نوشتن در آستانه

تسلای خاطری ... عجیب، مرموز، چه بسا خطرناک و شاید رهایی بخش http://t.me/elhammrad

نوشتن در آستانه

تسلای خاطری ... عجیب، مرموز، چه بسا خطرناک و شاید رهایی بخش http://t.me/elhammrad

تن به درد دادن

بعد از خبر هولناکی که در شهر پیچید یا بعد از هر اضطراب کلافه‌کننده‌‌ از مبهم بودن آن‌چه بر سرمان خواهد آمد، یکی می‌پرسد: کاری از دست علوم انسانی برمی‌آید؟ گفته می‌شود عموماً آن که دهانش پر از حرف است، دست‌هایش خالی از عمل است. عمل؟ علم؟ تحلیل؟ سیاست؟ نظریه؟ داستان؟ حال کدام یک به کار می‌آیند؟ هر پاسخی به این سؤال می‌تواند مخاطره‌آمیز باشد و از ادراک مستقیم و خودآگاهی گوینده و شنونده‌اش رهزنی کند. پیش از هر انتخاب و پاسخ بله و خیر باید مراقب سرریز شدن احساسات شد. احساسات که سرریز شود، فوران کردنش مداوم شود؛ به این می‌ماند که قرص رخوت‌آوری بالا انداخته‌ایم و همین‌طور بی‌هدف چشم دوخته‌ایم به آینده؛ بی این‌که مسئولیتی برای انسان بودن‌مان داشته باشیم.

آن کنترل و مراقبت از احساسات که گفته شد با ابراز احساسات نکردن یا سرکوب کردن و فروخوردن احساسات یکی نیست. معنی‌اش فقط این است که نسبت به تمام واکنش‌های اولیه و ابراز انزجارها و خشم و ترس و تأسفِ خود، آگاه باشیم و زیر سیلان احساسات و پاسخ‌های آماده مدفون نشویم. آن‌ها تبدیل به اولین موانع فهمیدن و انسان بودن ما خواهند شد. یادمان باشد هنوز اولین قدم را هم برنداشته‌ایم و بی‌دفاع بر سر راه پدیده‌هایی فجیع‌تر و دهشتناک‌تر نشسته‌ایم. احساس زجرآور «ناکافی بودن» و «نشنیده شدن» تا ابد با ماست.

 تجربه‌ی تاریخی انسان و حاصل تمام تلاش‌های اصیل انسان می‌گوید، قدمی که می‌تواند این غول را در شیشه کند و حرکاتش را مهار کند، شناختن و فهم دقیق آن است. فهمیدن می‌تواند ریشه‌ها و بنیادها را به ما نشان بدهد. ما خیال می‌کنیم که می‌اندیشیم و عمل می‌کنیم... اما به‌ راحتی فراموش می‌کنیم دیگران یا دیگرانی در ما هستند که عمل می‌کنند. عادت دیرپا به الگوهای کهنی تبدیل شده است که قدرت اغواگر عظیمی را حمل می‌کند. آیا انسان سزاوار این نیست که از اغواشدگی رها شود؟

 هم‌چنین «شناخت» می‌تواند در برابر خوی نابودنشدنی انسان بایستد. همان خوی و عادت آزاردهنده‌ای که انسان را وا می‌دارد، فوری و بی‌وقفه دست به داوری بزند. داوری پیش از« فهم» یا حتی داوری در غیاب فهم.  

این به تعلیق درآوردن داوری‌های اخلاقی که به تمامی از چاه گذشته تغذیه می‌شوند، به معنی غیراخلاقی بودن و زیستن بی‌اخلاق نیست. قضاوت نکردن مطلق و کرختی و بی‌تفاوت بودن هم نیست. به یک معنی هیچ یک از این‌ها نیست. پذیرفتن و تن دادن به تعلیق داوری، فقط نوعی «گشودگی» خودآگاه انسانی ماست. این تعلیق ما را کمی رهاتر و آزادتر می‌کند؛ که اوج بگیریم و بتوانیم سرزمین‌های بیشتری از ناخودآگاه تودرتوی خودمان را ببینیم. در ابراز احساسات متوقف نشویم. از آستانه‌ی تضادها و آوارگی‌ها‌یمان در جهان عبور کنیم و هویت انسانی بگیریم.

ما در شرایط خطرناکی زندگی می‌کنیم. آن چه که ساخته‌ایم و آن‌چه که تاکنون به آن نیندیشیده‌ایم، قدرت و شدت گرفته و خطرناک شده است. اگر نتوانیم پیچیدگی و وسعت ناخودآگاه‌مان را ببینیم، ناگهان تکلیف همه چیز روشن می‌شود. پیچیدگی‌ها از بین می‌روند. انسان‌ها دیگر انسان نیستند، دسترسی به آزادی و انتخاب فردی ندارند. نماد خیر‌اند یا نماد شر. یکسره معصوم و پاک و سفید یا به تمامی روانی و قاتل بالفطره و سیاه. دیگر انسان آن وجود خود انگیخته‌ای که می‌تواند بهتر یا بدتر شود نیست. راه برای هر تغییری در پایان‌بندیِ داستان بسته شده است. یک داستان بیشتر وجود ندارد. چه دنیای تاریکی!

راستی چرا مدرن شدن گاهی این قدر خودش را جدی می‌گیرد؟ بدتر از آن چرا ادای مدرن شدن، کمی نمی‌تواند به خودش بخندد؟ شاید خندیدن به آن راهی باشد برای فرونشاندن عطش و آتشی که به پا می‌کند. آتش که خاموش شود و انسان در فرصت صلح و ثبات به دست آمده مرزهای خودآگاهی‌اش را بزرگتر کند و در نتیجه آزادتر باشد، می‌تواند درباره‌ی دیگران کنجکاو باشد. می‌تواند برای درک کردن حقایقی متفاوت از چیزی که خودش باور دارد تلاش کند. هر انسان می‌تواند روایت و داستان خود را بگوید و ضمن گفتن آن داستان دیگری را هم بشنود. راستی اگر برای همین گفت‌وشنود متقابل با دیگری نبود برای چه از غارها بیرون آمده‌‌ایم؟

 

بی‌تاب می‌شود این دل، که می‌بینمت تن به درد داده‌ای.

درمانده‌ات می‌بینم، در می‌مانم.

پس ابری تار پیش چشمم می‌تند

و ناله‌ای زار گوشم را می‌آکند و آن‌گاه اشک چو بارانم.

                                                                                                    « آیسخولوس»

  

هرتزوگ

زمانه‌ای است که در آن کمتر چیزی به اندازه‌ی روشنفکری به زوال رفته و در معرض آسیب بوده است. کسانی آموخته‌اند که باید اندیشید و به لوازم آگاهی دست یافت. گویا روشنفکران از خودگذشتگانی هستند که همه چیز را برای اندیشیدن می‌خواهند؛ اما خودِ اندیشه را برای هیچ چیز. روشنفکر باید در دنیای خودساخته‌اش سیر کند و بیندیشد و آگاهی یابد. او را چه به واقعیت؟ او را چه به تاریخ؟ او را چه به انسان؟ او را چه به خودش؟ او را چه به جهان؟ چنان که هنر برای هنر، سخن برای سخن باشد و آگاهی برای آگاهی.

زوال و ابتذال روشنفکری نتیجه‌ی بی‌سویگی و هرزگی در اندیشیدن است. این گونه است که زندگی روشنفکرانه بی‌سو، مبتذل و هرزه می‌شود. آسیب این نوع ابتذال و هرزگی فکری سخت‌تر است؛ چون حاملان آن نه مردم عادی، بلکه برخی از نخبگان هستند. کسانی که مدعی به روز بودن، در جریان آخرین تحولات جهان قرار داشتن، برخورداری از سواد و دانش و حرفه‌های هنری و ادبی و علمی و غیره هستند و دائم در حال حرف زدن و ارزش‌گذاری اجتماعی دیگران هستند، آن هم بدون این که از آنان خواسته شود.

بخشی از قدرت نوشتاری سال بلو Saul Bellow مرهون ورود او به دنیای روشنفکری و دست یافتن به راهی است که بتواند روشنفکری را به عنوان یکی از مظاهر تأثیرگذار دنیای مدرن، از درون نقد کند. همین طور زیر نور خیره‌کننده‌ی ادبیات دست به ترکیب پیچیده‌ا‌ی از زندگی خصوصی و علایق روشنفکری بزند. او که تمام عمرش در حال آموختن تاریخ و سیاست بوده است، در نهایت رمان‌نویسان را به عنوان تاریخ‌نگارانی می‌بیند که از توانایی بهتری برای نزدیکی به حقایق دنیای معاصر برخوردارند. پس این توانایی را با خود سازگارتر یافته و تقریباً تمام عمر نودساله‌اش را صرف ادبیات می‌کند.

