45 او را با این جمله از خواب بیدار میکرد:«دیگر وقتش است!» برای ما هم دیگر وقتش است که از ابزارهای مناسبی برای تشخیص اعتبار هر آن چه که دریافت میکنیم استفاده کنیم.
1- ببینید! اگر موضوع طوری است که با مشاهده روشن میشود و امکانش هست، بروید خودتان مشاهده کنید. اغلب با این که وقت و امکانش هست این کار را نمیکنیم چون فکر میکنیم میدانیم. تصور دانستن خطای مهلکی است که در کمین ماست.
2- شک کنید! از هر ادعایی دلیل محکمش را بخواهید. بیشتر پرتوپلاها، لابلای حرفهای درست و علمی جاسازی میشوند. مثل سیبهای کرمخوردهای که لابلای سیبهای سالم به ما میفروشند. روش درست این است که جعبه را خالی کنید، سالم بودن تکتک سیبها را وارسی کنید و بعد یکییکی در جعبهی ذهن بچینید.
3- بخوانید! نوشتههای خوب عصارهی ذهن انسانهای دیگرند. هر چه بیشتر بخوانید، گویا بیشتر زیستهاید و تجربه کردهاید، دنیا را دیدهاید. زیاد که بخوانید گزینهها زیادند. به دلایل جدید فرصت بدهید با شما حرف بزنند. ذهن شما برای انتخاب باید خودش وارد عمل شود.
4- گوگل کنید! اطلاعات جمعآوری شده در اینترنت برای همین است. تا جایی که فرصت هست و بلدید، به جاهای مختلفی سر بکشید. مخصوصاً اگر شواهدی برای یک ادعا به شما معرفی کردهاند. صحت وجود آنها را تا حد ممکن بررسی کنید. اگر مطمئن نشدید حداقل میتوانید از تکرار آن ادعا خودداری کنید.
5- تعصب را بشکنید! اگر مثل اکثر مردم علایق راسخ و پرشوری دربارهی یک شخصیت، شهر و زبان و قومیت، مذهب یا جنسیتتان دارید، راههایی هست که کیش شخصیت وی یا تعصب پنهان را به شما نشان دهد. تعصبها را انکار نکنید، به حال خود نگذارید، بتدریج ذهن را فلج میکنند. اگر نظر و عقیدهی مخالفی شما را عصبانی میکند یعنی در ناخودآگاهتان میدانید که دلیل مناسبی برای تعصبتان ندارید. اگر کسی روی عقیدهاش بیدلیل پافشاری کند، واکنش ما خنده یا دلسوزی است نه عصبانیت.
6- منبع معتبر بخواهید! گاهی شما را سراغ منابعی بزکشده میفرستند که وجود خارجی ندارد یا این که اصلاً قابل مراجعه نیست. در حالی که منبع غیر قابل مراجعه بیاعتبار است. وقتی چیزی از کسی نقل میشود باید دید او کیست؟ تخصص و توان اظهارنظر در این مقوله را دارد؟ کلمات پرهیبت، نامفهوم و به کار گرفتن زبانهای دیگر و حتی مدرک تحصیلی گوینده، خود به خود منبع را معتبر نمیکند.
7- باور نکنید! بیشتر محتواهای چرند با مقدمههای کوچک و حتی درست ولی بیربط، ادعاهای بزرگ و خیلی عجیب میکنند. هر زمان ادعاهایی کمرشکن در کانون نگرانیها و آرزوهای مردم مطرح میشود. بیشتر این ادعاها فریبکارانه، مشکوک و نادرستاند.
8- مراقب باشید! شبهاستدلالها یا مغالطههای معروف را بشناسید. همینطور به شدت حواستان به حرفها و موقعیتهایی که خودستایی شما را تقویت میکنند، باشد. کسانی که قانع میشوند برتریهای ویژهای نسبت به دیگران دارند، به طور معمول دلایلشان بیشتر از جنس مغلطه، حماقت یا توجیه است.
9- در نهایت باز هم شک کنید! شک شما، شکی اخلاقی و به مفهوم سوءظن نیست. این شک همان نیروی محرکی است که انسان غارنشین را متمدن کرد. شکی است که نیروهای خلاق انسان را آزاد میکند؛ پس به انسانیت انسان خوشبین باشید ولی همواره به خبر دستیابی انسانی به حقیقت مطلق بدگمان باشید. اندیشیدن توأم با دقت همواره پروژهای ناتمام است.