 ادبیاتی که او می‌خواست واقع‌گرا باشد؛ اما از سوی دیگر واقعیت دستانش را می‌بست. سال بلو در سخنرانی دریافت نوبل گفت: «به نویسندگان احترام زیادی گذاشته می‌شود. عموم انسان‌های هوشمند با بردباری با آن‌ها روبرو می‌شوند، به خواندن آثارشان ادامه می‌دهند و ناامیدی‌های پی‌درپی را تاب می‌آورند و امید دارند در هنر چیزی بیابند که از دین، فلسفه، نظریات اجتماعی و علم محض نمی‌شنوند. در مرکز این دغدغه‌ها آرزوی بزرگ سرشار از اندوهی برای خلق روایتی گسترده‌تر، کامل‌تر، انعطاف‌پذیرتر، روشن‌تر و همه‌جانبه‌تر درباره‌ی این‌که ما انسان‌ها چه هستیم، که هستیم و زندگی برای چیست، وجود دارد.»

به این ترتیب در هرتزوگ، سال بلو تمام توان خود را برای خلق روایتی سرگرم‌کننده و در عین حال آزاردهنده از زندگی شخصیتی که بتواند بیشترین حقیقتِ ممکن درباره‌ی زندگی روشنفکران را بگوید به کار برده است. موسی هرتزوگ یک استاد دانشگاه 43 ساله و یهودی است پسر واردکننده‌ی پیاز و مهاجری از روسیه که در شیکاگو بزرگ شده است. یکی از بس بسیارانی که انگیزه داشته‌اند با هوش و توانایی‌های خود دنیا را تغییر دهند؛ موسی هم رویاهای بزرگی در سر پرورانده است. حتی گاهی زندگی‌اش سمت خوبی گرفته است؛ اما اغلب در زندگی روزمره‌اش کامیاب نبوده است.

پس او مأموریت روشنفکرانه‌ی خود را «استخوان‌شکنی از خودخواهی و رشد خود» می‌داند، اما ظاهراً به عنوان پدر، عاشق، شوهر، نویسنده، دانشگاهی شکست خورده است و هر روز و هر شب با واقعیتی روبرو می‌شود که احتمال دارد روان او را از هم گسیخته و پریشان کند:

«زندگی‌اش آن طور که در اصطلاح می‌گویند، تباه شده بود. ولی چون زندگی‌اش از اول هم چیزی نبود، پس چندان هم جای تأسف نداشت.»

در طی داستان هرتزوگ مشغول نوشتن نامه است. تقریباً برای هرکسی که در زندگی‌اش بوده، از همسران سابقش مادلین و دیزی و معشوقه‌‌اش رمونا  تا شهردار و کشیش، حتی به رئیس‌جمهور آمریکا و هایدگر و نیچه و اسپینوزا نامه می‌نویسد و ما از خلال نامه‌های او تمام کسانی را می‌شناسیم که آدم‌هایی کوته‌فکر، شیاد و چرب‌زبان و در عین حال فریبنده بوده‌اند و می‌خواسته‌اند او را با درس‌های واقعیت تنبیه کنند.

اما هرتزوگ در نمایشی از اشارات عالمانه‌ای که خود به راه انداخته است، غرق شده است:

«جان به در بردن! تا زمانی که ندانیم اوضاع از چه قرار است. تا زمانی که وقت آن برسد که اثر مفیدی بر جا بگذاریم (مسئولیت شخصی در مقابل تاریخ یک ویژگی فرهنگ غرب که در کتاب‌های عهد قدیم و جدید ریشه دارد و همین طور عقیده‌ی بهبود مداوم زندگی بشر در روی زمین) به چه وسیله‌ی دیگری می‌شود اشتیاق مسخره‌ی هرتزوگ را تفسیر کرد؟ ... خدایا من برای جنگیدن در راه هدف مقدس تو شتافتم. ولی دائم سکندری خوردم و هرگز به صحنه‌ی مبارزه نرسیدم.»

اشتیاق هرتزوگ برای خوب بودن و کامل بودن، منبعِ کمدی جذاب کتاب است. هرتزوگ همان انسان مدرنی است که با توسل به دانستن و آگاهی می‌خواهد طرحی نو بیفکند؛ اما نتیجه ناامیدکننده است. انسان مدرن از جامعه ناراضی و سرخورده است. این‌جا سال بلو به عنوان نویسنده‌ی قرن بیستمی می‌تواند لحن سوگ‌آمیزی به خود بگیرد، چنان که به گفته‌ی خودش ابتدا این گونه بوده و در کارهای ابتدایی نوشتنش معلق بود؛ اما هنگام نوشتن هرتزوگ از بین شِکوِه کردن و کمدی، دومی را انتخاب می‌کند؛ چون پرانرژی‌تر و عاقلانه‌تر است، اصلاً آدم‌های شکست‌خورده ترجیح می‌دهند شوخ‌طبعی کنند. بنابراین طنز یهودی خاص و جانداری بر متن کتاب سایه افکنده است.

به اعتقاد او اندوهگینی اگر فرصت جولان بیش از حد بیابد، لاجرم به مهمل‌گویی می‌انجامد و این روزها همه به اندازه‌ی کافی مهمل شنیده‌اند. سال بلو در مصاحبه‌ای گفته است : «از آن چه تا امروز انجام داده‌ام؛ به جز شکل کمدی رضایت ندارم. نمی‌توانم خودم را به خاطر این که اخلاق‌گرای سخت‌گیری نیستم سرزنش کنم. همیشه می‌توانم این بهانه را بیاورم که به هر حال من چیزی جز یک داستان‌نویس نیستم... نمی‌دانم هرتزوگ را چند بار نوشتم اما آن قدر نوشتم که پیدایش کردم.»

او به شکلی رادیکال علاقمند بود که گنجایش ذهنی و قدرت و فضیلت انسان‌ها نه از روی حرف‌ها و افکار بلکه از روی زندگی روزمره‌شان سنجیده شود. انسانی که با فرارفتن از زندگی روزمره در حال رویا ساختن است، به شدت در معرض ابتذال قرار دارد و قهرمانی که بخواهد در مقابل این ابتذال مقاومت کند، زمینه‌ی تراژدی را می‌سازد.

قهرمان سال بلو در هرتزوگ از جنس همین انسان‌های درمانده‌ی مبتلا به تراژدی است. کسانی که تمایل به رویاپردازی دارند، جست‌و‌جوگرند، رویای انجام کارهای ناممکن را دارند، روشنفکرهای خوره‌ی کتاب هستند؛ اما نهایتاً در چالش روشنفکری و روزمرگی یا رویا و ابتذال به آدم‌هایی منفعل، واداده و زودرنج تبدیل می‌شوند.

 بنابراین می‌شود گفت بُن‌مایه‌ی این کتاب پرداختن به نوعی هوش ناامیدکننده است. به عقیده‌ی نویسنده این هوش روشنفکرانه می‌تواند محصول شکست‌خوردن نهادی آزادی‌خواه به نام دانشگاه باشد و به انسان مدرنی بینجامد که همیشه از جامعه و دیگران ناراضی است. مثل هرتزوگ روشنفکری یهودی که مونولوگ درونی‌اش از حرف‌های پوچ تا متعالی را در برمی‌گیرد. جهان اطرافش اصلاح‌ناپذیر و واقع‌گراست.

 اما  قهرمان در نهایت دست به جنایت نمی‌زند و از خلال آگاهی‌‌های ظاهراً بی‌کاربردش روزنه‌ای امیدوارانه می‌یابد که به زندگی کردن بیارزد. ترکیب این پیچیدگی است که کار سال بلو را متمایز می‌کند. بیرون کشیدن امید از دل آگاهی.  با خواندن هرتزوگ علاقه‌ی سال بلو به شخصیت‌های روشنفکر و لفاظ که دائم در حال حرف زدن هستند روشن می‌شود. کسانی که وی از دست انداختن آن‌ها لذت می‌برد. گفته شده برخی مثل بلوم این لحن نیشدار او را «شاهکار کوچک خاکستری» دانسته‌اند و برخی دیگر مثل ناباکوف او را «متوسطی بدبخت» نامیده‌اند.

   بلو درکتابش، هرتزوگی ساخته است که در اولین قدمِ روشنفکری، زندگی خودش را پذیرفته ولی می‌خواسته تغییر کند:

«او سرسختانه، لجوجانه، کورکورانه ولی بدون هشیاری و شهامت کافی خواسته بود که هرتزوگی عالی باشد. هرتزوگی که شاید با بی‌دست‌وپایی می‌خواست دارای آن چنان صفات درخشانی باشد که خود تصویر مبهمی از آن داشت. درست است که او بیش از اندازه و فراتر از استعدادها و قدرت‌هایش پیش رفته بود؛ ولی این مشکل بی‌رحمانه‌ای است که گریبان‌گیر آدم‌هایی می‌شود که انگیزه‌های قوی و حتی ایمان دارند؛ ولی از عقاید روشن تهی هستند.»

موسی هرتزوگ به عقل اعتقاد دارد؛ اما پس از فروپاشی ازدواج دومش با مادلین، که او را به مرز خودکشی و جنایت می‌برد، دچار یک بحران طولانی مدت عصبی شده است. برای مثال در کارهای دانشگاهی‌اش با تکیه بر عقلانیت از روند فعلی بحران در اخلاق ابراز تأسف می‌کند؛ با این وجود یک روشنفکر رمانتیک درمانده در مقابل همسرش باقی می‌ماند. مادلین که مسیحی شده و از او طلاق گرفته و حالا همراه دخترکشان با صمیمی‌ترین دوست سابق هرتزوگ زندگی می‌کند، شخصیت بزرگی است. او معصومانه زیبا، جذاب و درخشان است. در حال کار برای دکترای تاریخ کلیسای روسیه با هدف این است که مانند ققنوس از خاکستر شهرت علمی شوهر سابق خود بلند شود. مادلین در خانه شلخته و در رختخواب یک عوضی است، در گفتگو با روشنفکران آزاد خیره‌کننده است. اوست که با رفتنش تمام جنبه‌های فردی، مذهبی اجتماعی هرتزوگ را زیر سؤال می‌برد. او را به بحث با نمایندگان انواع نحله‌های فکری و ادبی و فکری وامی‌دارد. در همین مباحثه‌ها و از دل یک کاتارسیس هرتزوگ به رازی دست می‌یابد؛ این‌که زندگی ارزش زیستن دارد. حتی وقتی در مسیرش باید از منطقه‌ای بسیار گل‌آلود و پرسروصدا بگذری تا به نتیجه‌ای ناب برسی.

ما هرتزوگ را می‌خوانیم و با خود فکر می‌کنیم، چه ایده‌ی جالبی برای خلق شخصیتی است که در سر خود برای همه نامه می‌نویسد! چرا کسی قبلاً به این فکر نکرده بود؟ اما تازگی شکل روایت جای دیگری است. داستان دو راوی اول شخص و سوم شخص دارد که استادانه در هم تنیده شده‌اند. لغزیدن بین دو زاویه‌ی دید از یک شخصیت واحد، حس ناب و جسورانه‌ای به خواننده‌ی کتاب می‌دهد. هرتزوگ در آن واحد سوژه‌ای است که باید شناخته شده و درس عبرت باشد که «او» خوانده می‌شود و هم رنج و مصیبتی است که «من» نام دارد. لذت تاب خوردن بین این دو به خواننده تقدیم می‌شود. به این ترتیب نویسنده نوعی چندصدایی یا چند ذهنی‌سازی را با موفقیت در هرتزوگ پیاده کرده است.

او می‌خواست حتی‌الامکان واقع‌گرا باشد و همین واقعیت به او دیکته می‌کرد که قهرمانش، قهرمان نباشد. نه در عشق ورزیدن نه در رویاهای روشنفکرانه‌اش. برای همین دنیای هرتزوگ در ابتدا جای غمزده‌ای است حتی جای دنجی نیست؛ چون فردیت و هویتی در آن ندارد:

«آدم چهل ساله باشد و چنین شهرت سخیفی به هم بزند! پیشانی‌اش خیس شد. چنین حماقتی مستوجب مجازات‌های شدیدتری بود... مستوجب بیماری یا زندان ... خودآزاری بیش از اندازه هم برایش جالب نمی‌نمود. کار به دردبخوری نبود. شاید احمق نبودن، آن قدرها ارزش نداشت که آدم شقوق ناگوار دیگر را بپذیرد. به هر حال آن آدم غیراحمق چه کسی است؟ قدرت‌پرستی که عامه را متمایل به خواسته‌های خود می‌کند؟ روشنفکر عالمی که بر یک بودجه‌ی چند میلیاردی نظارت می‌کند؟ سیاست‌مداری تیزهوش روشن‌بین و سرسخت یک تشکیلات واقع‌گرا؟ آیا بهتر نبود اگر یکی از این‌ها می‌بود؟»

این قطعات را که می‌خواندم دوست داشتم مترجم چیره‌ دست‌تری کتاب را ترجمه می‌کرد. معلوم نیست بر سر نثر انگلیسی پرمایه‌ای که گفته می‌شود به خاطر تسلط سال بلو به زبان ییدیش، جذاب و پرانرژی نوشته شده چه آمده است. ترجمه‌های دیگری اگر در کار باشد من ندیده‌ام.‌

به هر صورت هرتزوگ درطی داستان همیشه به دنبال بهبود و تغییر افکارش است؛ اما در ادامه چیزی در حال و هوای مجموعه‌ی زندگی‌اش تغییر نمی‌یابد:

«غرور، خشم، عقلانیت زیادی، تمایلات همجنس‌گرایانه، رقابت‌جویی، بی‌اعتمادی به عواطف، بی‌ظرفیتی در مقابل انتقاد، فرافکنی‌های خصمانه، اوهام ... همه‌اش جور در می‌آمد ... همه‌اش.»

اما نکته این‌جاست که هرتزوگ به شکلی بنیادی یاد گرفته است، توسط عقاید دیگران یا روایت آنان از واقعیت بلعیده نشود. همین ویژگی با ظرافت او را از روشنفکری بی‌سو و هرزه چنان که در ابتدای این متن گفتم، متمایز می‌کند. نویسنده در این کتاب با ساختن شخصیت هرتزوگ پرسیده است که چطور می‌شود در مقابل کنترل‌های عریض و طویل این جامعه مقاومت کرد، بدون این که به فردی نیهیلیست تبدیل شد و از شورشی بی‌محتوا اجتناب کرد؟ پرسیده است که آیا راه‌های دیگر و خوش‌خلقانه‌تری از مقاومت و آزادی انتخاب وجود دارد؟ خواسته است بگوید ممکن است حقیقت همیشه هم این‌قدر کیفردهنده نباشد ... ممکن است حقایقی هم پیدا شوند که در طرف زندگی باشند:

«اگر بخواهیم مثل انسان و مخلوق زندگی کنیم باید خیلی افکار را از گردونه خارج سازیم. گاهی به نظر می‌رسد که ما هفته‌ای هفت روز به محاکمه کشیده می‌شویم، سؤالها را جواب می‌دهیم، موضع خود را برای دیگران روشن می‌سازیم؛ ولی کی زندگی می‌کنیم؟ اگر لازم باشد که قضاوت‌های بی‌وقفه‌ای ارائه دهیم چطور زندگی کنیم؟»

البته در جاهایی قهرمان روشنفکرِ گریخته از چنگ اگزیستانسیالیسم پوچ‌گرای زمانه‌ی خود، در عین محافظه‌کاری با هابز موافقت کرده است:

«اگر قدرت مرعوب‌کننده‌ای در میان نباشد، انسان‌ها هیچ لذتی از معاشرت با یکدیگر نخواهند برد و به جای آن اندوهی فراوان نصیب‌شان خواهد شد. همیشه یک قدرت مرعوب‌کننده وجود دارد و آن وحشت، انسان است.»

برخی از نقدها کارهای سال بلو را بهره بردن از انواع تدابیر برای دادن سرمشق‌هایی طلبکارانه به یهودیان دانسته‌اند و با گواه آوردن از شخصیت‌های خوب و بد کتاب هرتزوگ که آن را خاص‌ترین و یهودی‌ترین کتاب او می‌دانند، این ظن را تقویت کرده‌اند. به نظرم با توجه به این که مورد هجمه‌ترین شخصیت کتاب خود هرتزوگ است، چنین ظنی اعتبار چندانی ندارد و حتی اگر هم داشته باشد باعث نمی‌شود از روایت و نثر پرانرژی سال بلو بهره نبریم. به علاوه عقاید و زندگی وی نشان می‌دهد به لحاظ سیاسی و دینی به هیچ نوع جزم اندیشی باور نداشته است.