قصه از چه قرار است؟ چطور است که این همه میبینیم، میشنویم، در ظاهر بحث میکنیم و میخوانیم؛ در پایان همان کاری را میکنیم که قبل از آن میکردیم؟ در این انبوههی خبر و مطلب و عکس و تحلیل و نظر و کتاب و مقاله و فیلم و ... پرسه میزنیم، گفتوگویی شکل نمیگیرد. معنایی خلق نمیشود. همه چیز دود میشود و به هوا میرود!
پس اصلاً چرا باید چیزی خواند یا چیزی نوشت؟
چیزی که نوشته و خوانده میشود، باید ابتدا تکلیفش را با «اکنون» و «اینجا» بودن ما روشن کند. چیزی که به گشتن در کتابها و خواندن و نوشتن و مشروعیت میدهد همین است و گر نه بهتر است ما هم به جای نوشتن و خواندنش برویم وقت و خردههوش و ذوقمان را صرف پیشرفت و بورسبازی کنیم بلکه خانه و ماشین و گوشی و لپتاپ و آیپاد و آی کوفت و زهرمارمان را بهروز کنیم.
خواندن و نوشتن و حرفزدن و رزومه ساختن ... که به خودی خود کار مهمی نیست. هر چه قدر هم که بخوانیم و با وسواس کتابخانه بچینیم و با کتابها عکس یادگاری بگیریم و در گروههای مجازی روی رینگ برویم اهمیتی ندارد. البته این همه شاید برای سرگرمی و گپزدن و گشودن باب مراوده و معاشرت بد نباشد؛ اما هر چه هست، نامش اندیشیدن و تفکر و کنشگری و حتی روشنفکری نیست.
از سوی دیگر به اقتضای دانشگاه و رشته فکر کردن و فیگور روشنفکرانه گرفتن، قصهی اندوهباری است که حتی با بَزَک روششناسی و روکش فلسفه و علم و آکادمی و امثال آن هم به پایان نمیرسد. تکلیف مقالهسازان و مریدپروران و کتابپراکنان بریده از جامعه هم که روشن است.
در نهایت این اراده به فهمیدن است که به داد ما میرسد، معنایی خلق میکند و در فرایند گفتوگو آن را انتقال میدهد و چه بسا موجب رهایی شود. باعث شود که خودمان و مشکلات اطرافمان را بفهمیم و کاری کنیم.
اراده به فهمیدن و اندیشیدن هم در مقابل «امر تفکربرانگیز» و «مسأله» است که معنی و ارزش دارد. هر کوشش و تقلایی غیر از این باشد جدی نیست. یا تفنن است یا ارضای شهوت به چشم آمدن یا ارادهی کور برای دانستن.
گفتم ارادهی کور؛ چون درحقیقت به نظرم «دانستن برای دانستن» کاری پوچگرایانه و بیمعناست.
امر تفکربرانگیز، برخاسته از وضعیت کنونی ما و همین جا در جامعهای است که زندگی میکنیم. وضعیت اکنون من است که مرا در مقابل مسألههایی قرار میدهد. بعد از این مواجهه، برای یافتن ابزاری که به کار فهم صورت مسألهها بیاید، ناگزیر به فلان کتاب و بهمان نظریه یعنی به تجارب دیگران رجوع میکنم. تمام تقلاها برای خواندن و نوشتن همین است که مسأله را از آن خود کنم تا شاید قابل حل شود.
زمانی که برق میخواندم، انتخاب با من بود. مجبور نبودم مطالب پیچیدهای مثل الگوریتمهای نورو فازی بخوانم، کافی بود سرفصلهای حداقلی را بخوانم، گرایش تخصصی را من انتخاب میکردم و بقیهاش را نیاز بازار کار مشخص میکرد. آن جا مسألهای در کار نبود.
ولی در علومانسانی، فلسفهی سیاسی و جامعهشناسی و ... انتخاب من نیست. فهمیدهام که حساب اینجا با تخصصگرایی محض کمی متفاوت است. واقعیت این است که یک درس و یک کتاب بیشتر در کار نیست، برقراری نسبت با اکنون و پیگیری پرسشهایی که وضعیت اکنون و اینجا برای من مطرح میکند.