به نظرم کتاب او حتی به گفته‌ی برخی از منتقدانش، ضدروشنفکری هم نیست. فقط با صدای بلند به ناممکنی سنتزی روشنفکرانه می‌خندد که می‌خواهد همه‌ی خواسته‌های تاریخی بشر را برآورده کند. روشنفکران او اغلب «دلقک‌هایی طناز با اندیشه‌های متعالی» هستند، افرادی که به طور پوچ و بیهوده‌ای، هوس می‌کنند توضیحات کامل بدهند، از قلمرو ایده‌ها کمک می‌گیرند، اما زندگی خودشان گیج و مغشوش است و در انتها می‌فهمیم فهم و روابط آن‌ها با ایده‌ها دست کم در موارد زیادی سطحی و حداقلی است. منظور از روابط با ایده‌ها، آگاهی کامل به همه‌ی مسائل اساسی است. به نظر می‌آید رمان‌نویس اشتباه می‌کند اگر یک روایت از تاریخ را پایه‌ی خلاقیت نوشتاری خود قرار بدهد و حرف آخر را بزند، بهتر است نویسنده به مفهوم خود از زندگی اعتماد کند؛ کمتر جاه‌طلبانه است و بیشتر احتمال راست گفتن دارد و این همان کاری است که بلو کرده است.

شناسه‌ی کتاب : هرتزوگ / سال بلو / فرشته داوران / نشر پیکان

 

پایان دموکراسی

هرچه انتخابات نزدیک‌تر می‌شود نگرانی بابت یک «شکاف» بنیادین هم بیشتر می‌شود. شکاف بین آن چیزی که به مردم وعده داده می‌‌شود و آن‌چه به عنوان یک کل در جامعه اتفاق می‌افتد.

تمام توان سیاسی افراد و گروه‌ها به فروش گذاشته می‌شود، تا خود را نماینده‌ی همه‌ی مردم جا بزنند و به بیگانگی حاد میان مردم و قدرت خاتمه بدهند. گویی یک‌باره جایگاهی فراتر از وضعیت نمایان شده است و پنداری قدرتِ بی‌چهره‌ای فراتر از منافعِ جناح‌های فعلی ظاهر شده است، طوری که وقتی به قدرت برسد، می‌تواند همه‌ی فضاهای خالی را پرکند. اما قدرتی که چهره ندارد و خود را تجلی مستقیم کل جامعه می‌داند، خطرناک است. اولین پیامد بی‌چهرگیِ قدرت، ادغام مردم در سازوکار تثبیت قدرت و در نتیجه انفعال آن‌ها در پیگیری خواسته‌هایشان است؛ آن هم به اسم مشارکت فعالانه‌ی مردم در انتخابات و رفتن شتابان به سوی دموکراسی!

 واقعیت این است، چیزی که در قالب انتخابات، مشارکت و بیان مطالبات مردم نامیده می‌شود، به ناچار چیزی جز تبدیل کردن عجزِ ندانستن و نتوانستن، به فضیلت نیست. البته از دموکراسی هم‌چنان و به ناگزیر تعریف و تمجید می‌شود. درست مثل چرچیل، زمانی که تجربه‌ی فاجعه‌آمیز فاشیسم شکست خورده بود و تجربه‌ی استالینیسم هم مقابل چشمانش بود؛ اما واقعیت ‌این است که انتخابات می‌تواند خالی از هر گونه تعهدی به حقوق دموکراتیک برگزار شود. اصلاً اغلب انتخابی به آن معنا وجود ندارد. حرف زدن و لفاظی با دموکراسی هنوز خواسته‌های افکار عمومی را ارضا می‌کند و اقتدارگرایان نیز هم‌چنان به برگزاری انتخابات تشریفاتی ادامه می‌دهند.

نتیجه‌ی همین فرایند تکراری دست‌کم در کشور ما این است کسانی که رأی نمی‌دهند، کسانی را که به هر دلیلی در انتخابات شرکت می‌کنند را مقصر مشکلات و دوام وضعیت فعلی می‌دانند. در مقابل کسانی که رأی داده‌اند، اگر با پشیمانی عذر نخواسته باشند، می‌گویند به امید عوض شدن وضعیت رأی داده‌اند و چه بسا اگر این کار را نمی‌کردند، حالا باید اوضاع بدتری را تجربه می‌کردند. این دور باطل می‌تواند مدت درازی دوام بیاورد و مدیریت‌ناپذیر باقی بماند.

جالب است که حالا دیگر تناقضِ درونی دموکراسی حتی بدون دنباله‌ها و پسوندهای ناچسب، در برای یک‌جا جمع کردن هویت و تشخص فردی و منافع اجتماعی به روشنی از پرده بیرون افتاده است. ابتدا صحنه طوری چیده می‌شود که گویی کنش دیگری جز شرکت در انتخابات وجود ندارد؛ اما بساط انتخابات که برچیده می‌شود، مصادف با همان زمانی است که رأی‌دهندگان احساس می‌کنند برای چند سال دیگر گیر افتاده‌اند. آن‌ها ایده‌ی یک تغییر مهم برای حل مشکلات‌شان را دوست دارند؛ ولی حقیقتاً هیچ چیزی را که به طور اساسی متفاوت باشد نمی‌خواهند.

این که بتوانیم آزادانه و حتی با چند گزینه‌ی محدود انتخاب کنیم، لذتی فوری و کوچک به همراه دارد. این دلیل تشکیل صف‌هایی برای شرکت در انتخابات در کشورهایی است که فکر می‌کنند برای امروزی شدن باید دموکراسی را با هر ضرب و زور و پسوندی که شدنی است، ترتیب داد و نیز برای رأی‌دهندگانی که هنوز دنبال رأی خود می‌گردند و حقوق بشر را با دموکراسی خلط کرده‌اند. در حالی که آزاد بودن، احترام به حیثیت مستقل انسانی و منافع دراز مدت برای رأی‌دهندگان در بسیاری از کشورها هنوز محسوس نیست و در مرحله‌ی وعده است و چه بسا برای همیشه وعده باقی بماند.

دیوید رانسیمن David Walter Runciman   استاد برجسته و مدیر دپارتمان سیاست و روابط بین‌الملل دانشگاه کمبریج در آخرین کتاب خود با عنوان How Democracy End? که با عنوان «پایان دموکراسی» در ایران ترجمه و منتشر شده است، می‌خواهد به آن خطرات بالقوه‌ای که می‌تواند دموکراسی را به ضد خود تبدیل کند، نگاهی بیندازد. متن او با زبانی شفاف و با استفاده از مصادیق کنونی سیاست مستقر در جهان، مثل اقبال مردم به ترامپ و رأی مردم بریتانیا به برگزیت و پدیده‌ی اردوغان و ... نوشته شده است. این متفاوت است با کتاب دیگری در نقد دموکراسی به همین نام پایان دموکراسی که توسط ژان ماری گنو نوشته شده و عبدالحسین نیک گهر آن را به فارسی برگردانده است.

 از نظر رانسیمن نظام‌هایی که دموکراسی را وعده می‌دهند، فقط حل مشکلات را پشت گوش می‌اندازند. واقعاً نمی‌دانیم که پشت این گوش چیست که گنجایش این همه بحران را دارد و نمی‌دانیم که تا کی این کار ادامه خواهد داشت؟

امروز حق شرکت در انتخابات دیگر کافی نیست، افراد به دنبال شأن و منزلتی هستند که به همراه به رسمیت شناختن کیستی‌شان می‌آید و می‌خواهند سهمی از منافع مادی دموکراسی هم داشته باشند. آن‌ها نمی‌خواهند که صدایشان فقط شنیده شود و پشت گوش انداخته شود، آن‌ها می‌خواهند که به سخنان آن‌ها توجه شود. انتخابات باعث می‌شود که  همه با صبر و حوصله یا حداکثر کمی جنبش منتظر‌ بمانند و با مشکلات بی‌شمار دست و پنجه نرم کنند. کسی نمی‌داند که منتظر چیست. در واقع تغییر می‌خواهند ولی منتظر دگرگونی‌های بزر‌گ نیستند؛ اما بعد از مدتی انتظار به کار اصلی‌شان تبدیل می‌شود.

رانسیمن به دنبال توضیح‌دادنِ وضعیت نه چندان مطلوبی است که حتی دموکراسی‌های ثبات‌یافته‌ی غربی به آن مبتلا شده‌اند. خطراتی که از هر سو دموکراسی‌ها را به محاصره درآورده و مورد هجمه قرار داده است: هوچی‌گران پوپولیست، نظامیانی که می‌خواهند زودتر یونیفورم‌هایشان را آویزان کنند و پشت میز سیاست بنشینند، اقتدارگرایان، ملی‌گرایان، بنیادگرایان و انواع «گرایان» که در کمین فرصت برای کسب قدرت نشسته‌اند.

می‌توان پرسید با این حساب ما که گویا دیر زمانی است بعد از مشروطه سودای دموکراتیک شدن در سر می‌پرورانیم، از این کتاب چه طرفی می‌توانیم‌ ببندیم؟ راه‌حل ما دلبستگانِ ایرانی مانده در حسرتِ دموکراسی چیست؟ انتظار یک راه‌حل قطعی و بی‌نقص بیهوده و ناممکن است.

نویسنده هم هرگز داعیه‌ی ارائه‌ی راه‌حل ندارد؛ حتی به روشنی می‌گوید که بخشی از مشکل ما همانا «مشکل‌گشایان» هستند؛ یعنی کسانی که برای مشکلات فعلی راه حل‌های آسان دم‌دستی ارائه می‌دهند.

اما دنیا با سرعت زیادی در حال تغییر است، ما هم ناچاریم نیم‌نگاهی به سرنوشت ملل دیگر بیندازیم تا شاید چشم‌اندازی برای خود ببینیم. با مطالعه‌ی دقیق تجربه‌ی تاریخی و آزمون و خطی بشر در سیر طولانی حکومت‌ها چشم ما بر وضعیت کنونی و آینده احتمالی‌مان باز خواهد شد و بهتر می‌توانیم برای سرنوشت خود تصمیم بگیریم.  

ما هنوز فرصتی برای دموکراسی قائلیم، منتظریم که ببینیم چطور از آب در خواهد آمد؛ اما در سوی دیگر بد نیست ببینیم که دموکراسی‌ها دارند باعث وقوع چیزهای کاملاً احمقانه‌ای می‌شوند.

برخلاف اسمی که برای کتاب در ترجمه‌ی فارسی انتخاب شده و مترجم توضیحی درباره‌اش نداده است، رانسیمن در این کتاب نمی‌خواهد از پایان دموکراسی دفاع کند یا حتی ادعا کند که عصر دموکراسی به پایان آمده است. هدف او بیشتر پرداختن به تهدیدهایی است که می‌تواند دموکراسی را زودتر به پایان برساند و پرداختن به این‌که اگر پایانی در کار باشد می‌توان چیز بهتری جای آن گذاشت؟ گویی دموکراسی به سنین میانسالی و فرسودگی خود رسیده باشد و ممکن است در مقابله با تمایلات اقتدارگرایانه، فاجعه‌های زیست‌محیطی، چیرگی پرشتاب فناوری و کودتای نظامیان و ... تاب نیاورد. مثلاً بعید نیست  دیکتاتوری آهسته درونِ نهادهای آن بخزد و جا خوش کند، طوری که دیگر نتوان از دستش خلاص شد؛ یا فناوری دنیای مجازی که ادعا می‌کند صدای بی‌صدایان شده است قدرت لفاظان و هوچی‌گران را هم افزایش دهد یا سیاست دموکراتیک را به هوش مصنوعی ماشین‌‌ها بسپارد و سلطه‌‌ی غیرانسان به انسان را محقق کند.

به این ترتیب در روند دموکراتیک شدن مشکلات بسیاری حل شده‌اند ولی مشکلات دیگری خودشان را نشان داده‌اند. هنوز هم سیاست‌مداران دموکراسی را تا جایی خوب می‌دانند که خودشان پیروز انتخابات باشند، یعنی رقیبان مشروعیتی برای کسب قدرت ندارند و ادعا می‌کنند تنها خودشان صدای صادقانه‌ی مردم هستند. هنوز مردم به آسانی جذب کسانی می‌شوند که علاوه بر دموکراسی، وعده‌های شیرین هم می‌دهند و مدام نظرشان را تغییر می‌دهند.

رأی‌دهی و انتخابات مردم را آگاه‌تر نمی‌کند و اگر تغییری در آن‌ها به وجود آورد این است که آن‌ها را احمق‌تر می‌کند، چرا که دموکراسی به پیش‌داوری‌ها و نادانی‌های مردم به نام دموکراسی، شأن و منزلت می‌بخشد. بعضی از اشکال برگزاری انتخابات دموکراسی را از درون متزلزل کرده و تخریب می‌کند. مشکل دموکراسی این است که تواناییِ اقناع خوبی دارد، در حالی که درون آن، هیچ دلیلی برای آگاه‌تر شدن نداریم. چشم‌بسته به سمت دموکراسی رفتن به ما می‌گوید همین راهی که می‌رویم، خیلی خوبیم، در حالی که ممکن است چنین نباشد. دموکراسی هنوز هم به خوبی از پس پنهان کردن فرسایش تدریجی خود بر می‌آید.

کتاب رانسیمن را خوبست بخوانیم؛ چون برای درک موقعیت فعلی‌مان به آگاهی از جایی که ایستاده‌ایم نیاز داریم؛ مبادا برای برقراری چیزی که در حال از هم گسیختن است، هزینه‌ی بیش از حد بپردازیم و خودمان را به نابودی بکشانیم. البته که آگاهی از پشتِ پرده‌ی دموکراسی انتخاباتی کافی نیست. اصلاً یک نقد مهم به بدنه‌ی روشنفکری ما شاید این باشد که اغلب بر این باور بوده‌اند که آگاه شدن همان و عملی شدن هم همان. بیشتر اوقات بیش از اندازه تکیه کردن به آگاهی و آگاه کردن مردم، باعث غفلت آنان از ساختارها و موقعیت‌ها و زمینه‌ها شده است. در فهم از دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی نمی‌توان فقط به ساحتِ فکر اصالت داد، باید دید در عمل به نامِ آن فکر چه اتفاقی می‌افتد؟

پس این‌طور نیست که راه بیفتیم و فقط دم از دموکراسی بزنیم و به فرهنگ مردم بچسبیم، به امید این‌که دیگر پیامدهای مطلوب اجتماعی و سیاسی هم یکی‌یکی از راه خواهند رسید. از دموکراسی نمی‌توان و نباید ایدئولوژی ساخت. همین دموکراسی در اجرا پیچیدگی‌ها و تناقض‌های فراوانی دارد؛ اما کمتر می‌توان سیاست‌مدار و روشنفکر ایرانی را یافت که به هر شکلی توصیه و نظریه‌پردازی نکند یا نخواهد ایران را دموکراتیک کند. شاید حالا زمان خوبی باشد برای این که به جای تکرار طوطی‌وار مزایای دموکراسی از خودمان بپرسیم چرا این‌جا دموکراسی این همه سال مطرح شده و روی کاغذ و نوک زبان‌ها باقی مانده و تأثیر سیاسی نداشته است؟ یا امروز دموکراسی‌های باثباتِ دنیا با چه گرفتاری‌هایی مواجه‌اند که ممکن است ما هم دموکراسی را نچشیده به آن‌ها مبتلا شویم و فقط هزینه بدهیم؟ یا مردم از دموکراسی چه می‌خواهند و به چه قیمتی؟ این همان‌جایی است که می‌توان لاک نظریه را موقتاً ترک کرد و به صورت انضمامی به جایگزین‌های عملی و کنش‌گرانه هم فکر کرد.

دموکراسی‌ها تنها در یک چیز خوب عمل می‌کنند و آن عقب‌راندن روز موعود است. پشت گوش دموکراسی ظاهراً فراخ‌تر از آن است که ما فکر می‌کنیم.

 

شناسه‌ی کتاب: پایان دموکراسی/ دیوید رانسیمن / ترجمه‌ی حسین پیران / فرهنگ نشر نو

 

خاطراتِ پس از مرگ براس‌کوباس

تا زمانی که زنده‌ایم بسیار کارها می‌کنیم، بسیار حرف‌ها می‌زنیم و عمرمان را بسیار در جستجوی پروژه‌هایی تلف می‌کنیم که ارزش پیگیری ندارند. در راه‌هایی گم‌ می‌شویم که ارزش رفتن نداشته‌اند و گاهی از این بن‌بست به بن‌بستِ بعدی می‌رانیم. خوب که دقت کنیم وجودمان انباشته از این زوائد است، جریان زندگی بی‌ثبات و نامطمئن است، در تصویر نمی‌گنجد، جزئیات زیاد است، کمرشکن است. توصیف‌ناپذیر در زبان است، کمر زبان را هم می‌شکند؛ پس بهتر است عصاره‌اش را بگیریم. اما چگونه؟

زندگی بی‌شکل و سیال می‌ماند؛ اگر روایتی نباشد که به آن معنا و نظم بدهد. وقتی کتاب زندگی ورق می‌خورد نمی‌توان آن را خواند؛ چون تا زمانی که کامل نشده باشد، فقط آشوبِ ممکنات است. همه چیز برای فهمیده شدن باید روایت شود. کسی که این روایت را تدوین می‌کند، باید جزئیات به‌دردنخور را بسوزاند، خرده‌حقایقِ خجالت‌بار و لحظه‌های شرم‌آور را هم و چیزهایی را حفظ کند که داستان موجهی ساخته‌شود که بشود گفت یک زندگیِ به‌یادماندنی داشته‌ایم. به‌یادماندنی! چون می‌ارزد که یادآوری شود و روایت‌پذیر است. چیزی که روایت‌پذیر نباشد به حساب نمی‌آید و آن کس که تدوین‌گری تواناست «مرگ» است.