اگر امروز دغدغهی اندیشیدن دارم، موضوع فقط انتخاب یک سرگرمی دلخواه و میل و علاقهی من نیست. بلکه تناسب دارد با موقعیتی که در آن پرتاب شدهام و مرا با این مسألهها روبرو کرده است .... مثل زن بودن، ایرانی بودن، خاورمیانهای بودن، در قرن بیستویکم زیستن و .... این مسألهها فراسوی انتخاب کتاب و ایسم و ایدئولوژی و فلان و بیسار است و البته همهی آنها را در بر میگیرد.
پس روشن شد اگر خبری میشنویم، اندیشهای را میخوانیم، اسم و نظریهای در فلان صفحه و کانال و گروه مجازی به گوشمان میخورد... راهی نداریم جز این که آنها را دوباره به پرسش بگیریم و نسبتشان را با خودمان روشن کنیم. باید آنها را به چیزی در خود فعلیمان و جامعهمان همان طور که حالا هست، تبدیل کنیم و گرنه همین خواندهها و شنیدهها بهانه و راه فراری خواهند شد برای درماندگی، نیندیشیدن، کاری نکردن، بیراهه رفتن، دوباره فریبخوردن و بدتر از همه غرق در توهم دانستن شدن.
لابد بسیار دیدهاید، در غالب گفتارها و برنامههایی که مناسبتی و بیشتر از باب نوعی نمایش التزام به فرهنگدوستی، تبلیغ کتاب و کتابخوانی میکنند، سخنرانها و قلمزنهای مأمور و معذور به دنبال این پرسش هستند که مردم چرا کتاب نمیخوانند؟ تیراژ کتاب چقدر پایین آمده است؟ یا متداول است که بپرسند چرا آمار کتابخوانی ما فلان است و مال فلان کشور بهمان است؟ یا حتی از این توسل مضحک به عدد و رقم هم بی مایهتر این که، ای علمای اعلام! چه نشستهاید که غول اینترنت و فضای مجازی است که باعث شده کتاب نخوانیم و اوضاع کنونی تقصیر همین گوشیهای هوشمند و کامپیوترهاست. گویا پیش از آن مثلاً کتاب از دستمان نمیافتاد.
برخی از اهالی سخنپراکنی و صاحبان دفتر و دستک هم که جایگاه رفیعشان را در تحقیر و به حاشیه راندن ادبیات میدانند. آن قدر کارهای مهم دارند که حاشا و کلا، اگر به عمرشان کتاب ادبیات و رمانی دست گرفته باشند. این مفتشان فکری، حتی رمان را برای پرورش اخلاق و رفتار و فرهنگ اجتماعی خطرناک میدانند و البته در این مورد کاملاً بر حقاند. این هنوز هم برای ما ماجرایی ناتمام است و اگر به انصاف حرف بزنیم ما اینجا هنوز روشنایی بعد از ادبیات را ندیدهایم. همچنان عادت داریم مسئولیّت هر شری که خودمان برپا میکنیم را به گردن ابلیسی بگذاریم و تمام.
من همیشه با خودم گفتهام، این قبیل حرفها را چرا نباید با یک پرسش صریحتر جایگزین کرد؟ پرسش از این که ما چرا کتاب بخوانیم؟ این پرسش به مراتب بنیادی و اصیلتر است؛ چون پاسخش ما را به نقطهای فراتر از توجیهِ جایی که اکنون ایستادهایم یا به واقع درماندهایم، خواهد برد.
فایدهی خواندن چیست؟ فایدهی ادبیات چیست؟ خواندن آن چه که دیگری در مکان و زمان دیگری نوشته و تجربهی ذهنی و شخصی اوست به چه کار ما میآید؟ در برابر این پرسشها بسیاری از درخشانترین نویسندگان میراث مکتوب بشر، بیتفاوت نبودهاند. از جمله روسو، منتسکیو، ولتر، شکسپیر، اورول، کالوینو، امبرتو اکو، پروست و ... ماریو بارگاس یوسا.