 مرگ بزرگ‌ترین داستان‌ساز است؛ چون در نهایت مرگِ شخص است که روایت زندگی‌اش را شکل می‌دهد. به‌قول پازولینی مرگ دست به تدوینی ناگهانی از زندگی‌مان می‌زند. بشر همیشه مفتونِ آن بوده که مرگ چطور با خلاقیت ماهرانه‌ای ما را در چنگ خود گرفته است؟ مرگ چون حاکم مستبدی همه چیز را به هیچ می‌کاهد. جلال و جبروت را خاکستر می‌کند. ما را خوراک کرم‌ها و کودِ خاک می‌کند. مرگ هر چه بخواهد با ما می‌کند؛ حتی ترس از مرگ ذهن را تیره و روح را فلج می‌کند.

جایی نیست که دستِ مرگ به ما نرسد، انسان بودن یعنی پیشروی مدام به سوی مرگ. اما اشتباه بسیاری از مردم این است که می‌خواهند با فکر نکردن به مسأله حلش کنند. کافی است نامِ مرگ به زبان بیاید تا روی ترش کنند یا به وحشت بیفتند؛ اما آن‌ها با ذهنی کودکانه که در تن‌های بالغ‌شان دارند، بازیچه‌ی مرگ خواهند شد. نه یک‌بار که چندین بار می‌میرند. با مرگ چه طوفانی، چه ضجه‌هایی، چه یأسی بر آن‌ها غالب می‌شود.

پس باید به گونه‌ای دیگر با مرگ مواجه شد. نه آن‌گونه که ادیان کار را به زاری و تضرع و فریب می‌کشانند و نه آن‌طور که شیادان پوچ‌انگار کنترل مرگ را با خودکشی به‌دست می‌گیرند؛ بلکه با رویکردی به تمامی انسانی که در عین سادگی جسورانه است... انسان ناتمام رها شده و این خود اوست که باید خود را به تمامی برساند. می‌توان در پروژه‌ی خلق خویشتن، مرگ را مصادره به مطلوب کرد. با فرارفتن از خویشتن و روایت ساختن از خود می‌توانیم میز بازی را بچرخانیم تا آن اربابِ نابودی و ویرانی به نفع طرف مقابلش یعنی ما بازی کند.

در نهایت چه می‌توانیم با مرگ بکنیم؟ فلسفه هنر و ادبیات شگردی دارند‌ که مرگ را غافلگیر می‌کند و به شما یاد می‌دهد با مرگ شاخ‌به‌شاخ شوید. اگر در خانه‌تان را زد کاری کنید که انتظارش نمی‌رود، راهش بدهید! اگر سعی کرد شما را بترساند فرار نکنید لبخندی بزنید؛ در آغوشش بکشید و اگر پوزخندی زد نهایت نزاکت را نشانش بدهید. چون مرگ به چنین ادب و آدابی عادت ندارد، مطمئناً دستپاچه خواهد شد. خلاصه برای این‌که زندگی‌تان قابل زیستن شود، باید در آن جایی برای مرگ باز کنید. وقتی اجازه بدهید مرگ وارد وجودتان شود، وحشی‌ترین عنصرش را از آن گرفته‌اید، غیرمنتظره بودن را.

این به استقبالِ مرگ رفتن نیست، اهلی کردنِ مرگ است. به سان مونتنی که می‌گفت می‌خواهم مرگ که به سراغم آمد ببیند کاهو می‌کارم بی‌آن که نگران مرگ یا باغبانی ناتمامم باشم.  

اگر مرگ را بیش از اندازه وارد زندگی‌تان کنید، مسمومش کرده‌اید و اگر هم به اندازه‌ی کافی وارد نشود، زندگی‌تان را ویران کرده‌اید؛ چون بی‌مزه و بی‌روحش کرده‌اید. بنابراین هم از ناتورالیسم تقلیدگر و هم از رمانتیسیسم احساساتی باید فاصله گرفت.

 مرگ شاید استادِ کم‌نظیری در بازی روایت‌پذیر کردن زندگی‌ باشد؛ اما به زبانی بیگانه و نامفهوم حرف می‌زند و همیشه محتاج یک داستان‌سراست تا مترجمش شود. دشوارترین آزمون نویسنده همین‌جاست. جایی که مرگ را می‌بیند و می‌خواهد روایتش را بنویسد تا رامش کند.

یکی از کسانی که از آزمون اهلی‌کردن مرگ سربلند بیرون آمد، ژواکیم‌ ماریا ماشادو دِآسیس  Joaquim Maria Machado de Assis نویسنده‌ی برزیلی است. او در سنت روایت سرخوشانه‌اش از زندگی تا جایی پیش رفت که راوی داستانش را در گور خواباند تا زندگی خود را از پسِ مرگ روایت کند.

به‌این‌ترتیب کتابی را در دست می‌گیرید که «خاطرات پس از مرگ براس‌کوباس» را در 160 فصل کوتاه و بلند جذاب و طنازانه از زندگی یک مرد عادی که حال دیگر مرده است، به شما نشان می‌دهد. تمثیلی هوشمندانه که مرگ و زندگی را به یک اندازه به بازی و نقد می‌گیرد؛ از مضامینی مثل عشق، خانواده، روابط اجتماعی و سیاست می‌گوید؛ اما به شکلی بسیار امروزی و فراتر از زمانه‌ی خود هر گونه قطعیت را از رئالیسم خود می‌زداید.

 براس‌کوباس در آغاز از موقعیت اقتصادی و اجتماعی ممتازی برخوردار است؛ اما نه به سبب شایستگی خودش. بازی پیشرفتی که درگیرش شده بیشتر در گرو شانس و تصادف است نه مهارت و رعایت قواعد بازی. اما زندگی براس‌کوباس چرا باید روایت شود؟ مگر او هم به سان دیگران برنده‌ای حقیر و بی‌مایه نیست که اگر امروز برنده می‌شود فردا باید بازنده شود؟

نوشتن از خود و درباره‌ی خود یعنی داستان شخصی به طور معمول که موفقیت عظیم یا جنایتی هولناک در زندگی‌اش نداشته گستاخی شمرده می‌شود. گویی نویسنده باید توجیهی داشته باشد؛ دست‌کم باید نوعی شکسته‌نفسی از خود نشان بدهد که از اتهام خودبینی و جلوه‌فروشی درباره‌ی زندگی‌اش دور باشد.

«راستش را بخواهید این کتاب همه‌اش روده‌درازی و پرگویی است و من که براس‌کوباس باشم، اگر هم در نوشتن آن تقلید کرده باشم، احتمالاً یک جور بدبینی آکنده از نق‌و‌نوق و گنده‌دماغی خاص خودم را چاشنی آن کرده‌ام. کاملاً امکانش هست. چون این زندگی آدمی است که دیگر مرده ... اگر رضایت تو خواننده را جلب کند که من مزد زحمت خود را گرفته‌ام و اگر هم از آن راضی نباشی من با بشکنی مزد زحمتت را تقدیم می‌کنم و از شر تو خلاص می‌شوم.»

البته این نوعی تواضع و گلو صاف کردن برای شروع صحبت از خود نیست؛ بلکه اولین شلیک نویسنده برای اغوای خواننده است. نگرانی نویسنده برای همراه‌کردن خواننده با خود در چینش و ترکیب فصل‌ها و یادآوری‌های بازیگوشانه که جابه‌جا خواننده را می‌نوازند دیده می‌شود.

«و اما نقص بزرگ این کتاب تو هستی، ای خواننده! تو دلت می‌خواهد سریع بگذری و به آخر برسی، کتاب سلانه‌سلانه می‌رود. تو روایتی سرراست و منسجم و سبکی پرنرمش را دوست داری؛ اما این کتاب و سبکِ من مثل یک جفت آدم مست‌اند؛ یکسر تلوتلو می‌خورند، راه می‌افتند و درجا می زنند، به تته‌پته می‌افتند، غرولند می‌کنند، قاه‌قاه می‌خندند، به زمین و آسمان بدوبیراه می‌گویند، می‌لغزند و می‌افتند.»