چه کسی میتواند غیر از یک شورشی اهل آمریکای جنوبی هم تمام زندگیاش را صرف گشت و گذار در قلههای ادبیات کند و هم قلم بردارد و چنین دفاعیهی پرشوری از ادبیات بنویسد؟ زمانی که بالاخره در سال 2010 جایزه نوبل ادبیات را گرفت، از یوسا به عنوان خالق آثاری نام برده شد که در آن وی به «ترسیم پیکرههای قدرت» پرداخته و نگاه نافذی به «مقاومت، طغیان و شکست فردی» دارد.
به نظرم علاوه بر آثار دیگرش، جستار «چرا ادبیات؟» او را باید دقیقاً از همین دیدگاه خواند. عبدالله کوثری این مقاله را به همراه دو مقاله و یک گفتگوی رودررو با یوسا با در قالب یک کتاب در کمال نیکویی ترجمه کرده است. مقالههای دیگر کتاب با نامهای فرهنگ آزادی و آمریکای لاتین: افسانه و واقعیت نیز ما را با نگاه نویسنده به زمینه و زمانهی خود آشنا میکنند. آن گفتگوی خواندنی هم در سرخوشی و کمال پایان کتاب، ما را به سفری در قعر ماجراجوییهای یوسا با نوشتن میبرد.
ولی کتاب در بهترین جستارش با حرارت و زیبایی و بسندگی استدلال میکند که چرا به خواندن نیاز داریم ...پس رشتهی کلام را باید به ایدهها و مضمونهای نویسنده سپرد.
ما در دوران تخصصی شدن دانش زندگی میکنیم، دانش به شاخهها و بخشهای بیشمار تقسیم میشود و این روند به احتمال زیاد شتاب هم خواهد گرفت و غنای دانش و ژرفکاویهای بیشتری را به همراه خواهد داشت. اما در عین حال همین گرایش به تخصص است که باید به موقع از آن بر حذر هم بود: آن قدر مفتون شاخ و برگ نشو که فراموش کنی اینها پارهای از درخت هستند و آن قدر مفتون درخت نشو که فراموش کنی درخت پارهای از جنگل است. این آگاهی از وجود جنگل است که در کنار دانش برگ و شاخه مانع پراکندگی و خودخواهی معرفت انسانی میشود و احساس تعلق و کلیت به انسان میدهد و از بیگانگی و تبعیض میکاهد.
در میان تفاوت شیوههای زندگی، موقعیت جغرافیایی، فرهنگی، شغلها و احوالات شخصی، ادبیات به تکتک انسانها امکان میدهد از خود فراتر بروند و به همین جهت فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود.
این مجموعهی پیچیدهی حقایق متضاد به قول آیزایا برلین، چکیدهی وضعیت بشری است که در ادبیات نهفته است. این نگرش وحدتبخش و کلیتبخش نه در فلسفه یافت میشود نه در تاریخ و نه در هنر و نه بیگمان در علوم اجتماعی و علوم دیگر؛ که مدتهاست به پاره پاره شدن تن دادهاند و به صورت بخشهای جداگانهی فنی در آمدهاند که کلام و واژگانشان از دسترس مردمان عادی به دور است.
این احساس اشتراک در تجربهی جمعی انسانی در درازای زمان و مکان والاترین دستاورد ادبیات است. ادبیات با تلاش یک نفر به وجود نمیآید، در واقع زمانی هستی پیدا میکند که دیگران آن را به عنوان بخشی از زندگی اجتماعی پذیرا میشوند.
ادبیات خوب به یمن خوانده شدن، بدل به تجربهای مشترک برای تمام انسانها میشود و البته نه به دلیل تیراژ چاپها و لایکها و فیگور گرفتن با کتابها در پستهای تصویری.
جامعهای که ادبیات مکتوب ندارد یا خوانندهی ادبیات مکتوب ندارد؛ حرفهایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتری میزند، تازه آن هم اگر بتواند حرف خودش را بزند. هم چنین جامعهای که نمیخواند یا کم میخواند یا پرت و پلا میخواند یا بدتر از همه ادای خواندن در میآورد بیگمان اختلالی در بیان دارد. این جامعه بسیار حرف میزند اما اندک میگوید؛ چون واژگان رسا و بسنده ندارد.
اما کاش مسأله فقط محدودیت در کلام بود؛ مسألهی فقر تفکر نیز هست؛ چون افکار و مفاهیمی که برای درک وضعیتمان نیاز داریم از کلمات جدا نیستند. با کلمات است که ما آمادگی بیشتری برای تفکر، آموختن، آموزش، گفتگو، خلاقیت، رویاپروری و حسکردن مییابیم. کلماتی که با خواندن در وجود ما تهنشین میشوند به گونهای پنهانی در همهی کنشهای ما انعکاس مییابند.