دنیای ماشادو سرشار از ابهام و عدم‌قطعیت است و به خاطر ساختار اپیزودیک رمان به آسانی مانورش را روی مضامین مختلف زندگی می‌دهد. حتی راوی داستانش غیرقابل‌اعتماد است؛ چون نه تنها مرده است، بلکه بارها لحنش را تغییر می‌دهد. او داستان خود را به اولین کرمی تقدیم می‌کند که پس از مرگ بر کالبدش افتاد.

«وقتی به پایان روزهای خود رسیدم ... نه اضطراب هملت را داشتم و نه تردیدهای او را. خیلی آرام و خوش‌خوشک، درست مثل آدمی که بعد از پایان نمایش در بیرون رفتن از تئاتر این‌پا و آن‌پا می‌کند. سلانه‌سلانه بی‌حال ... ویرژیلیا رفتنم را تماشا می‌کرد. هویتش را برای‌تان فاش می‌کنم، فعلاً به همین قناعت کنید که این خانم از همه‌ی بستگان غمگین‌تر بود. نمی‌گویم موی خودش را چنگ‌چنگ می‌کند یا مثل آدم‌های غشی در خاک‌و‌خل غلت می‌خورد. آخر درگذشت من هیچ چیز دراماتیکی نداشت. مردن آدمی مجرد در شصت‌و‌چهار سالگی همچو تراژدی دلخراشی نبود. تازه اگر هم بود هیچ چیز نابه‌جاتر از این نبود که آن خانم ناشناس پیش چشم مردم شیون سر بدهد... ویرژیلیا گناه پنهان روزهای جوانی من بود.»

همین‌طور گریز زدن از موضوع، ترفندی است که نویسنده برای جلوگیری از سرریز شدن هیجانات خواننده به‌کار گرفته است. راوی/ نویسنده به خوبی می‌داند که ادبیات چگونه می‌تواند احساسات را برانگیزد، به آن‌ها دوام ببخشد یا منتقل‌شان کند؛ در عین حال می‌خواهد به واقعیت‌ها پای‌بند بماند. در حالی که مراقب است شخصیت راوی در طول رمان تکامل یابد، وسط ماجرایی مختصر می‌پرد، نگاه طنز‌آمیزش را با خواننده شریک می‌شود و بعد از خواننده می‌خواهد که سختگیر نباشد. در عین حال نگران توجه خواننده است که آیا او را خسته یا دلزده نکرده است؟ آیا مطلب را گرفته است؟ آیا لذت می‌برد؟

 «رشد می‌کردم و در این کار خانواده کمک نمی‌کرد. طبیعی رشد می‌کردم همان طور که ماگنولیا و گربه رشد می‌کنند. اما در مقایسه با بچگی من شاید گربه شرارتش کمتر باشد و ماگنولیا هم حتم دارم، به اندازه‌ی من آتش نمی‌سوزاند.»

زندگی براس‌کوباس مثل اغلبِ زندگی‌ها از هرحادثه‌ی عجیبی بی‌بهره است، مهم‌ترین رویدادها در این زندگی آن‌هایی است که پیش‌نیامده یا مایه‌ی سرخوردگی بوده است، به همین جهت راوی قصد دارد تا پایان از هر نوع نتیجه‌گیری طفره برود. این جست‌زدن به درون زندگی و بیرون زدن از آن، طفره و گریز در دل داستان نشان‌دهنده‌ی نقیضه و خشمی است که در انتهای کتاب به صورتی برآشوبنده دردناک و تلخ آشکار می‌شود.

«می‌توان نتیجه گرفت که حساب من نه مازادی دارد و نه کسری، بنابراین من وقتی مُردم با زندگی بی‌حساب شده بودم و این نتیجه‌گیری البته نادرست است، چرا که من همین که به این سوی عالم اسرار رسیدم، فهمیدم که اندک مازادی دارم و این مازاد آخرین وجه سلبی در این فصل سلبیات است: من زاد و رودی نداشتم، من میراث فلاکت خودمان را بر دوش دیگری نگذاشتم.»

بدون شک اگر ماشادو برزیلی نبود و سراسر عمرش را همان‌جا در ریودوژانیرو زندگی نمی‌کرد، اکنون جایگاه سزاوارتری در ادبیات جهان داشت. عجیب است که حتی در آمریکای لاتین هم با نوعی نخوت نژادپرستانه به کار او نگریسته شده است. کتاب‌های او خیلی دیر به زبان‌های اروپایی ترجمه شده؛ اما ساختار و زبان نوشتاری او از جذاب‌ترین آثاری است که در قالب نقیضه‌ی رمان مدرن مرگ را به مواجهه‌ی مستقیم با زندگی کشانده است. گویا موفقیت این کتاب را در رمان‌های دیگرش هم تکرار کرده است او با زبانی سرخوشانه و سرشار از نشاط صداهایی متفاوت از یک حنجره ساخته و این پادزهری است که توانسته است به افسردگی و نومیدی راوی در مقابل مرگ غلبه کند. این نوع چیره شدن بر اندوه و ترس از مرگ بسیار مؤثرتر است از چیزی که مثلاً براس‌کوباس در جوانی‌ به آن چنگ زده، استعاره‌ی اختراع مشمایی که ضد‌مالیخولیا باشد و بشر را برای همیشه از دل‌مردگی نجات بدهد.

«نمی‌گویم دانشگاه چیزی به من یاد نداد چند تا فرمول و مقداری واژه و چند نکته از بعضی نوشته‌ها ازبرکردم. مثلاً در درس لاتین سه سطر از ویرژیل، دو سطر از هوراس و ده دوازده تا از امثال و حکم اخلاقی و سیاسی را در جیبم گذاشت تا در بحث‌ها و گفتگوهای آتی خرج کنم. چیزهایی از تاریخ و حقوق هم ازبرکردم... لفاظی و عبارت‌پردازی بود و زرق و برق ظاهری ....»

 این نمونه‌ی موفق امکانات خلاقانه‌ی ادبیات در برساختن روایت زندگی و غلبه بر روایت مرگ را نشان می‌دهد. شاید دیگر وقت آن است که از ساده‌لوحی درباره‌ی ادبیات دست برداریم. زندگی درس‌های تلخش را می‌دهد و می‌رود؛ اما انسان می‌تواند هر طور خوش دارد بنویسدش و این شکلی مهیج از آزادی است.

«در دوران حیات چشم‌های فضول افکار عمومی تعارض منافع جدال بی‌امان حرص و آز آدم را ناچار می‌کند که ژنده‌پاره‌های کهنه‌اش را مخفی کند، وصله‌ها و شکاف‌ها را از این‌وآن بپوشاند و افشاگری‌هایی که پیش وجدان خودش می‌کند، از عالم و آدم پنهان نگاه دارد. بزرگ‌ترین امتیاز این کار وقتی معلوم می‌شود که آدم در عین فریب‌دادن دیگران خود را هم فریب می‌دهد و به این ترتیب خودش را از شرمساری که وضعیت بسیار عذاب‌آوری است و هم‌چنین از ریاکاری که از معایب بسیار زشت است معاف می‌کند. اما در عالم مرگ چقدر چیزها متفاوت است. چقدر آدم آسوده است ... چه آزادیی! ... چه شکوهی!»

پیداست نویسنده تصمیم گرفته است، خود را از سنت‌های ادبی متداول عصر خود که تناسبی با شخصیت‌اش ندارد خلاص کند. بنابراین به شیوه‌ای بدیع مرگ، فضیلت، آرمان، اخلاق، ایده‌ی اَبَر مرد نیچه‌ای و حتی شیوه‌ی روایت خود را به هجو می‌گیرد. او با طنزی که به خندیدن هم می‌خندد، زبانی چنان پیشرو خلق کرده که مرگ را غافلگیر می‌کند. وقتی متوجه می‌شویم این داستان در 1880 نوشته شده است شگفت‌زده می‌شویم.

«بگذار پاسکال بگوید انسان کتابی متفکر است. اشتباه می‌کند انسان اشتباه چاپی متفکر است. هر دوره‌ی زندگی چاپ جدیدی است که چاپ قبلی را تصحیح می‌کند و خودش هم در چاپ بعدی تصحیح می‌شود تا برسد به چاپ متن نهایی که ناشر به کرم‌ها تقدیمش می‌کند.»