اگر ادبیات نباشد، ذهن انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادی است، لطمهای جدی خواهد خورد. از آن روست که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسشهایی اساسی دربارهی جهان زیستگاه ما پیش میکشد. ادبیات خوب و اصیل همواره ویرانگر، تقسیمناپذیر و عصیانگر است. چیزی است که هستی را به چالش میخواند.
در اغلب موارد بیآن که تعمدی در کار باشد به ما یادآوری میکند که این دنیا، دنیای بدی است و آنان که خلاف این را وانمود میکنند یعنی قدرتمندان، به ما دروغ میگویند و نیز به یاد میآورد که دنیا را میتوان بهبود بخشید و شبیه دنیایی کرد که دوست داریم در آن زندگی کنیم.
برای شکل بخشیدن به شهروندان اهل نقد، که بازیچهی دست حاکمان نخواهند شد و از تحرک روحی و تخیلی سرشار برخوردارند، هیچ راهی بهتر از مطالعهی ادبیات خوب نیست. حتی غیرواقعیهای ادبیات، محملی سودمند برای شناخت پنهانترین واقعیتهای انسانی است.
ادبیات خوب در عین تسکین موقت ناخشنودیهای انسان با تشویق نگرشی انتقادی و ناسازگار در برابر زندگی، این ناخشنودیها را تشدید میکند.... بیگمان اگر بشر در برابر حقارت و نکبت زندگی بر نمیخاست و به آن چه داشت راضی بود، هنوز در مراحل بدوی میبود و تاریخ از حرکت باز ایستاده بود.
این دنیای بدون ادبیات، دنیای بیتمدن، بیبهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غریزی، خامکار در شور و شر عشق، این کابوسی که برای شما تصویر میکنم، مهمترین خصلتش سازگاری و تندادن انسان به قدرت است.
آیا فرازی درخشانتر از این جملات یوسا لازم است که هنوز به ما بگوید چرا باید دست به عمل بزنیم؟ چرا باید بخوانیم و چه بسا مجبوریم که در کوتاهی مختصر عمر خود بهترینها را برگزیده و بخوانیم؟
شناسه کتاب: چرا ادبیّات؟ / ماریو بارگاس یوسا / ترجمهی عبدالله کوثری / انتشارات لوح فکر
در خصوص بازداشت برخی اعضای جمعیت امداد دانشجویی امام علی، میتوان بر حقوق شهروندی این افراد پای فشرد و از حق فعالیتهای اجتماعی آنها دفاع کرد. مسلماً اگر عمدهی واکنشها به خبر دستگیری ایشان از همین جنس بود، نیازی به نگارش این چند سطر نبود. اما گاهی دفاع بد ویرانگرتر از حمله است؛ لذا باید افراد نیکسیرت را به قالب مردمی که شهروند و صاحب حقاند برگرداند.
عمدهی واکنشها مدعی هستند که حرکت جمعیت امام علی کاملاً غیرسیاسی و صرفاً یک فعالیت اجتماعی بشردوستانه بوده و این جمعیت باسابقه تنها نهاد مستقلی است که کار خیریه میکند و نبودنش بیاندازه بر رنج مردم خواهد افزود. جالب است که جمعیت و مدافعان محترمش، حتی در برخورد با نگاه امنیتی به فعالیت چند شهروند، به فلاکت و بیچارگی افراد تحت پوشش و بخصوص کودکان بیپناه و بدسرپرست و ایثار افراد بالادستی جمعیت متوسل میشوند. دفاعیههای جانسوز پر از اشک، با ذکر جملاتی از زبان کودکان معصوم محروم به اشکال مختلف و با قصد تأثیرگذاری بر افکار عمومی منتشر میشوند. علاوه بر چهرههای مجازی دنیای روشنفکری که فیالحال در کار سوگنامهنویسیاند، حتی وبگاه خود جمعیت هم، جز یک یادداشت فرورفته در بهت و دلنوشتهای از یک دختر نوجوان تحت پوشش، چیز دندانگیری به عنوان اعتراض به وضعیت فعلی ندارد.