پیش از مقدمه‌ای که از قول راوی یعنی براس‌کوباس خطاب به خواننده نوشته است، ناشر انگلیسی کتاب جستاری درخشان از زبان سوزان سانتاگ را درباره‌ی ماشادو و برترین اثرش آورده است. از نظر سانتاگ خاطرات پس از مرگ براس‌کوباس کتاب برانگیزاننده و بزرگی است که لازم است از نو کشف شود؛ چون با بیشترین اصالت و صراحتی که به تصور درمی‌آید با ما حرف می‌زند. به خواننده قدرتی اصیل، مثل کشف و دریافتی شخصی می‌دهد:

«شاید خواننده تعجب کند از این که این‌طور صریح از بی‌مایگی خودم حرف می‌زنم؛ اما باید به یادش بیاورم که صراحت فضیلتی است که بیش از هر کسی برازنده‌ی آدم مرده است.»

مترجم کتاب نیز عبدالله کوثری است که بخش وسیعی از ادبیات و سیاست لاتین را با ترجمه‌های خوب او شناخته‌ایم. وی درباره‌‌ی این داستان می‌گوید این کتاب برای کسانی نوشته شده که رسم و راه خواندن می‌دانند. کسانی که به دنبال چیزهای واقع‌نما نیستند؛ بلکه خواهان حیرت ذهن، آزادی تخیل، غافلگیری و خنده‌ای هستند که از انگیزش‌های ناخودآگاه مایه می‌گیرد.

«رذیلت اغلب کودِ قوت‌بخش فضیلت است؛ البته این مانع آن نمی‌شود که فضیلت گلی خوشبو و پرطراوت باشد.»

بنابراین می‌توان با اشتیاق به خواندن دو جلد دیگر سه‌گانه‌ی معروف ماشادو هم فکر کرد.

 

شناسه کتاب: خاطرات پس از مرگِ براس‌کوباس/ ماشادو د آسیس/ عبدالله کوثری/ انتشارات مروارید

 

در بابِ بیگانه ماندن

چند هفته بود که وارد دانشگاه شده بودم .... روایتی مفصل از دانشگاهی که دیدم و دانشگاهی که انتظارش را داشتم، نوشتم و برای روزنامه‌ی اطلاعات فرستادم. در کمال ناباوری همان هفته در نیم‌صفحه‌ی کاملی از روزنامه‌ چاپ شد. با عنوان «از دانش‌آموزی تا دانش‌جویی» که لذت قابل توجهی برای سن هجده سالگی بود. البته آن مواجهه‌ی انتقادی هرگز به مذاق دانشگاه خوش نیامد. از دانشجویی که بریده‌ی روزنامه را روی بولتن‌ها تکثیرکرده بود تا خودم درسی گرفتیم، مبنی بر این‌که دانشگاه تمایلی به دیدن چهره‌ی خود ندارد.

اکنون پس از سال‌ها که به نوشتن رساله مشغولم، به قول کامو هرگز تا این حد عمیق خود را در یک زمان، این‌چنین جداافتاده از خود و این‌چنین حاضر در جهان حس نکرده بودم. بیگانه‌‌ای در جهان آشنای آکادمی.

بوردیو در عبارتی آیرونیک با تسخر دانشگاهیان را «هومو‌آکادمیوس» می‌نامد. انگار به گونه‌ای از حیوان اشاره می‌کند که ویژگی‌های انسانی خاصی دارد که در سراسر حیات انسانی‌اش پراکنده و اثرگذار است.«انسانِ دانشگاهیِ» او هر چه بیشتر و جدی‌تر به دانشگاه وابسته باشد، با شدت بیشتری به شرایط آن تن خواهد داد. طنز بوردیو تلخ است؛ چون انسانی که با رفتن به سوی علم، میل به شناختن و طبقه‌بندی همه چیز داشته، خودش از این طبقه‌بندی گریزان می‌شود. دوست داردایده‌آل دوست  همه چیز را مطالعه کند؛ اما به مطالعه‌ی خودش تن نمی‌دهد.

 هنوز فکر می‌کنم که دانشگاه حال‌وروز خوشی ندارد، حتی به مراتب نیمه‌جان‌تر از آن سال است؛ چرا که هنوز ایده‌ی روشنی برای هویت دادن به دانشگاه در ایران وجود ندارد. نه این‌که ایده‌ای هست و اجرا نمی‌شود، ایده‌ای نیست. هویت دانشگاه را به پرسش می‌گیرم؛ چون نسبت ساختار دانشگاه ایرانی با ایده‌ی «حقیقت‌جویی» یا ایده‌ی «کاریابی و درآمدزایی» یا ایده‌ی«در خدمت ملت و حکومت بودن» یا ایده‌ی «در خدمت دین بودن» روشن نیست. دانشگاه باید نسبت خود را با این ایده‌ها روشن کند تا هویت یافته و مسیر اصلی و غایت آن مشخص شود. هر دانشگاهی نشانه‌های پراکنده‌ای از هر ایده دارد؛ ولی در نهایت فاقد ایده و آن‌گاه سَرزندگی است.

البته هر نقدی از نهاد دانشگاه که منجر به نفی یا کناره‌گرفتن از آن شود، بهانه و میدان به دست متحجران علم‌ستیز خواهد داد؛ کسانی که دانشگاه را بی‌خاصیت یا آلت دست سیاستمداران می‌دانند یا علم را به هر شکلی خطری برای عقاید و سبک زندگی خود می‌دانند. فهمِ امروز من می‌گوید در عین نقد و نفی وضعیت کنونی دانشگاه، باید بی‌قید و شرط از هستی آن دفاع کرد. در غیر این صورت همین فضای کم‌رمقِ خودآگاهی و عقلانیت و انضباط فکری هم به پای بازار و تمامیت‌خواهان قربانی خواهد شد.

نقادی در عین جاگرفتن درونِ نهادی که رو به پوسیدن گذاشته است کار آسانی نیست؛ اما تسلیم نشدن در مقابل رخوت و تن ندادن به بازی‌ بوروکراتیک بی‌تأثیر نخواهد بود.

در ساختار فعلی دانشجو محکوم به حرکت در مسیر باریکی است که تهی بودن مقصدش از پیش پیداست. او آگاهی دارد که حاصل کارش تبدیل به جلدی دیگر از رساله‌های بی‌مصرف خواهد شد که در حال خاک خوردن در کتابخانه‌های دانشگاهی هستند. در این چرخه تنها دانشجو باید دکتری بگیرد و با پرداخت بهای سنگینی از استقلال شخصیتش در چرخه بماند و آموخته‌هایش را به دانشجویان دیگری بسپارد که آن‌ها هم دکتری بگیرند و آن‌ها هم همین مسیر عبث را ادامه دهند، بی‌آن که پروانه‌ای از این پیله‌ی پوچ به پرواز درآید.

یاسپرس در کتاب ایده‌ی دانشگاهش تحلیل خوبی از این وضعیت دارد. از نظر او هجوم خیل آدم‌های متوسط‌الحال به یک حرفه، فرهنگی گلخانه‌ای اطراف آن ایجاد می‌کند. فرهنگ گلخانه‌ای دو ویژگی مهم دارد، نخست این که هر کسی به راحتی و بدون کمترین زحمت و مرارتی می‌‌تواند به آن دست پیدا کند و دیگر این‌که یعنی یک روش ساده‌ی تفکر از پیش تعیین‌شده با چند اصل موضوعه‌ی ساده همه جا و در هر موردی می‌تواند به کار رود. برای مثال هم‌زمان پروپاگاندای تولید مقاله و علم راه بیندازد، نیازهای فنی ساختار قدرت سیاسی را برآورده کند و در خدمت اهداف ایدئولوژیک تعیین شده باشد.

این نوع مهندسی فرهنگی، هویتی به دانشگاه می‌دهد که شجاعت، خلاقیت و نگاه انتقادی را هدف حمله قرار داده و سلاخی می‌کند. در چنین دانشگاه بی‌ایده‌ای سرمایه‌ی رانتی و اداری بر سرمایه‌ی معرفتی و اخلاقی و علمی غلبه می‌کند. فساد بوروکراتیک و سرقت و تقلب علمی و بی‌خاصیت بودن تبدیل به منطق خاص دانشگاهی می‌شود که در بازتولید و حفظ وضعیت حاکم سهیم است.

اما مقاومت ناممکن نیست. هنوز برای من، نوشتن رساله تجربه‌ای از جنس زندگی است و این همان‌جایی است که به هر روایت کج‌دار و مریزی که می‌خواهد این تجربه را پیشاپیش به ساحت مرگ براند، مشکوکم.