پرسش این است که چنین انفعالی از جمعیتی که ادعا میکند بیست سال بدون پشتوانهی قدرت در جامعه به کار خیر و نهادسازی مدنی پرداخته است، پذیرفتنی است؟ وقتی مفهوم نهاد مدنی و کار غیرسیاسی و این اشک و آهها را کنار هم بهکار میبریم، فقط مجموعهای از تناقضها را کنار هم میچینیم. همین جا میشود تکلیفمان با کار خیریه را هم البته تا حدودی روشن کرد.
در آزمون و خطاهای متعددی که برای بهتر زیستن بشر و از میان برداشتن فقر و نابرابری انجام شده است، صرف کردن پول و وقت اختیاری عدهای از افراد پیشرو برای دیگران، یعنی همان کار خیریه، بیش از همه متداول است. کار بشردوستانه مثل یک دریچهی رهایی است که برخی از بیعدالتیهای موجود را فعلاً قابل تحمل میکند. حرفی نیست، اما این یک واقعیت است که تقریباً همه جا دستیابی افراد به سرمایهی اقتصادی اجتماعی و فرهنگی است که هر موفقیتی را تعیین میکند، نه ابتکار یا ثبات قدم. خیریهها به ما یاد میدهند که از سیستم و از نهادهای قدرتمند چیز کمی مطالبه کنیم؛ یا اصلاً چیزی نخواهیم. مطالبات ما فقط از خودمان باشد، خودی که سر فرصت و با حوصله تبدیل به سوژهای غیر سیاسی تبدیل شده است.
شاید یک دلیل ساده که فقط یک خیریه نداریم و بلکه صدها و هزاران خیریهی متعدد وجود دارد، این است که افراد میخواهند خیریهای تأسیس کنند که مطابق با اهداف و ارزشهای خودشان باشد؛ پس کار خیریه از اساس نمیتواند کاری غیر ایدئولوژیک باشد. حال جمعیتی با رویکردی کاملاً ایدئولوژیک و استفاده از ظرفیتهای مذهبی و احساسی مردم و جوانان فعالیت کرده است، چرا در بزنگاه تاریخی یک تنگنا، اولین و مهمترین واکنشش نه مطالبهگرانه، بالغانه و آگاهیبخش، بلکه پریدن به دامن مرثیهخوانی و استفادهی نمادین از فقر و رنج مردم است؟
در یک نگاه تحلیلی به جای نگاه ایجابی/سلبی و احساسی، کار خیریه اگر به سطح نهاد مدنی نرسد و از دولت سهمخواهی نکند و در مناسبات سنتی خیر و شر دست و پا بزند، به ایستایی و سکون وضع موجود کمک میکند. اگر غیر از این است و جمعیت به عنوان یک نهاد مدنی در حد فاصل مردم و حکومت قصد تغییر ساختاری در مناسبات توزیع قدرت اجتماعی را دارد، به عنوان یک اقدام شرافتمندانه در مواجهه با فقر و بیعدالتی، باید به ایدئولوژی خود باور داشته باشد و مبارزی واقعی شود وگرنه مجبور است به استغاثه و لافزدن در صفحات مجازی بسنده کند. در هر صورت گریزی از سیاست نیست.
اگر نهاد برای مواجهه با دولتی که نگهبان وضعیت موجود است، بخواهد از میانبری مثل خیریه استفاده کند، باید با مردم صادق باشد و انتظار این را داشته باشد دولت صفحهی سازمانبندیاش را در هر فرصتی که بتواند به هم بریزد. این به معنی عادیسازی نگاه امنیتی به کنشگریها و فعالیتهای مدنی نیست و هرگز آن را تأیید نمیکند؛ ولی به این معنی است که فعالیت مدنی نیاز به انسانهایی صادق و بالغ و شهروندانی خوب و نه صرفاً انسانهایی خوب دارد که از صغارت خود خواستهشان بیرون آمدهاند، خودشان را قطب عالم امکان نمیدانند و در عین حال میتوانند قدرت را مرعوب کنند.
در آن صورت نیازی به بیصداقتی و تنزهطلبی سیاسی نیست، همچنین زدن به صحرای کربلا و خیمههای بیعباس و استفاده از معجزات و احساسات ترحمآمیز هم برای یک نهاد مدنی پذیرفتنی نیست.